تبليغاتX
بشنو این نی

 

    داشتم غزلیات سعدی را می خوندم که به این شعر برخوردم واقعا سعدی به نکته زیبایی اشاره کرده آن هم فخر فروشی!

- وقتی داری راه می ری یادت باشه که در زیر پات افرادی هستند که در زمان خودشون دارای مال و نصب بالایی بودند!

 

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند

سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند

خلاف آن به در آید که خلق پندارند

کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدر

که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند

برادران لحد را زبان گفتن نیست

تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند

که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک

مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات

کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند

کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر

که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

کرا نمی‌کند این پنجروزه دولت و ملک

که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس

که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند

دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان

به دست خوی بد خویشتن گرفتارند

به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند

 

SUNFLOWER 

این هم مناجات نامه ای از سعدی که خیلی زیباست:

 

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری

درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی

یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری

گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم

هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری

گر به نومیدی ازین در برود بنده‌ی عاجز

دیگرش چاره نماند که تو بی‌شبه و نظیری

دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم

که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری

خالق خلق و نگارنده‌ی ایوان رفیعی

خالق صبح و برآرنده‌ی خورشید منیری

حاجت موری و اندیشه‌ی کمتر حیوانی

بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری

گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت

چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری

همه را ملک مجازست بزرگی و امیری

تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری

سعدیا من ملک‌الموت غنی‌ام تو فقیری

چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18ساعت توسط نی |

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود

هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود

ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش

که محالست در این مرحله امکان خلود

وی که در شدت فقری و پریشانی حال

صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود

خاک راهی که برو می‌گذری ساکن باش

که عیونست و جفونست و خدودست و قدود

این همان چشمه‌ی خورشید جهان افروزست

که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود

خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان

خاک مصرست ولی بر سر فرعون و جنود

دنیی آن قدر ندارد که بدو رشک برند

ای برادر که نه محسود بماند نه حسود

قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن

گرت ایمان درستست به روز موعود

دست حاجت که بری پیش خداوندی بر

که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود

از ثری تا به ثریا به عبودیت او

همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود

کرمش نامتناهی، نعمش بی‌پایان

هیچ خواهنده ازین در نرود بی‌مقصود

پند سعدی که کلید در گنج سعد است

نتواند که به جای آورد الا مسعود

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست

دل گم کرده در این شهر نه من می‌جویم

هیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست

آن پری زاده مه پاره که دلبند منست

کس ندانم که به جان در طلبش پویان نیست

ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا

خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست

مرد باید که جفا بیند و منت دارد

نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست

عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمیی

کدمی نیست که میلش به پری رویان نیست

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

ای ساربان آهسته رو کرام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او

تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ دل

هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم

خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران

طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم

درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانه‌ام

نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم

ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن

تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم

ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم

دستی که در آغوش بود اکنون به دندان می‌برم

گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی

حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم

سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا

از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن می‌برم

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او

گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم

       سعدی                                              

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

ثنا و حمد بی پایان خدا را

 

 

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را       که صنعش در وجود آورد ما را

 

الها قادرا پروردگارا            کریما منعما آمرزگارا

 

چه باشد پادشاه پادشاهان         اگر رحمت کنی مشتی گدا را

 

خداوندا تو ایمان و شهادت            عطا دادی به فضل خویش ما را

 

وز انعامت همیدون چشم داریم         که دیگر باز نستانی عطا را

 

از احسان خداوندی عجب نیست         اگر خط درکشی جرم و خطا را

 

خداوندا بدان تشریف عزت       که دادی انبیا و اولیا را

 

بدان مردان میدان عبادت           که بشکستند شیطان و هوا را

 

به حق پارسایان کز در خویش             نیندازی من ناپارسا را

 

مسلمانان ز صدق آمین بگویید          که آمین تقویت باشد دعا را

 

خدایا هیچ درمانی و دفعی        ندانستیم شیطان و قضا را

 

چو از بی دولتی دور اوفتادیم          به نزدیکان حضرت بخش ما را

 

خدایا گر تو سعدی را برانی               شفیع آرد روان مصطفی را

 

محمد سید سادات عالم         چراغ و چشم جمله انبیا را

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت توسط نی |

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

 

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

 

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

 

هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما

 

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

 

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما

 

جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک

 

مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما

 

شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

 

باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما

 

سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

 

مشکل توان رسید به بالای پست ما

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت توسط نی |

 

سعدی

ای که بر دوستان همی‌گذری

 

تا به هر غمزه‌ای دلی ببری

دردمندی تمام خواهی کشت

 

یا به رحمت به کشته می‌نگری

ما خود از کوی عشقبازانیم

 

نه تماشاکنان رهگذریم

هیچم اندر نظر نمی‌آید

 

تا تو خورشیدروی در نظری

گفته بودم که دل به کس ندهم

 

حذر از عاشقی و بی‌خبری

حلقه‌ای گرد خویشتن بکشم

 

تا نیاید درون حلقه پری

وین پری پیکران حلقه به گوش

 

شاهدی می‌کنند و جلوه گری

صبر بلبل شنیده‌ای هرگز

 

چون بخندد شکوفه سحری

پرده داری بر آستانه عشق

 

می‌کند عقل و گریه پرده دری

چو خوری دانی ای پسر غم عشق

 

تا غم هیچ در جهان نخوری

رایگانست یک نفس با دوست

 

گر به دنیا و آخرت بخری

قلمست این به دست سعدی در

 

یا هزار آستین در دری

این نبات از کدام شهر آرند

 

تو قلم نیستی که نیشکری

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت توسط نی |

 

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

ره به جای دگر نمیدانیم

چون دلارام میزند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

مر خداوند عقل و دانش را

عیب ما گو مکن که نادانیم

هر گلی نو که در جهان آید

ما به عشقش هزاردستانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشاکنان بستانیم

تو به سیمای شخص مینگری

ما در آثار صنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار

همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت

ترک یار عزیز نتوانیم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/03ساعت توسط نی |

 

 

 

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/23ساعت توسط نی |

 

رنج‌ ها بردیم  و آسایش  نبود  اندر  جهان

 

ترک آسایش گرفتیم این زمان، آسوده ایم

                                           سعدی

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت توسط نی |

خدایا ...

 

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟

 

وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟

 

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من

 

لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟

 

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم

 

وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟

 

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

 

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟

 

من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو

 

هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای؟

 

خدایا ... ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت توسط نی |

 

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

عارف بلا، که راحت او در بلای اوست

عاشق که بر مشاهده‌ی دوست دست یافت

در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

هر آدمی که کشته‌ی شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |