تبليغاتX
بشنو این نی

بيا  تا  قدر يک  ديگر  بدانيم

که تا ناگه ز يک ديگر نمانيم

 

چو مومن آينه مومن يقين شد

چرا  با  آينه  ما  رو گرانيم

 

کريمان جان فداي دوست کردند

سگي  بگذار   ما   هم   مردمانيم

 

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همديگر نخوانيم

 

غرضها تيره دارد دوستي را

غرضها  را چرا از دل  نرانيم

 

گهي خوشدل  شوي از من که   ميرم

چرا مُرده پرست و خصم جانيم

 

چو بعد از مرگ خواهي آشتي کرد

همه  عمر  از  غمت   در  امتحانيم

 

کنون  پندار  مُردم،  آشتي  کن

که در تسليم ما چون مردگانيم

 

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون  همانيم

 

خمش کن  مُرده وار  اي  دل  ازيرا

به  هستي متهم ما زين زبانيم

 

مولوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/02ساعت توسط نی |

عمر بر اومید فردا می‌رود

غافلانه سوی غوغا می‌رود

روزگار خویش را امروز دان

بنگرش تا در چه سودا می‌رود

گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت

هر نفس از کیسه ما می‌رود

مرگ یک یک می‌برد وز هیبتش

عاقلان را رنگ و سیما می‌رود

مرگ در ره ایستاده منتظر

خواجه بر عزم تماشا می‌رود

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر

خاطر غافل کجاها می‌رود

تن مپرور زانک قربانیست تن

دل بپرور دل به بالا می‌رود

چرب و شیرین کم ده این مردار را

زانک تن پرورد رسوا می‌رود

چرب و شیرین ده ز حکمت روح را

تا قوی گردد که آن جا می‌رود

حکمتت از شه صلاح الدین رسد

آنک چون خورشید یکتا می‌رود

 

 

گر گمشدگان روزگاریم

ره یافتگان کوی یاریم

گم گردد روزگار چون ما

گر آتش دل بر او گماریم

نی سر ماند نه عقل او را

گر ما سر فتنه را بخاریم

این مرگ که خلق لقمه اوست

یک لقمه کنیم و غم نداریم

تو غرقه وام این قماری

ما وام گزار این قماریم

جانی مانده‌ست رهن این وام

جان را بدهیم و برگزاریم

 

 

یا رب من بدانمی‌چیست مراد یار من

بسته ره گریز من، برده دل و قرار من

یا رب من بدانمی‌تا به کجام می کشد

بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من

یا رب من بدانمی‌سنگ دلی چرا کند

آن شه مهربان من دلبر بردبار من

یا رب من بدانمی‌هیچ به یار می رسد

دود من و نفیر من یارب و زینهار من

یا رب من بدانمی‌عاقبت این کجا کشد

یا رب بس دراز شد این شب انتظار من

یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من

چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت توسط نی |

 

بتازيد بتازيد که چالاک سواريد

 

برانيد برانيد که تا بازنمانيد

بدانيد بدانيد که در عين عيانيد

بتازيد بتازيد که چالاک سواريد

بنازيد بنازيد که خوبان جهانيد

چه داريد چه داريد که آن يار ندارد

بياريد بياريد در اين گوش بخوانيد

پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد

بگوييد بگوييد اگر مست شبانيد

شرابيست شرابيست خدا را پنهاني

که دنيا و شما نيز ز يک جرعه آنيد

دوم بار دوم بار چو يک جرعه بريزد

ز دنيا و ز عقبي و ز خود فرد بمانيد

گشادست گشادست سر خابيه امروز

کدوها و سبوها سوي خمخانه کشانيد

صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح

سبک روح کند راح اگر سست و گرانيد

رسيدند رسيدند رسولان نهاني

درآريد درآريد برونشان منشانيد

دريغا و دريغا که در اين خانه نگنجند

که ايشان همه کانند و شما بند مکانيد

مبادا و مبادا که سر خويش بگيريد

که ايشان همه جانند و شما سخره نانيد

بکوشيد بکوشيد که تا جان شود اين تن

نه نان بود که تن گشت اگر آدميانيد

زهي عشق و زهي عشق که بس سخته کمانست

در آن دست و در آن شست و شما تير مکانيد

سماعيست سماعيست از آن سوي که سو نيست

عروسي همه آن جاست شما طبل زنانيد

خموشيد خموشيد خموشانه بنوشيد

بپوشيد بپوشيد شما گنج نهانيد

به ديدار نهانيد به آثار عيانيد

پديد و نه پديديت که چون جوهر جانيد

چو عقليد و چو عقليد هزاران و يکي چيز

پراکنده به هر خانه چو خورشيد روانيد

در اين بحر در اين بحر همه چيز بگنجد

مترسيد مترسيد گريبان مدرانيد

دهان بست دهان بست از اين شرح دل من

که تا گيج نگرديد که تا خيره نمانيد

مولوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت توسط نی |

 

"عرف اللَّه بفسخ العزائم و حل العقود و كشف البليه عمن اخلص النيه"  خداوند شناخته شده است  بوسيله بهم زدن تصميم‏ها و باز كردن بسته شده‏ها و بر طرف نمودن بلاها از كسى كه نيتش را پاك گردانيده است.

امام علی (ع)

اگر شخصى پيدا شود به خود اجازه بدهد كه در همه چيز ترديد كند، در اين موضوع نمى‏تواند  ترديدى داشته باشد كه رويدادهاى زندگى همواره به دل خواه انسانى به وجود نمى‏آيد. گروهى  از افراد در مقابل اين موضوع دچار سرگيجه مى‏شوند و قدرت درك راز نهفته در اين موضوع را ندارند. مى‏بينند گاهى تصميماتى مى‏گيرند كه صد در صد و همه جانبه اجرا مى‏گردد، گاهى تصميم نگرفته در ميان رويدادى غوطه‏ور مى‏شوند كه حتى در خواب هم نمى‏ديدند، گاهى با دقت كامل و با هدف گيرى و انتخاب وسايل منطقى قطعى، تصميم به گفتار يا عملى مى‏گيرند، ناگهان آن چنان  مقتضيات  تصميم خود به خود متلاشى مى‏شود، يا موانعى پيش مى‏آيد كه يك هزارم آن هم از ذهنشان خطور  نمى‏كرد. مثلاً يك قطعه ابر پر باران خرامان خرامان قدم به فضاى واترلو مى‏گذارد و تصميم ناپلئون را با مارشال‏هايش نقش بر آب و در دره خاكى واترلو دفن مى‏نمايد و سپس بى‏اعتنا راه خود را پيش مى‏گيرد.  اين شكست‏ها در تصميم و عزم و موفقيت‏هاى بدون تصميم براى اذهان خام شكنجه آور و  گيج كننده است. اين جريان متضاد در زندگى يكى از عالى‏ترين طرق درك يك جريان ما فوق خواسته‏ها  و رويدادهاى هستى است كه بجاى گيج و مبهوت و نوميد ساختن به هشيارى انسان و تكيه او به موجود  برترين افزايد. اين همه عوامل شكست تصميم‏ها و خنثى شدن "مى‏خواهم" ها براى هشياران وسيله و  انگيزه‏اى براى  توجيه انسان‏ها به سوى خالق مطلق است و براى ناهشياران بهانه‏اى براى فرار از منطق پذيرى حيات.

 

عزمها و قصدها در ماجرا            گاه گاهى راست مى‏آيد ترا

تا به طمع آن دلت نيت كند            بار ديگر نيتت را بشكند

ور بكلى بى‏مرادت داشتى              دل شدى نوميد امل كى كاشتى‏

ور نكاريدى امل از عورى‏اش        كى شدى پيدا بر او مقهورى‏اش

عاشقان از بى‏مراديهاى خويش         با خبر گشتند از مولاى خويش

بى‏مرادى شد قلاووز بهشت            حفت الجنة شنو اى خوش سرشت‏

كه مراداتت همه اشكسته پاست       پس كسى باشد كه كام او رواست

پس شدند اشكسته‏اش آن صادقان    ليك كو خود آن شكست عاشقان‏

عاقلان اشكسته‏اش از اضطرار     عاشقان اشكسته با صد اختيار

عاقلانش بندگان بندى‏اند            عاشقانش شكرى و قندى‏اند

ائتيا كرها مهار عاقلان              ائتيا طوعا بهار بى‏دلان‏

 

گاهى در امور جارى عزمى كه مى‏كنى و انجام امرى را كه در نظر مى‏گيرى مطابق نقشه تو انجام مى‏يابد،

تا بطمع انجام آن امر باز هم نيت انجام كار ديگرى را بكنى و اين دفعه نيت تو را بشكند و مقصودت انجام نشود.

بلى اين طور است براى اينكه اگر بكلى در هر مرحله از رسيدن بمقصود بازت مى‏داشت و مانع از  رسيدن بمرادت مى‏شد دلت نااميد مى‏شد و ديگر تخم آرزو نمى‏كاشت‏ی.

و اگر آرزويى نداشت و بكلى از لباس آرزو برهنه بود كى مقهور بودن خود را حس مى‏كرد.

اشخاص خردمند از نامراديهاى خود پى بوجود مولاى خود برده و از او با خبر شده‏اند.

 نامرادى پيش قراول بهشت است و حديث  "انما الجنة حفت بالمكاره" دليل بر اين معنى است، چون  مقاصد و مرادهاى تو همگى پا شكسته بوده و اطمينانى بانجام آنها نيست پس كسى غير از تو هست  كه او همواره كامروا بوده و تمام امور مطابق خواست او انجام مى‏گيرد.

 و صادقانه شكست خورده او هستند ولى شكست عاشقان غير از شكست صادقان است و با او فرق‏ها  دارند

خردمندان مقهور و شكسته او هستند ولى از ناچارى اما عاشقان با كمال ميل و اختيار مقهور او شده‏اند.

خردمندان بندگانى هستند كه در قيد و بند مى‏باشند ولى عاشقان بندگان شكرى و قندى بوده بندگى  نزد آنها لذيذ و شيرين است.

اينكه خداى تعالى فرموده است  "اِئْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً"  41: 11 بياييد با ميل يا اكراه ائتيا كرهاً  مهار عاقلان و اِئْتِيا طَوْعاً  بهار عاشقان است.

تفسیر مثنوی معنوی جعفری

و  نثری

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/29ساعت توسط نی |

سلام، این دفعه با دو تا از شعرهایی که دوستان برام فرستاده بودن آپ شدم. قرار بود که از این به بعد نظر خودم را درباره شعرها بنویسم ولی باشه برای پست بعدی. ان شاءالله دوباره که آپ شدم تفسیر خودم را از شعرها حتما می نویسم.

 

۱: نسیم تنهایی 

گفتی:
بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم

 

