پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
منبع: عرفان نظرآهاری
از صبح به فکر آپ کردن وبلاگم بودم و داشتم شعر ها را مي خوندم و دنبال يک مطلبي بودم که پر از انرژي باشه که خدا خودش رسوند. يک ايميل زيبا بدستم رسيد که ديدم بهترين مطلبي هست که امروز خوندم اون را تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم استفاده کنيد از طرفي لينک نويسنده را هم گذاشتم مطالب زيباي ديگري هم داره که پيشنهاد مي کنم حتما سر بزنيد.
از همه دوستان به خاطره نظرات متشکرم، ببخشيد که دير آپ کردم.
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد...
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.
منبع : عرفان نظرآهاري
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
خدا برای ما نشانه ها و داستانهایی قرار داده که ممکنه خیلی هم از ما دور نباشند ولی عادت کردیم از کنار آنها بدون هیچ توجهی عبور کنیم. هرکدام از این نشانه ها می تواند باعث تقویت روحیه و امید ما باشد تا ما را به هدفهایمان نزدیک تر کند. پس بهتره که در این نشانه ها فکر کنیم و از آن درس بگیریم.
یکی از این داستانها زندگینامه یک دانشمند ایرانیست، انسان بزرگی که زیاد هم از ما دور نبوده پس یادش را گرامی می داریم.
در ديار غربت: بعد از اينکه ما در بيروت بي پناه شديم زندگي سختي را پشت سرگذاشتيم بايدکجا مي رفتيم آن هم در کشور قريب که هيچ کس را نمي شناختيم. تمام اثاثيه ما را پشت ديوار سفارت ريخته بودند و من و برادرم و مادرم کنار اثاثيه نشسته بوديم و بايد واقعيت را قبول مي کرديم. از ته دل به خدا پناه آورديم و چيزي از درون به ما مي گفت که خدا به فريادمان خواهد رسيد. همان که گفته شد قنسولگري ايران در بيروت مستخدمي داشت به اسم حاج علي که همشهري ما بود وقتي ما را با آن حال و روز ديد علي رغم خطراتي که براي ايشان داشت ما را به خانه خودش برد و با احترام بسيار زيادي از ما استقبال کردند و ما ساکن اتاق سرايدار قنسولگري بوديم و بايد حرفها و نگاه هاي اعضاي سفارت خانه و خانواده آنها را که خرد کننده بود گوش مي داديم خوب چاره اي نبود چه مي شود کرد؟ با اين حال سختي هاي بسيار زيادي را متحمل شديم و در حالي که با کمک حاج علي زندگي را مي چرخانديم گاهي هم مادر از جواهرات خود استفاده مي کرد. اما يک روز که ما مشغول بازي بوديم ناگهان صداي جيغ مادر بلند شد و همگي ما را به داخل اتاق کشانيد با جسم بي جان مادر رو به رو شديم مادر را به کمک حاج علي و دخترش به پزشک محلي برديم و دکتر بعد از معالجه گفتند که او سکته کرده و از گردن به پايين فلج است دنيايي از غم سراسر وجودم را فرا گرفت و با خود گفتم مادر به خاطر من و برادرم سکته کرد وقتي ديد که ديگر هزينه اي برايمان نمانده است.
گر در آید شب عید از درم آن صبح امید
شب من روز شود یکسر و روزم همه عید
خستگیهای مرا عشق به یک جو نگرفت لاغریهای مرا دوست به یک مو نخرید
غنچهای در همه گلزار محبت نشکفت گلبنی در همه بستان مودت ندمید
هم سحابی ز بیابان مروت نگذشت هم نسیمی ز گلستان عنایت نوزید
صاف بیدرد کسی از ساقی این بزم نخورد
گل بی خار کسی از گلبن این باغ نچید
نه مسلمان ز قضا کامروا شد، نه یهود نه شقی مطلبش از چرخ برآمد نه رسید
رهروی کو که درین بادیه از ره نفتاد
پیروی کو که درین معرکه در خون نتپید
نیک بخت آن که در این خانه نه بگرفت و نه داد
تیزهوش آن که در این پرده نه بشنید و نه بدید
از مرادت بگذر تا به مرادت برسی
که ز مقصود گذشت آن که به مقصود رسید
وقتی آسوده ز آمدُ شدِ اندیشه شدیم که در خانه ببستیم و شکستیم کلید
ما فروغی به سیهروزی خود خوشنودیم
زآن که هرگز نتوان منت خورشید کشید
از برق باران گفته ام تا قهر یاران
از سختی ره گفته ام تا پیچ دوران
با شب عجین بودم ولی در ره شتابان
با رهزنان بودم ولی غافل ز دوران
آمدیم که نمانیم ولی راز رفتن را نمی دانیم. از اینکه میهمانیم شکی نداریم. و مدیتیست که در مهمانسرای آفریده میمانیم
از میهمانان گذشته وصف میزبان شنیدیم ولی توان دیدن میزبان در خود ندیدیم.
میدانیم که باید رفت تا این مکان پذیرای دیگران باشد
تا آسمان آرام است و زمین گرم سختی راه کمتر است
سستیمان از دل بستگیست و آشفتگیمان از خواب
باید رها شویم از این سستی و جدا از خواب
ره طولانیست ولی با هر قدم ره کوتاه تر و مقصد نزدیکتر است
منبع: جزیره عشق
امام سجاد :
خدايا كسى در طى مراحل شكر تو بسر منزلى نمىرسد، مگر آنكه باز چندان از احسانت بر او فراهم مىآيد، كه او را به شكرى ديگر ملزم مىسازد. و هر چند كوشش كند به درجهاى از طاعت دست نمىيابد مگر آنكه در برابر استحقاق تو به علت فضلت مقصر مىماند. پس شاكرترين بندگانت از شكر تو عاجز است، و عابدترين ايشان از طاعتت مقصر است. هيچكس مستوجب آن نيست كه به علت استحقاقش او را بيامرزى، يا به سبب سزاواريش از او خشنود باشى. پس هر كه را بيامرزى از انعام و احسان تو است، و از هر كه خشنود شوى از تفضل تو است.
