تبليغاتX
بشنو این نی

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت توسط نی

 

" پايونير 10 به سمت ستاره دبران در صور فلکي ثور (Taurus) با سرعت تقريبي 2.6 واحد نجومي در سال در حرکت است. اگر دبران سرعتي برابر صفر داشته باشه، پايونير 2 مليون سال ديگر به آن مي رسد! "

اين قسمتي از مقاله اي بود که من در باره فضاپيما پايونير خواندم! فضاپيمايي که بشر به آن خيلي افتخار مي کنه! اولين جسم ساخته شده به دست بشر که قراره از منظومه  شمسي خارج شود. دورتري جسمي که بشر تونسته تا بحال پرتاب بکنه !!! چقدر هم که با آب و تاب توضيح داده. تازه 2 مليون سال ديگه لازمه که به يک ستاره برسه اون هم ستاره اي که جزء نزديکترين ستاره ها به ما هست! من فکر مي کنم تا 2 مليون سال ديگه اصلا چيزي از اين فضاپيما باقي نمي مونه. والا به نظر من بعضي چيزها براي اين نيست که بشر بهش افتخار بکنه بلکه براي اين هست که پي ببره که خيلي ضعيف و کوچک آفريده شده!!!

اگر دوست داشتيد در اين باره بيشتر بخونيد مي تونيد به سايت ويکي پديا برويد. به غير از اين مساله، اطلاعات خوبي را در باره علوم هوافضا داده.

حالا براي اينکه جو عوض بشه اين شعر قشنگ حافظ را آوردم که اصلا ربطي به مطلب بالا ندارد.   

 

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است

 

تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد

هر دلي از حلقه‌اي در ذکر يارب يارب است

 

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است

 

شهسوار من که مه آيينه دار روي اوست

تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است

 

عکس خوي بر عارضش بين کفتاب گرم رو

در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است

 

من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي

زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است

 

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين

با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است

 

آن که ناوک بر دل من زير چشمي مي‌زند

قوت جان حافظش در خنده زير لب است

 

آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چکد

زاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت توسط نی |

لیلی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/09ساعت توسط نی |

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

 

شبی خوش است بدین قصه‌اش درازکنید

حضور خلوت انس است دوستان جمعند

 

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

 

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

 

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

 

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

 

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق

 

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

 

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/11ساعت توسط نی |

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

منظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/15ساعت توسط نی |

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

 

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

 

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

 

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

 

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

 

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

 

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

 

گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

 

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

+ نوشته شده در شنبه 1385/05/28ساعت توسط نی |

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست؟

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست؟

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست؟

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست؟

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/26ساعت توسط نی |

 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت توسط نی |

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12ساعت توسط نی |

 

یک جای خلوت و زیبا

 

ما بی غمان مست دل از دست دادهایم

همراز عشق و همنفس جام بادهایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند

تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای

ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم

کار از تو میرود مددی ای دلیل راه

کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/04ساعت توسط نی |

 

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طرهی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت توسط نی |

 

              حافظ

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/08ساعت توسط نی |

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

 

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

 

                    هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

 

                    باشد  اندر پرده  بازی ‌های  پنهان  غم  مخور

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت توسط نی |

 

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

 

شاید که چو  وابینی خیر تو در این باشد

 

                                   حافظ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/15ساعت توسط نی |