۲-گنجینه

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت توسط نی |

من به  سوی  باغ  و گلشن  می روم

تو   نمی‌آیی،   میا   من   می روم

روز   تاریک   است    بی‌رویش   مرا

من   برای  شمع  روشن   می روم

جان مرا هشته‌ست و پیشین می رود

جان  همی‌گوید  که بی‌تن می روم

بوی  سیب   آمد  مرا  از  باغ    جان

مست گشتم سیب خوردن می روم

عیش باقی  شد مرا  آن جا  که  من

از   برای   عیش   کردن   می روم

من  به  هر  بادی  نگردم زانک  من

در رهش  چون  کوه  آهن می روم

من   گریبان   را   دریدم  از   فراق

در  پی   او  همچو  دامن  می روم

آتشم  گر  چه   به  صورت   روغنم

و اندر  آتش  همچو روغن می روم

همچو  کوهی می نمایم  لیک  من

ذره  ذره   سوی   روزن   می روم

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

  صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

که همی‌دانم یجوز و لایجوز

خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و آن ناروا دانی ولیک

تو روا یا ناروایی بین تو نیک

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقیست

سعدها و نحسها دانسته‌ای

ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای

جان جمله علمها اینست این

که بدانی من کیم در یوم دین

آن اصول دین بدانستی ولیک

بنگر اندر اصل خود گر هست نیک

از اصولینت اصول خویش به

که بدانی اصل خود ای مرد مه

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

در شهر شما یکی نگاریست

کز وی دل و عقل بی‌قراریست

هر نفسی را از او نصیبیست

هر باغی را از او بهاریست

در هر کویی از او فغانیست

در هر راهی از او غباریست

در هر گوشی از او سماعیست

هر چشم از او در اعتباریست

در کار شوید ای حریفان

کاین جا ما را عظیم کاریست

پنهان یاری به گوش من گفت

کاین جا پنهان لطیف یاریست

او بد که به این طریق می‌گفت

کز تعبیه‌هاش دل نزاریست

او بود رسول خویش و مرسل

کان لهجه از آن شهریاریست

نوحست و امان غرقگانست

روحست و نهان و آشکاریست

گرد ترشان مگرد زین پس

چون پهلوی تو شکرنثاریست

گرد شکران طبع کم گرد

کان شهوت نیز برگذاریست

این جا شکریست بی‌نهایت

این جا سر وقت پایداریست

خاموش کن ای دل و مپندار

کو را حدیست یا کناریست

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

من ز وصلت چون به هجران می روم

در بیابان مغیلان می روم

من به خود کی رفتمی او  می کشد

تا نپنداری که خواهان می روم

چشم نرگس خیره در من مانده‌ست

کز میان باغ و بستان می روم

عقل هم  انگشت  خود  را  می گزد

زانک جان این  جاست و  بی‌جان می روم

دست ناپیدا  گریبان می کشد

من پی دست و گریبان می روم

این چنین پیدا و پنهان دست کیست

تا  که من پیدا و پنهان می روم

این همان دست است کاول او مرا

جمع کرد و من پریشان می روم

در تماشای چنین دست  عجب

من شدم از دست و  حیران می روم

من  چو از دریای عمان قطره‌ام

قطره قطره سوی عمان می روم

من چو  از  کان  معانی  یک  جوم

همچنین  جو جو  بدان  کان می روم

من  چو  از  خورشید  کیوان  ذره‌ام

ذره ذره سوی کیوان می روم

این  سخن پایان  ندارد  لیک من

آمدم  زان  سر به پایان می روم

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من      گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

مولوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

عاشقان  کل   نه   عشاق   جزو

ماند از کل آنک شد مشتاق جزو

چونک جزوی عاشق جزوی شود

زود   معشوقش  بکل  خود  رود

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی              از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
 
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم           ای خویش پسندیده هین بار دگررفتی
 
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم      گلزار ندانستی در خار دگر رفتی
 
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی          ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
 
مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه                صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
 
گفتی که تو را یارا در غار نمی‌بینم             آن یار در آن غار است تو غاردگررفتی
 
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت     بازار  مرا دیده  بازار  دگر  رفتی

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت توسط نی |

 

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

                     در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

                    چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

 

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر

                       آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین

                       آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

 

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست

                      ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

 

منبع : http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=13412

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت توسط نی |

 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

 

وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

 

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

 

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

 

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

 

یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

 

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

 

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

 

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

 

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

 

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل

 

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12ساعت توسط نی |

ملولان همه رفتند در خانه ببنديد

بر آن عقل ملولانه همه جمع بخنديد

به معراج برآييد چو از آل رسوليد

رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد

چو او ماه شکافيد شما ابر چراييد؟

چو او چست و ظريفست شما چون هلپنديد

ملولان به چه رفتيد که مردانه در اين راه

چو فرهاد و چو شداد دمي کوه نکنديد؟

چو مه روي نباشيد ز مه روي متابيد

چو رنجور نباشيد سر خويش مبنديد

چنان گشت و چنين گشت چنان راست نيايد

مدانيد که چونيد مدانيد که چنديد

چو آن چشمه بديديت چرا آب نگشتيد؟

چو آن خويش بديديت چرا خويش پسنديد؟

چو در کان نباتيد ترش روي چراييد؟

چو در آب حياتيد چرا خشک و نژنديد؟

چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد

چه امکان گريزست که در دام کمنديد؟

گرفتار کمنديد کز او هيچ امان نيست

مپيچيد مپيچيد بر استيزه مرنديد

چو پروانه جانباز بساييد بر اين شمع

چه موقوف رفيقيد چه وابسته بنديد

از اين شمع بسوزيد دل و جان بفروزيد

تن تازه بپوشيد چو اين کهنه فکنديد

ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد

خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد

همان يار بيايد در دولت بگشايد

که آن يار کليدست شما جمله کلنديد

خموشيد که گفتار فروخورد شما را

خريدار چو طوطيست شما شکر و قنديد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12ساعت توسط نی |

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم

 

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

 

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

 

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

 

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

 

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

 

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

 

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

 

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

 

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

 

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

 

گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من

چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

 

شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت توسط نی |

 

ای خدا از عاشقان خشنود باد

عاشقان را عاقبت محمود باد

عاشقان را از جمالت عید باد

جانشان در آتشت چون عود باد

دست کردی دلبرا در خون ما

جان ما زین دست خون آلود باد

هر که گوید که خلاصش ده ز عشق

آن دعا از آسمان مردود باد

مه کم آید مدتی در راه عشق

آن کمی عشق جمله سود باد

دیگران از مرگ مهلت خواستند

عاشقان گویند نی نی زود باد

آسمان از دود عاشق ساختهست

آفرین بر صاحب این دود باد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/27ساعت توسط نی |

 

 