I never think of future – it comes soon enough.
Albert Einstein
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
خیام
این دفعه برای یک ماه یکدفعه آپ شدم. من تا یک مدت نمی توانم آپ بشم ولی به وبلاگتون سر می زنم. خوشحال میشم که نظرتون را درباره شعرها بنویسید. از صفحات قبل هم دیدن کنید.
به امید دیدار، فعلا خداحافظ
![]()
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد
خستهی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد
هیچ میپرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
میرسید و نامهای میبود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر میرانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ میگردد که پار افتادهای
مرغ روحش گرد من میگشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ میگردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون اقبالش چه شد
محتشم
آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم
کاخر بیا و بشنو دستان و داستانم
من آن نیم که دیدی و آوازهام شنیدی
در من بچشم معنی بنگر که من نه آنم
گر گوش هوش داری بشنو که باز گویم
رمزی چنانکه دانی رازی چنانکه دانم
من بلبل فصیحم من همدم مسیحم
من پرده سوز انسم من پرده ساز جانم
من بادپای روحم من بادبان نوحم
من رازدار غیبم من راوی روانم
گاه ترانه گفتن عقلست دستیارم
در شرح عشق دادن روحست ترجمانم
عیسی روان فزاید چون من نفس برآرم
داود مست گردد چون من زبور خوانم
در گوش هوش پیچد آواز دلنوازم
وز پردهی دل آید دستان دلستانم
بی فکر ذکر گویم بیلهجه نغمه آرم
بی حرف صوت سازم بیلب حدیث رانم
پیوسته در خروشم زیرا که زخم دارم
همواره زار و زردم زانرو که ناتوانم
اکنون که صوفی آسا تجریدخرقه کردم
بنگر چو بت پرستان زنار برمیانم
ببریدهاند پایم در ره زدن ولیکن
با این بریده پائی با باد همعنانم
معذورم ار بنالم زیرا که میزنندم
لیکن چه چاره سازم کز خویش در فغانم
وقتی که طفل بودم هم خرقه بود خضرم
اکنون که پیر گشتم همدست کودکانم
خواجو اگر ندانی اسرار این معانی
از شهر بی زبانان معلوم کن زبانم
خواجو کرمانی
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بیوفا نگار من، میکند به کار من
خندههای زیر لب، عشوههای پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمیخواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، میکند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز میدیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد میآرم
مینهم پریشانی بر سر پریشانی
خانهی دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمیشاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
بهائی
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد
رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست
لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد
آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد
گر یار خبردار شود از غم عاشق
جوری که به این قوم روا داشت ندارد
وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
کان گوشهی چشمی که به ما داشت ندارد
وحشی بافقی
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
خیام
|
پشت بر روزگار باید کرد |
|
روی در روی یار باید کرد |
|
چون ز رخسار پرده برگیرد |
|
در دمش جان نثار باید کرد |
|
پیش شمع رخش چو پروانه |
|
سوختن اختیار باید کرد |
|
از پی یک نظاره بر در او |
|
سالها انتظار باید کرد |
|
تا کند یار روی در رویت |
|
دلت آیینهوار باید کرد |
|
تات در بوتهزار بگدازد |
|
قلب خود را عیار باید کرد |
|
تا نهد بر سرت عزیزی پای |
|
خویش، چون خاک خوار باید کرد |
|
ور تو خود را ز خاک به دانی |
|
خود تو را سنگساز باید کرد |
|
تا دهی بوسه بر کف پایش |
|
خویشتن را غبار باید کرد |
|
دشمنی کت ز دوست وا دارد |
|
زودت از وی فرار باید کرد |
|
ور ز چشمت نهان بود دشمن |
|
پس دو چشمت چهار باید کرد |
|
دشمن خود تویی، چو در نگری |
|
با خودت کارزار باید کرد |
|
چون عراقی ز دست خود فریاد |
|
هر دمت صدهزار باید کرد |
خدا را از روی منصرف شدن از خواست ها و تصمیماتم شناختم؛ یعنی هنگامی که می بینم وقتی تصمیم می گیریم، ولی مانعی جلوی آن را می گیرد، می فهمم همه کارها به دست من نیست و مدبر امورم کس دیگری است.
حضرت علی (ع)
The darkest hour of the night come just before the dawn.
· اى مردم هر چه از من براى شما نقل كردند و موافق قرآن است من گفتهام، و هر چه براى شما نقل كردند و مخالف قرآن است من نگفتهام.
· كسى كه بر نمازهاى پنجگانه محافظت و مراقبت نمايد، اين نمازها براى او در قيامت نور و وسيله نجات خواهد بود.
· دو ركعت نماز دانشمند بهتر از هفتاد ركعت نماز غير دانشمند است.
· شيطان هميشه از مؤمن مى ترسد، تا زمانى كه بر نمازهاى پنجگانه محفاظت دارد و در وقتش به جا مى آورد، امّا هنگامى كه وقت نماز را ضايع كرد، بر او جرأت پيدا مى كند و او را در گناهان بزرگ مى اندازد.
· هر كس به ديدار و زيارت عالم و دانشمندى برود مثل آن است كه مرا زيارت كرده، هر كه با دانشمندى دست دهد و مصافحه كند مثل آن كه با من مصافحه نموده، هر شخصى منشين دانشمندى گردد مثل آن است كه با من مجالست كرده و هر كه در دنيا با من همنشين شود، در آخرت همنشين من خواهد گشت.
· وقتى خداوند بندهاى را دوست دارد، دنيا را از او منع مىكند چنانكه شما مريض خويش را از نوشيدن آب منع مىكنيد.
· وقتى در كارى تصميم مىگيرى، در نتيجه آن بينديش اگر نتيجه نيك است آن كار را انجام بده و اگر بد است از آن در گذر.
· وقتى خواستى كارى را انجام دهى، تأمل كن تا خدا راه آن را به تو نشان دهد.
· وقتى خداوند براى بندهاى نيكى خواهد، وى را در كار دين دانا و به دنيا بىاعتنا سازد و عيوب وى را بدو بنماياند.
· هر چه مىتوانيد از غم دنيا فارغ مانيد، زيرا هر كه غم جهان بيشتر خورد خداوند به تشتت و سردرگمى مبتلايش نمايد و فقر او را رو به رويش نهد، و هر كه غم آخرت بيشتر خورد خداوند كارش را به نظام آرد و بىنيازى او را در دلش قرار دهد.
·
آنكه در فروبردن خشم از ديگران بيشتر است، از همه كس دورانديشتر است.
· خدا را بخوانيد و به اجابت دعاى خود يقين داشته باشيد و بدانيد كه خداوند دعا را از قلب غافل بىخبر نمىپذيرد.
· سه كس اند كه خدا آنها را دوست مىدارد: 1- كسى كه شب برخيزد و كتاب خدا را بخواند. 2- كسى كه با دست راست خود صدقه دهد و آن را از دست چپ خود مخفى دارد. 3- كسى كه با گروهى به جنگ رود و يارانش بگريزند و او به سوى دشمن رود.
· خواب دانشمند از عبادت عابد بهتر است.
· تاجر درستكار راستگوى مسلمان، روز رستاخيز با شهيدان است.
· محبوبترين بندگان در پيش خدا پرهيزگاران گمنامند.
· مردم (قابل اعتنا) دو كس اند: عالم و علم آموز، و در غير آنها خيرى نيست.
· دو خصلت است كه نيكتر از آن نيست: ايمان به خدا و سود رساندن بهبندگان خدا.
· چه نيكو شفيعى است قرآن در روز قيامت، براى كسى كه قرآن خوانده باشد.
· هر چيزى اساسى دارد و اساس اين دين دانش است و يك دانشمند براى شيطان از هزار عابد بدتر است.
·
خدا را از فضل او طلب كنيد، كه خدا دوست دارد كه از او بخواهند.
· خداوند گويد من ناظر گمان بنده خويشم، اگر گمان خوب به من برد خوبى بيند و اگر گمان بد برد بدى بيند.
· علامت صابر در سه چيزاست، اول: آن كه كسل نشـود, دوم: آن كه آزرده خاطـرنگردد, سـوم: آن كه از خـداونـدعزوجل شكوه نكند, زيرا وقتى كه كسل شـود, حق را ضايع ميكند, وچـون آزرده خاطرگـردد شكـر را به جا نمـيآورد, و چـون از پـروردگارش شكايت كنـد در و واقع او را نافرمانى نموده است.
· هر طفلى كه در طلب علم و عبادت بزرگ شود، خداوند ثواب هفتاد و دو صديق به او عطا كند.
· بهترين شما آن كس است كه ديدار او خدا را به ياد شما آرد، و سخنانش دانش شما را بيفزايد، و رفتارش شما را به آخرت راغب سازد.
· عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قيامت كشانده نمى شود: ايجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم، ناسپاسى در مقابل كارهاى نيك ديگران.
· فاصله بين مسلمان و بين كفرش، چيزى جز ترك نماز واجب نيست؛ چه عمداً ترك نمايد و اصلاً قبول نداشته باشد و يا از بى اعتنايى نماز نخواند.
· خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.
· بهترين كارها در پيش خدا آن است كه بينوايى را سير كنند، يا قرض او را بپردازند يا زحمتى را از او دفع نمايند.
· فرشتگان بالهاى خود را براى طالب علم پهن مىكنند، زيرا از آنچه مىجويد رضايت دارند.
· زمانى بر مردم فرا ميرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى (از خدا) در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!
· واى بر آنكه نداند، و واى بر آنكه بداند و عمل نكند.
· آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.
· به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.
· از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.
· از نفرين مظلوم بترسيد كه چون شعله آتش بر آسمان مىرود.
منبع:
|
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر |
|
هوای یار دگر دارم و دیار دگر |
|
به دیگری دهم این دل که خوار کردهی تست |
|
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر |
|
میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است |
|
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر |
|
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم |
|
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر |
|
خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف |
|
حکایتیست که گفتی هزار بار دگر |
وحشی
یکی از دوستان به این شعر علاقه داشت که به یاد اون این را اینجا می آورم. امیدوارم هر جایی که هست موفق و شاد باشه.
|
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم |
|
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم |
|
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند |
|
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم |
|
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود |
|
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم |
وحشی

اي حاكم اين شهر و آفاق! بتو پناه مي آورم و توكل و تضرع مي كنم, من خادم تو هستم، رضـاي ترا را مي خواهـم و من طالب تو هستم و تـرا مي جويم.