کجا شد عهد و پیمانی که کردی

کجا شد قول و سوگندی که خوردی

نگفتی چرخ تا گردان بود گرد

از این سرگشته هرگز برنگردی

نگفتی تا بود خورشید دلگرم

نکاهد گرم ما را هیچ سردی

نگفتی یک دل و مردانه باشیم

به جان جمله مردان و بمردی

مرا گویی اگر من جور کردم

بدان کردم که پیش از من تو کردی

چرا شاید که با چون من گدایی

چو تو شاهنشهی گیرد نبردی

میان ما و تو سرکنگبین است

ز من سرکه ز تو شکرنوردی

چو من سرکه فروشم پس تو شکر

بیفزا چون به شیرینی تو فردی

منم خاک و چو خاکی باد یابد

تو عذرش نه مگویش گرد کردی

نباشد راه را عار از چو من گرد

که زر را عار نبود رنگ زردی

شهاب آتش ما زنده بادا

چو القاب شهاب سهروردی

مولوی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25ساعت توسط نی |

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

مولوی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/22ساعت توسط نی |

 

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

 

اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد

 

نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت

 

کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد

 

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان

 

کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد

 

یعقوب برون آمد از پرده مستوری

 

یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد

 

ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو

 

آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد

 

ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد

 

وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد

 

ای روزه گرفته تو از مایده بالا

 

روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد

 

خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن

 

آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/20ساعت توسط نی |

 

 

رومی در جهان:

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

 

   مولوی در تمام جهان روزبه روز معروفتر و محبوبتر می شود ولی در ایران هنوز مردم به ارزش اون پی نبردند. حتی در بعضی از کشور ها تصوف مولوی بصورت یک مکتب در آمده و طرفدارهای زیادی پیدا کرده آیا واقعا حیف نیست که ما اینقدر از این گنجینه ها دور مانده ایم گنجی که در خانه خودمان هست را در بیرون جستجو می کنیم! مولوی فقط یک شاعر نیست بلکه یک دانشمند بوده که به خیلی از قوانین فیزیک قبل از اینکه افراد دیگری به آن پی ببرن اشاره کرده. امروزه او الگو خیلی از نویسنده های بزرگ جهان شده که به واسطه او به شهرت جهانی رسیدند و حتی در ایران هم کتابهای این نویسنده های خارجی به عنوان پر فروش ترین کتابها شناخته شده است ولی افسوس و صد افسوس که کتابهای مولوی چندان طرفدار ندارد. هر وقت اشعار مولوی را می خوانم به خودم می گم چه خوب که زبان فارسی بلد هستم و این اشعار را بهتر و راحتتر می خوانم. بعضی وقتها ارزش داره که ادم یک زبان را یاد بگیره فقط برای خواندن یک کتاب. مثلا زبان عربی برای خواندن قران زبان انگلیسی برای متون علمی و زبان فارسی برای خواندن کتابهایی مثل مثنوی.

   توی اینترنت سایت های زیادی پیدا می شه که شعر های مولوی را به زبان هایی مثل انگلیسی روسی ترکی آلمانی فرانسوی ایتالیایی و..  ترجمه کردن

   تازگی شنیدم که سازمان ملل می خواهد سال ۲۰۰۷ را سال مولوی نامگذاری بکنه. پس واقعا حیف هست که کتابهای شاعران و دانشمندان بزرگمان را نادیده بگیریم افرادی مثل مولوی عطار و حتی شاعران معاصر.

 

اندک اندک جمع مستان می‌رسند رومی

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند  

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغران خسته از مرعای عشق                 

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

 

To Love is to reach God.
Never will a Lover's chest
feel any sorrow.
Never will a Lover's robe
be touched by mortals.
Never will a Lover's body
be found buried in the earth.
To Love is to reach God.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/06ساعت توسط نی |

 

  بهلول بيك مرد الهى مى‏رسد و از او مى‏پرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مى‏گويد: شما از حال كسى مى‏پرسيد كه همواره جهان به مراد او مى‏گردد، اين است حال من.

گفت بهلول آن يكى درويش را              چونى اى درويش واقف كن مرا

گفت چون باشد كسى كه جاودان           بر مراد او رود كار جهان‏

سيل و جوها بر مراد او روند                 اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند

 

  بهلول مى‏گويد: اى مرد الهى، راست مى‏گويى از شكوه وحشت و قيافه تو پيداست. تو همان شخصى كه مى‏گويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علت اين حالت شگفت انگيز روحى را روشن كن، تا مردم با فضل هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.