در قديم الايام دو برادر باهم سفر دور و درازي را آغاز كردند, رفتند و رفتند تا به دو راهي رسيدند .. مرد با وقار و با شخصيتي را در آنجا ديده از او پرسيدند كه از اين دو راه كدام بهتر است؟
او برايشان گفت: در راه راست اطاعت از نظم و قانون اجباري است, اما اين زحمت, امنيت و سعادت را در بر دارد و در راه چپ، حريت و آزاديست مگر اين آزادي سر انجام هلاكت و بدبختي در پي دارد. اكنون حق انتخاب با شماست:
بعد از شنيدن اين سخن، برادر نيك كردار " الهي به اميد تو " گفته و راه راست را برگزيد و اطاعت از نظم و قانون را پذيرفت, اما برادر بد اخلاق و سرگردان ديگر فقط به هوس آزادي, راه چپ را ترجيح داد.
اكنون بيائيد در عالم خيال اين رونده راه به ظاهر آسان و در باطن پر از سختي و مشقت را، دنبال كنيم.
اين شخص با عبور از دره ها و ارتفاعات به صحرائي داخل شد. ناگاه صداي ترسناكي را شنيد, ديد كه شير بزرگ و خشمگين از بند آزاد شده به سمتش مي دود، با ترس و دلهره پا به فرار نهاد، اندكي بعد با چاه خشك شصت متري برخورد و به منظور نجادت خود را در آن افگند، در اثناء سقوط دستش به درختي اصابت نمود و بر آن چنگ زد. اين درخت دو ريشه داشت كه روي ديوار چاه روييده بود. دو موش سفيد و سياه به آن مسلط بود. موشها با دندانهاي تيز شان ريشه ها را مي بريدند، بالا نگاه كرد ديد كه شير چون نگهباني در دهن چاه ايستاده است و به پائين نگاه كرد، اژدهاي بسيار بزرگي را ديد كه سرش را بلند كرده مي خواهد به او نزديك شود و به فاصله سي متري رسيده است و دهان فراخي به فراخي خود چاه دارد. ديد كه در دور و بر چاه حشرات موذي و گزنده او را احاطه كرده اند, به بالاي درخت نگاه كرد، ديد كه درخت انجير است, اما بصورت استثنائي انواع مختلف ميوه ها از گردو گرفته تا انار در آن روئيده است. اين مرد از روي بي خردي و حماقتش نفهميد كه اين يك كار عادي نيست و امكان ندارد حسب تصادف اتفاق افتاده باشد و اسرار عجيبي در پشت آن نهفته نباشد. اما او در پشت اين كار ها وجود مدبر و كارفرماي بسيار بزرگ را نتوانست درك كند. در عين حاليكه قلب, روح و عقل اين مرد از اين وضعيت دردناك مخفيانه فرياد و فغان سر مي داد, نفس اماره اش به گريه هاي روح و قلب اظهار بي اعتنائي مي كرد و مثل اينكه اتفاقي نيفتاده باشد بــا خـود سرگـرم بـود و در درون بـاغي، بــه خوردن ميـوه هاي درخـت مي پرداخت. گرچند برخي از آن ميوه ها مسموم و مضر بودند.
در يك حديث قدسي خداوند متعال فرموده است: [انا عند ظن عبدي بي] يعني (بنده من به هر گونه يي كه مرا بشناسد من نيز به همان شكل با او معامله مي كنم) لذا اين انسان بدبخت از روي سوء ظن و بي عقلي هر آنچه را كه ديد امري عادي و عاري از حكمت پنداشت. پس با خود او نيز مطابق گمانش رفتار مي شود, همواره در آتش عذاب مي سوزد, نه مرگ به سراغش مي آيد تا راحت شود و نه روي خوش زندگي را مي بيند.
ما نيز به نوبه خود اين بدبخت را بر حال خود رها ساخته بر مي گرديم تا از احوال برادر ديگر با خبر شويم.
اين مرد عاقل بدون مواجه شدن با مشكلات به راهش ادامه مي دهد، چون اخلاقش خوب است به اشياي زيبا فكر مي كند و جز بر زيبايي و لطافـت بـه چيز ديگـري نمي انديشـد، خود را مـونس و همـدم خود قـرار مي دهد و همچون برادرش با موانع و نابساماني ها برخورد نمي كند. چون نظام را مي شناسد, از قانون اطاعت مي كند, در نتيجه كار ها را در برابرش هموار مي بيند و آزادانه و سرفرازانه در سايه امن و استقرار حركت مي كند. تا سر انجام به باغچة ميرسد.
در ايـن باغچه عـلاوه از گلـها و ميـوه هاي زيبـا چيزهـايي بـه چشـم مي خورد كه بر اثر بي توجهي به نظافت شان گنديده و متعفن شده بودند, همسفرش نيز به همچون باغچة داخل شده بود، اما چون با چيز هاي آلوده و متعفن خود را مشغول ساخت، معده اش خراب شد و حالت تهوع بر او دست داد, بدون اينكه استراحتي كند از باغ خارج شد و رفت, اما اين شخص به قانون " به خوبي هر چيز بنگر" عمل نمود و به چيز هاي فاسد توجهي نكرد، از گلها و ميوه هاي باغ كمال استفاده را نمود. پس از استراحت كامل از باغ خارج شد و به راهش رفت.
سر انجام او نيز مثل برادرش به صحراي بزرگي داخل شد، ناگهان غرش شير را شنيد، ترسيد اما نه مثل برادرش، چون با حسن ظن و فكر نيكش تصور نمود كه اين صحرا حتماً حاكمي دارد, احتمال دارد اين شير خدمتگذار تحت امر آن حاكم باشد، با اين سخنان به خود آرامش داد، باز هم پا به فرار نهاد، تا اينكه به چاه خشك شصت متري رسيد، خود را در آن افگند، مثل برادرش در نيمه چاه دستش به درختي اصابت نمود، در هوا آويزان ماند. ديد كه دو حيوان مشغول بريدن ريشه هاي آن درخت هستند، بالا نگاه كرد، شير بود، پائين نگاه كرد، اژدهائي را ديد, عين برادرش با وضعيت عجيبي روبرو شد, اين هم ترسيد، اما هزار درجه كمتر از ترس برادرش, چون اخلاق خوبش فكر خوبي به او داده بود و فكر خوب جنبه هاي خوب هر چيز را به او نشان ميداد.
در نتيجه فكر كرد كه اين كار هاي شگفت انگيز با يكديگر ارتباط دارند و معلوم مي شود كه تحت يك فرمان در حركت اند, در اين صورت رمزي در كار است. بله، اينها به دستور حاكم مخفي حركت مي كنند، پس من تنها نيستم، آن حاكم پنهان مرا مي بيند و مورد آزمايش قرار مي دهد و حتماً به خاطر هدفي مرا به جايي مي برد و به آن سمت فرا مي خواند.
از اين ترس شيرين و فكر زيبا، علاقه و انگيزة به او دست داد و اين سوال را بر انگيخت: اين چه كسي است كه مرا مي آزمايد؟ و مي خواهد خود را به من بشناساند؟ اين كيست كه از اين راه عجيب مرا به مقصدي سوق مي دهد؟
سپس از اين اشتياق شناخت، محبت صاحب طلسم پيداشد و از اين محبت آرزوي گشودن طلسم روييد و اين آرزو سبب گرديد تا وضعيتي اتخاذ نمايد كه مورد رضايت و خوشنودي صاحب طلسم واقع شود.
سپس به بالاي درخت چشم دوخت، ديد كه درخت انجير است, اما در شاخه هايش ميوه هاي هزاران نوع درخت وجود دارد. اينجا بود كه ترس و دلهره اش به كلي از بين رفت. به يقين دريافت كه اين درخت انجير، فهرست و نمايشگاهي است كه آن حاكم پنهان ميوه هاي باغ و بستان خود را به شكل معجزه آسائي به آن آويخته است. تا اشارة باشد به نعمت ها و شيريني هاي مهيا ساخته بر مهمانانش، ورنه يك درخت هرگز ميوة هزاران درخت را به بار نمي آورد.
سپس به راز و نياز پرداخت تا كليد طلسم به او الهام شد, فرياد بر آورد:
" اي حاكم اين شهر و آفاق! بتو پناه مي آورم و توكل و تضرع مي كنم, من خادم تو هستم، رضـاي ترا را مي خواهـم و من طالب تو هستم و تـرا مي جويم. "
بعد از اين راز و نياز ناگهان از ديوار چاه دري بطرف باغ رنگارنگ, پاك و زيبا گشوده شد، شايد دهان آن مار به اين درب تبديل شده باشد, شير و اژدها بصورت دو خادم در آمدند .. و شروع كردند به دعوت نمودن او به باغ, حتي شير بشكل يك اسپ رام در خدمت او قرار گرفت.
اما آن دو برادر: يكي روح مؤمن و قلب صالح است و ديگري روح كافر و قلب فاسق .
و اما از آن دو راه، سمت راستش راه قرآن و راه ايمان است و سمت چپ راه عصيان و كفران.
و اما باغچه كه در مسير راه قرار داشت، عبارت است از حيات اجتماعي مؤقت جامعه بشري و تمدن انساني كه در آن خير و شر, خوب و بد, پاك و ناپاك باهم پيدا مي شود. پس عاقل كسي است كه به قاعدة " خذ ما صفا ودع ما كدر " (خوبي را بگير و بدي را ترك كن) عمل مي كند و با سلامت قلب و آرامش وجدان مي رود.
و اما آن صحرا، عبارت است از اين دنيا و اين زمين.
و آن شير, موت و اجل است.
و آن چاه، عبارت است از جسد انسان و زمان حيات.
و آن چاه شصت متري, اشاره است به عمر متوسط كه "شصت سال " است.
و آن درخت, مدت زمان عمر و ماده حيات است.
و آن دو حيوان سياه و سفيد, شب و روز است.
و آن اژدها, دهان قبر گشاده شده به راه برزخ و پرده آخرت است, كه آن دهان براي مؤمن دري است كه از زندان به سوي باغچه گشوده مي شود.
و آن حشرات مضر, مصيبت هاي دنيوي است, كه براي مؤمن در حكم تنبيهات شيرين الهي و التفات رحماني است تا به خواب غفلت فرو نرود.
و آن خوردني هاي درخت, نعمتهاي دنيوي است كه, پروردگار كريم مطلق آنها را بعنوان فهرست يادآوري كننده و نمونه هاي نعمتهاي اخروي خلق كرد تا با نشان دادن اين نمونه ها مشتري ها را به ميوه هاي جنت دعوت دهد.
و سبز شدن انواع ميوه هاي درختان مختلف در يك درخت، اشاره است به سكه قدرت صمداني و مهر ربوبيت الهي و نشان سلطنت الوهيت. زيرا (ساختن هر چيز از يك چيز) يعني ساختن تمام نباتات و ميوه ها از يك خاك و آفريدن تمام حيوانات از يك آب و به وجود آوردن تمام جهازات حيواني از طعام بسيط (ناچيز) و همچنان (ساختن يك چيز از هر چيز ) يعني از غذا هاي كاملاً مختلفي كه موجودات زنده مي خورند ساختن گوشت مخصوص و پوشاندن پوست مخصوص, تمام اينها عبارتند از سكه خاص ذات احد صمد و مهر مخصوص سلطان ازل و ابد كه تقليد آن امكان ندارد.
بله, يك چيز را از هر چيز و هر چيز را از يك چيز ساختن، علامت و نشاني مخصوص خالق هر چيز و قادر علي كل شئ است.