گفت اى شه راست گفتى همچنين             در فر و سيماى تو پيداست اين‏

اين و صد چندينى اى صادق و ليك            شرح كن اين را بيان كن نيك نيك‏

 

  اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند هر گونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ مهمانى بى‏غذا نماند و هر كس خوراك شايسته خود را بخورد. مانند قرآن ،عام مى‏توانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن در يابند.

ناطق كامل چو خوان باشى بود               خوانش پر هر گونه‏ى آشى بود

كه نماند هيچ مهمان بى‏نوا                    هر كسى يابد غذاى خود جدا

همچو قرآن كه به معنى هفت توست        خاص را و عام را مطعم در اوست‏

 

  آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقينى است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمى‏فتد. او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمه‏اى بگلو وارد نمى‏گردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مى‏خواهم‏ها كه زمام امور آدمى را به دست گرفته‏اند در مقابل امر آن خداى بى‏نياز رام و تسليم‏اند. بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذره‏اى در زمين‏ها و آسمان‏ها بحركت در آيد و يا چرخى بگردش آيد. كيست كه بتواند همه برگهاى درختان را بشمارد؟ هيچ كس، زيرا-  بى‏نهايت در گفتگوى محدود هرگز نمى‏گنجد. به طور خلاصه بگويم، هيچ كارى بجز با امر پروردگار صورت نمى‏گيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بنده‏اش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمان‏هاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مى‏گردد. اين بندگى را از راه تكلف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمى‏آورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام واقعى بندگى نائل آمده است، او ديگر زندگى را براى خود نمى‏خواهد، بلكه به حكم خداوند بى‏نظير است. در هر جا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ، آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج، مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزه‏اى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمى‏كند چنان كه ترك كفر و معاصى براى او، انگيزه‏اى جز وجه اللَّه الاعظم ندارد، ترس از آتش نمى‏تواند محرك او به بر كنارى از كفر و معصيت بوده باشد.

بهر يزدان مى‏زيد نى بهر گنج              بهر يزدان مى‏مرد نه از خوف و رنج‏

هست ايمانش براى خواست او             نه براى جنت و اشجار و جو

ترك كفرش هم براى حق بود             نه ز بيم آن كه در آتش رود

 

  اين حال را نه با رياضت و جستجو به دست آورده است، بلكه خوى و طبيعت او به چنين مقامى گام گذاشته است خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مى‏چشد. آيا بنده‏اى كه باين حال روحى با عظمت نائل شود، جهان به امر و فرمان او نمى‏گردد؟ بنا بر اين به چه علت دعا و زارى كند و از خدا بخواهد كه قضا را از او بر گرداند؟

اين چنين آمد ز اصل آن خوى او             نه رياضت نه به جست و جوى او

آن گهان خندد كه او بيند رضا                همچو حلواى شكر او را قضا

بنده‏اى كش خوى و خلقت اين بود           نه جهان بر امر و فرمانش رود

پس چرا لابه كند او يا دعا                     كه بگردان اى خداوند اين قضا

مرگ او و مرگ فرزندان او                     بهر حق پيشش چو حلوا در گلو

نزع فرزندان بر آن با وفا                        چون قطايف پيش شيخ بى‏نوا

پس چرا گويد دعا الا مگر                      در دعا بيند رضاى دادگر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/31ساعت توسط نی |

 

 

چند بینی سایۀ خود، نور او را هم ببین

 

مولوی

 

 

Keep your face to the sunshine and you

 

will never see the shadow

 

Helen Keller

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/03/19ساعت توسط نی |

      

 

     عادت  ما نيست،  رنجيدن  ز کس

                               و ر   بيازارد،   نگوييمش   به    کس

  

     و ر   برآرد   دود    از   بنياد   ما

                                 آه   آتش    بار    نايد     ياد    ما

 

    ورنه ما  شوريدگان  در  يک  سجود

                                بيخ    ظالم    را     براندازيم،    زود

 

       رخصت  ار يابد  ز  ما   باد    سحر

                                 عالمي   در   دم   کند  زير  و    زبر

                   

                                                                 مولوی

        

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

 

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی‌گردی

 

                       مگر تو فکر  منحوسی که جز بر غم نمی‌گردی

 

چوآمد  موسی  عمران  چرا  از  آل فرعونی

 

                      چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی‌گردی

 

چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی

 