و آن طلسم, رمز حكمت خلقت گشوده شده با رمز ايمان است.
و آن كليد عبارت است از [الله لا اله الا هو الحي القيوم] و يا " الله " و " لا اله الا الله "
و اما تبديل شدن دهان آن اژدها به درب باغچه، اشاره است به اينكه قبر براي اهل ضلالت و طغيان، زندان وحشت, نسيان و تنهائي و همچون شكم اژدهاست.
در عين حاليكه براي اهل ايمان و قرآن، دري است گشوده شده از زندان دنيا به بستان بقا و از ميدان امتحان به باغ جنان و از رحمت دنيا به رحمت رحمن.
و اما تبديل شدن آن شير درنده به اسب رام و به مستخدم مانوس، اشاره است به اينكه مرگ براي گمراهان جدائي ابدي دردناك از تمام دوستان و اخراج از جنت دروغين دنيا و ادخال به وحشت زندان انفرادي قبر است. اما براي اهل هدايت و اهل قرآن سفري است به عالم آخرت و وسيله است جهت ملاقات دوستان و ياران قديمي و واسطه يي است جهت داخل شدن به وطن حقيقي و منازل ابدي سعادت، و دعوت زيبايي است از زندان دنيا به باغهاي جنت و نوبتي است به گرفتن پاداش خدمت از فضل رحمن رحيم و مرخصي از تكاليف وظيفه حيات و اعلان به پايان رسيدن وظيفه عبوديت و تعليم و تعليمات امتحان است.
از تمام مطالب چنين نتيجه مي گيريم كه:
هر آن كس كه حيات فاني را مقصد و مرام خويش قرار مي دهد او حقيقتاً و معناً در جهنم خواهد بود، حتي اگر ظاهراً در نعمتها غوطه ور باشد.
و هر شخصي كه به حيات باقي متوجه باشد و با جديت و اخلاص در راه آن تلاش ورزد او سعادت دارين را از آن خود ساخته و اهليت هر دو جهان را همزمان كسب نموده است، حتي اگر دنيايش بد و تنگ باشد, مگر او آنرا شيرين و زيبا و صالن انتظار جنتش مي بيند و مشكلات را تحمل مي كند و شكرگذار پروردگارش مي باشد و لباس صبر بر تن مي كند.
اللهم اجعلنا من اهل السعادة و السلامة و القرآن و الايمان .. آمين
منبع: http://www.saidnur.com/foreign/fars/k_sozler/soz_sekiz.htm
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اين گونه می گفت: می آيد من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد
و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند...
گنجشک هيچ نگفت.
و خدا لب به سخن گشود ...
با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم...آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. اين توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟کجای مملکت تو را گرفته بود؟...
و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.
خواب بودی
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمين مار پرگشودی.
گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود.
خدا گفت: وچه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ... ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...
التماس دعا
منبع : http://hta128.blogfa.com
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگاه ما رهگذران نیست
یک جایی توی اینترنت قسمت هایی از انجیل را خوندم که یک کشیشی اون را تفسیر کرده بود، این متن خیلی روی من اثر گذاشت متاسفانه آدرس سایتش را فراموش کردم. من خلاصه اون متن را اینجا آوردم:
خوشا بحال کسی که از خداوند می ترسد و در وصایای او بسیار رغبت دارد. ذریتش در زمین زورآور خواهند بود. طبقه راستان مبارک خواهند شد. توانگری و دولت در خانه او خواهد بود وعدالتش تا به ابد پایدار است. نور برای راستان در تاریکی طلوع می کند. او کریم و عادل است. فرخنده است شخصی که رئوف و قرض دهنده باشد. او کارهای خود را به انصاف استوار می دارد. زیرا که تا به ابد جنبش نخواهد خورد. مرد عادل تا به ابد مذکور خواهد بود. از خبر بد نخواهد ترسید. دل او پایدار است و برخداوند توکل دارد. دل او استوار است و نخواهد ترسید تا آرزوی خویش را بر دشمنان خود بیند. (کتاب مزامیر فصل 112 آیات 1 تا 8 )
امروزه در زمانی زندگی می کنیم که پر است از مواقعی که ما نگران و آشفته می شویم، می ترسیم و یا به سادگی با خبرهای بد قلبمان می لرزد. خبرهای رادیوئی و تلویزیونی نیز همچنان از این مسائل پر است. تو می توانی به نگرانی ها و مشکلات این دنیا نگاه کنی و یا به خبرهای بد گوش کنی و راجع به آنها با افراد دیگر صحبت کنی؛ اما توجه داشته باش که تو با این کار فقط کار شیطان را بزرگتر جلوه می دهی.
شخص ایماندار امروزه می تواند در میان تمام مشکلات و فشارهای این دنیا زندگی کند بدون اینکه بلرزد. تو می توانی با قلبی استوار زندگی کنی و بر خداوند توکل نمائی و نترسی از هر چیزی که شیطان می خواهد بر زمین کرده شود.
آیا می توانی اعلام نمائی در طی شش ماه گذشته زندگی از خبرهای بد نترسیده ای؟ اگر تو نمی توانی چنین اعلامی کنی، پس نشان می دهد که دلت در خداوند استوار نیست. اگر تو با اتفاقاتی که در دنیا می افتد نگران می شوی، اگر تو می ترسی و یا قلبت می لرزد و یا نسبت به موقعیت کنونی دنیا بی ثبات و ناپایدار هستی پس مطمئن باش که دلت استوار نیست. من با اشاره کردن به این نکته منظورم این نبود که تو را محکوم کنم. قصد و منظورم این است که فکرهای تو را تصحیح کنم و این مسائل را به توجه تو آورم تا بتوانی در موردش کاری انجام دهی. تو باید به مرحله ای برسی که با هیچ چیز لغزش نخوری. نه با چیزهائی که می شنوی و نه با چیزهایی که می بینی و یا احساس می کنی. دل استوار در کلام زنده خداوند ساکن شده و بر آن توکل دارد. دل استوار و محکم می داند که در هر شرایطی فقط حضور خدا کافی است و خدا احتیاجات او را برآورده خواهد کرد.