                      چو  قول عهد  جانبازان  چرا  محکم نمی‌گردی

                                                           مولوی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

دزدكى  از  مارگيرى   مار   برد             ز ابلهى آن را غنيمت مى‏شمرد

وارهيد  آن مارگير از  زخم   مار            مار كشت آن دزد او را زار زار

مارگيرش  ديد  پس   بشناختش            گفت از جان مار من پرداختش‏

در دعا  مى‏خواستى  جانم  از او             كش بيابم مار بستانم از او

شكر حق را كان دعا مردود  شد             من زيان پنداشتم آن سود شد

بس دعاها كان زيان است و هلاك            وز كرم مى‏نشنود يزدان پاك‏

 

    دزدى از مارگيرى مارى را ربود و آن را از نادانى غنيمت مى‏شمرد. آن مارگير از زخم مار نجات پيدا كرد، ولى دزدى كه مار را ربوده بود از نيش مار جان خود را از دست داد. مارگير هنگامى كه مرده آن دزد را ديد، او را شناخت و گفت: آرى مار من بوده است كه جان او را گرفته و به ديار نيستى رهسپارش ساخته است.

   من از روى سادگى و نادانى دعا مى‏كردم كه خدايا چه مى‏شد اگر من آن دزد را پيدا مى‏كردم و مار خود را از او مى‏گرفتم، آن دزد را به من برسان تا مارم را از او بستانم، سپاس خداى را كه دعاهاى من مستجاب نگشت، من گمان مى‏كردم كه مستجاب نشدن دعاى من ضررى بود كه عايد من مى‏گشت، ولى در واقع سودى بود كه بقاى زندگى مرا تأمين مى‏كرد.

   چه بسا دعاها كه اگر مستجاب شود زيان و هلاكت ما در استجابت آن‏ها است، خداوند از كرم و لطف خويش آن‏ها را مستجاب نمى‏سازد. او خداوند مصلح است و تمام مصلحت‏ها را مى‏داند و روى همان مصلحت ذاتى دعاها را از استجاب باز مى‏دارد.

   آن دعا كننده ساده و نادان هم از آن جهت كه دعايش مستجاب نشده است گمان بد در حق خدا مى‏كند و اين كار زشتى است، اين بد گمانى ناشى از جهالت است، او نمى‏داند كه مورد دعايش بلاى جان او است و خداوند از روى كرم و لطف آن را مستجاب نكرده است.  گاهى خواسته‏هاى ما موجب هلاكت ما است.

 دو نكته را بايستى در اين مبحث متذكر شويم:

اول-  علت لزوم نيايش با خداوند.  اما هنگامى كه به زبان مى‏آوريم فعاليت مخصوص كه همان حالت نيايش باشد از ساير فعاليت‏ها متمايز گشته و انسان مى‏تواند قواى درونى خويش را در همان فعاليت متمركز بسازد.

دوم-  علت عدم لزوم استجابت بعضى از دعاها. انسان خواسته‏هايى در اين زندگانى دارد كه اگر آن خواسته‏ها عملى شود ممكن است زندگانى او را تباه بسازد

علت ديگرى براى عدم استجابت بعضى از دعاها را جلال الدين در  مثنوى به بهترين وجهى بيان كرده است که خلاصه آن اين است كه خداوند مى‏خواهد انسان‏ها سوز و گدازى به سوى او داشته باشند.

خلاصه ای از تفسیر مثنوی (محمد تقی جعفری)

 

پس شايد بايد گفت: خدايا شكر كه دعايم را براورده نكردى. !!!

 

   اين هم يك توجيه براى برآورده نشدن بعضى از خواسته هايمان است ولى اون چيزى را كه من به آن ايمان دارم اين است كه هركه از خدا سئوال كند آنرا خواهد يافت مطمئنا روزى خواهيم يافت كه چرا دعاهايمان برآورده نمى شود و چرا به اصطلاح خدا صدايمان را نمى شنودكه چيزى خارج از لطف و حكمت او نيست پس خداوندا اگر شما صلاح مى دانيد يا دعا هايمان را برآورده كن ويا علت برآورده نشدن انها را برايمان روشن كن تا در جهل و خيال باطل نمانيم و تو مى دانى كه انسان بسيار ضعيف و عجول آفريده شده است.   

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

اين هم يك معماى ناگشودنى كه گام‏هاى مثبت ما براى فرار از منفى‏هاى ما است.

 

  خداوند با حكمت بالغه خود قدرتمندى را مانند كشتى نجات در مقابل طوفان‏ها قرار مى‏دهد. او از حرص و اشتياق به مقام و خود خواهى پيكارها مى‏كند، مقصود او آن نيست كه خلق خدا در آسايش و ايمنى زندگى كنند، بلكه منظورش آن است كه ملكش پا بر جا بماند.