در کتاب متی فصل 24 ، می گوید که حتی در وسط بدترین حملات شیطان، ما نباید نگران و آشفته شویم ما باید ماورای نیازمندی ها و سختی های این دنیا زندگی کنیم. و ما باید در کارهای خدا پیشرفت و حرکت کنیم.
توجه نمائید به کلام عیسی در کتاب متی فصل 24 آیه 4 . شاگردان او از او سئوالی منطقی کردند: علامت فرا رسیدن آخر دنیا چیست؟
اولین پاسخش این بود: هشیار باشید تا کسی شما را گمراه نکند. چرا او چنین حرفی را اول زد؟ برای اینکه درک کرده بود در میان نشانه های بازگشت او و انقضای عالم، بسیاری موعظه وجود خواهد داشت که آنها از انجیل نیستند این وظیفه هر شخص ایمانداری است که تشخیص دهد فرق بین حقیقت انجیل و تعلیمات اشتباه را.
مسئله دیگری که می خواهم شما توجه کنید فصل 24 آیه 6 کتاب متی است. جنگ ها و اخبار جنگی را خواهید شنید، هشیار باشید که مضطرب و نگران نشوید....
عیسی لیستی تهیه کرده از مسائلی که باید قبل از بازگشتش اتفاق افتد – جنگ و خبرهای جنگ، قومی با قومی دیگر مقاومت می کند، قحطی ها، وباها و زلزله ها اتفاق می افتند. در میان تمام این اتفاقات عیسی جمله ای را بیان می کند: شما نگران و مضطرب نشوید. عیسی کلمات بیهوده نمی گفت.
اگر او می گوید، شما نگران نباشید پس باید راهی برای ما وجود داشته باشد که در میان تمام این مشکلات زندگی کنیم و نگرانی هم نداشته باشیم.
در حال حاضر برای زندگی روی زمین تنها یک راه وجود دارد بدون اینکه بترسیم و یا بلغزیم. و آن راه این است که تو از کلام خدا پر شوی و استوار و پابرجا شوی و بر خدا اعتماد کنی تا هرگز لغزش نخوری.
عیسی در فصل 4 کتاب مرقس تعلیم داد که وقتی دانه کلام در قلب تو کاشته شد، شیطان فورا می آید که آن را بیرون آورد !!!
مثالی از شخصی که قلبش استوار است در کتاب مرقس فصل 5 آیات 21 – 43 یافت می شود. یایرس که رئیس کنیسه بود نزد عیسی آمد و از او خواست تا دختر کوچکش را شفا دهد. در آیه 23 ، یایرس از روی ایمانش جمله ای را به عیسی می گوید: به تو التماس می کنم. نفس دخترک من به آخر رسیده؛ بیا و بر او دست گزار تا شفا پیدا کند و زندگی نماید. یایرس در قلبش ایمان داشت که وقتی عیسی دستش را بر آن دختر کوچک گذارد، او شفا می یابد و زندگی خواهد کرد. او جمله اش را با ایمان گفت و مسیح با او همراه شد و به خانه او رفت. در میان راه زنی که خونریزی داشت توجه عیسی را به خود جلب کرد. او نیز با ایمان قدرت و توانائی عیسی را طلبید. عیسی ایستاده و با آن زن صحبت می کرد که در همان حال برای یایرس پیغام آوردند که دخترت فوت شده. چرا دیگر باعث زحمت استاد می شوی؟ توجه می کنید که یایرس جمله اش را با ایمان گفت و شیطان فورا آمد تا کلام را بگیرد و بدزدد. فشار آغاز شد ولی آیا یایرس اعتراف ایمانش را عوض کرد؟ آیا او گفت، "من نمی فهمم چرا ایمان در این مورد برایم موثر نبود؟ " این نکته بسیار مهمی است که تعداد بسیاری برکات خدا را در این مورد از دست می دهند. ما آنچه را باور داریم می گوئیم و دعا می کنیم، "من ایمان دارم و دریافت می کنم طبق مرقس فصل 11 آیه 24 و ایمان من می گوید اکنون آن مال من است. " بعد سختی ها و مشکلات زیادتر می شوند و سعی دارند که به ما ثابت کنند هیچ راهی برای دریافت آنچه که ما به آن ایمان داریم وجود ندارد. در این لحظه است که تو می توانی یا از کلام صحبت کنی و یا سکوت نمائی. زیرا که هر آنچه بگوئی اگر از کلام نباشد خنثی و بی اثر است. عیسی به محض اینکه سخنی را که آنها به یایرس گفتند شنید، در آن ساعت به رئیس کنیسه گفت: مترس؛ ایمان داشته باش و بس.
پس از صرف کردن مدتی وقت و تفکر روی این مطلب، من تقریبا می توانم حالت صورت یایرس را در نظرم مجسم کنم. او رئیس کنیسه بود و رهبران مذهبی در آن دوران نسبت به عیسی طرز فکر خوبی نداشتند، یایرس با رفتن خود به نزد عیسی موقعیت کاری خود را به خطر انداخت. او رهبران مذهبی را که در اطرافش بودند کاملا نادیده گرفت و در حضور همه خودش را به پاهای عیسی انداخت. بعد از آنکه افراد با خبرهای بد نزد یایرس آمدند، شرایط طوری بنظر می رسید که گوئی شکست کامل اتفاق افتاده ولی خبرهای بد عیسی را دلواپس و نگران نکرد. او با شنیدن خبرهای بد نلرزید. شما توجه خواهید کرد که عیسی هرگز در زندگی اش روی زمین عجولانه عمل نکرد. شما هرگز جائی را نخواهید یافت که عیسی اعتراف منفی کند. او به یایرس رو نکرد که بگوید، "خوب، ما سعی خودمان را کردیم ولی بعضی از ما دریافت می کنیم و بعضی نمی کنیم." نه اصلا عیسی چنین نگفت. زمانی که او گزارش شیطان را شنید یایرس را تشویق کرد که نترس. در ترجمه دیگری می گوید، او به یایرس روکرد و گفت، دهانت را باز نکن و فقط ایمان داشته باش من همه چیز را به عهده می گیرم. وقتی عیسی صحبتش را با آن زنی که خونریزی داشت به اتمام رسانید، با یایرس به طرف خانه اش همراه شد و مسیح کاری را کرد که یایرس باور انجام آن را داشت. در میان تمام این مشکلات، عیسی با اعتماد قدم پیش گذاشت، آن دختر را با دست گرفت و گفت، ای دختر به تو می گویم بلند شو. در تمام این مدت یایرس روی چیزی که ایمان داشت محکم ایستاده بود. قلبش در چیزی که ایمان داشت استوار بود.
خدا از بندگان ضعیف و ناتوان خود لذت نمی برد. آنها را بسیار دوست دارد و همیشه مراقب آنهاست ولی از آنها لذت نمی برد. اگر شخصی کلام خدا را در زندگی اش در درجه اول اهمیت قرار دهد و آن را برتر و والاتر از هر چیز دیگر بداند، کلام در قلب شخص تصویر خداوند را می آفریند که او می تواند انتظار دریافت همان نتیجه را در زندگی خود داشته باشد که مسیح وقتی بر روی زمین بود.
شما می توانید از طریق انجیل بخوانید و ببینید که عیسی هرگز آن را از دست نداده! او هرگز ناموفق نبود. او هرگز حتی یک بار هم شکست نخورد. او هرگز به مرحله ای نرسید که با موفقیت هائی که خدا به او داده بود نتواند پیروزی یابد.
خوب؛ خدا را شکر. ایماندار با همان چیزهائی که عیسی در خدمتش بر روی زمین داشت مجهز است!
خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
خیام
کسی که به روی درس های زندگی آغوش گشاید و خود را با پیش داوری تغذیه نکند همچون برگ سفید است که خداوند کلمات خود را بر آن می نگارد.
آنکه همواره با بدبینی و پیش داوری به جهان می نگرد همچون برگی نوشته شده است که کلامی جدید بر آن نوشته نخواهد شد.
خود را نگران آنچه می دانی یا نمی دانی نکن نه به گذشته بیندیش و نه به آینده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتی های اکنون را برای تو بیاورند.
الیشع بن ابویه
روزه تطوع صرفه نان است،
نماز تهجد کار پیرزنان است،
حج کردن تماشای جهان است،
نان دادن کار جوانمردان است،
دلی بدست آر که کار آنست.
اگر بر روی آب روی خسی باشی و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی بدست آر تا کسی باشی.
خواجه عبدالله انصاری
من یقین دارم که در رگهای من، خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست،
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست.
مهدی اخوان ثالث
دام است جهان تو، ای پسر، دام
زین دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغول
دانهی تو چه چیز است جز می و جام؟
امید چه داری که کام یابی؟
در دام کسی کام یابد ای خام؟
کاین گنبد گردان گرد بد رام
شوریده بسی کرد کار پدرام
امروز بده داد خویش کایزد
فردا همه بر حق راند احکام
ناصر خسرو
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=8830&q=%D8%AF%D8%A7%D9%85
و چه زیبا قران توصیف میکند:
محمد (ص) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند; پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند; نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است; اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و بقدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامىدارد; اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايستهانجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.
آخرین آیه سوره فتح به راستی از زیباترین آیات قران است که در کتابهای پیشین نیز آمده است.
گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
چون گنه را عذر میآرم، خداوندا، ببخش
پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو
دست حاجت پیش میدارم، خداوندا، ببخش
گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست
بر گناه سخت بسیارم، خداوندا، ببخش
چون پذیرفتار بدرفتار نادانان تویی
بر من نادان و رفتارم، خداوندا، ببخش
مایهداران نقد روز رفته بازآرند و من
بی زر این شهر و بازارم، خداوندا، ببخش
پیشت از روز الست آوردم اقرار بلی
هم بر آن پیشینه اقرارم، خداوندا: ببخش
بخششت عامست و میبخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم، خداوندا، ببخش
ناامیدی بردم از یاران، که میاندوختم
روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش
آبرویم نیست اندر جمع خاصان را، ولی
آب چشمم هست و میبارم، خداوندا، ببخش
عالمی بر عیب و تقصیرم تو، یارب دست گیر
واقفی بر غیب و اسرارم، خداوندا، ببخش
گفتهای: بر زاری افتادگان بخشش کنم
اینک آن افتادهی زارم، خداوندا، ببخش
با خروش سینهی زیرم، الهی، درپذیر
یا بر آب چشم بیدارم، خداوندا، ببخش
گر به دلداری دل مجروح من میلی نمود
بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا، ببخش
ور چشیدم شربتی بیخود ز روی آرزو
ز آرزوی خود به آزارم، خداوندا، ببخش
اوحدیوار از گناه خود فغانی میکنم
بر فغان اوحدیوارم، خداوندا، ببخش
اوحدی