 

پادشاهى را خدا كشتى كند               تا به حرص خويش بر صفها زند

قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند       قصدش آن كه ملك گردد پاى بند

 

  گاو مزرعه در كشتگاه مى‏دود و قصدش اين است كه از زخم ضربه صاحب مزرعه خلاص شود، نه اين كه آبى را بكشد يا كنجد را بسايد و روغنش را در بياورد. آرى گاو با شتاب مى‏دود و مى‏رود، ولى از ترس زخم صاحبش، نه اين كه كشيدن گردونه و رخت و بار را هدف گيرى كرده باشد.

 

آن خر آسى مى‏دود قصدش خلاص        تا بيابد او ز زخم آن دم مناص‏

قصد او آن نه كه آبى بر كشد               يا كه كنجد را بدان روغن كند

گاو بشتابد ز بيم زخم سخت                نه براى بردن گردون و رخت‏

ليك دادش حق چنين خوف وجع          تا مصالح حاصل آيد در تبع‏

 

  اين از حكمت الهى است كه چنين ترسى را به گاو داده است، تا به پيروى آن ترس مصالح مردم براه بيافتد

  بدين ترتيب هر كاسبى در دكانش براى سود خود نشيند، نه براى اصلاح

 

همچنان هر كاسبى اندر دكان           بهر خود كوشد نه اصلاح جهان‏

هر يكى بر درد جويد مرهمى            در تبع قايم شده زين عالمى‏

 

   هر كسى مرهم به درد خود مى‏جويد و به پيروى آن مرهم جوئى امور عالم تنظيم مى‏گردد.

حق تعالى ستون بقاى اين دنيا را از ترس و هراس پى ريزى و بر همين اساس هر جاندار از ترس خود را به كار وا مى‏دارد. سپاس خداى را كه ترس را معمار اصلاح روى زمين نموده است.

 

حق ستون اين جهان از ترس ساخت       هر يكى از ترس جان در كار باخت‏

حمد ايزد را كه ترسى را چنين            كرد او معمار اصلاح زمين‏

 

  شگفتا، مردم اين همه از نيك و بدهاى خارج از خود مى‏ترسند، ولى ترسى و باكى از خود ندارند كه بدانند حركات و سكناتشان به كدامين عامل مستند است، آيا درد و فرار از ضرر و خود خواهى است كه آنان را به تكاپو در زندگى وادار مى‏سازد، يا همه اين امور وسايلى هستند و عامل اصلى خدا است؟ بلى عامل اصلى خداوند است-

 

پس حقيقت بر همه حاكم كسى است             كه قريب است او اگر محسوس نيست‏

 

  او خدايى است كه ديده بانى او در كمينگاه هستى براى مغز و قلب تو قابل دريافت است، نه محسوس خانه اين حواس كوته بين. آن حس والا كه حق را مى‏توان با او ديد از محصولات جهان طبيعت نيست، بلكه از آن جهان بالاتر است،

 

هست او محسوس اندر مكمنى                    ليك محسوس حس اين خانه نى‏

آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است       نيست حس اين جهان آن ديگر است‏

 

  آن خدايى كه كالبد مادى بدن را مظهر روح نمود و كشتى را براق معراج نوح، هم آن خداوند عين كشتى را خوى طوفانى مى‏دهد.

  اگر درست بيانديشى، هر لحظه در غم و شادى‏هايت طوفانى دارى و كشتيى. اگر ديدگانت از ديدن اين طوفانها و كشتى‏ها ناتوان است، در لرزش‏هاى همه اجزاى موجوديتت بنگر.

اگر چه انسان‏هاى بى‏خيالى هستند كه ترس محركشان را با چشم‏بينند، ولى ترسى را كه از خيالات گونه گون، درون آنان را فرا مى‏گيرد، در مى‏يابند.

  مثل اينان مانند آن كور است كه آدم جلف و مستى به او مشتى مى‏زند و چون همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود، كور همان مشت را به شتر مستند مى‏دارد و مى‏گويد: شتر بوده است كه به او لگد انداخته است، زيرا آيينه‏اى كه واقعيات را به نابينا نشان مى‏دهد، گوش او است نه ديدگانش.

  نابينا احتمال ديگرى هم مى‏دهد و مى‏گويد: نه خير، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبه‏اى بود كه با صدا به طرف من آمد.

 

چون نبيند اصل ترسش را عيون            ترس دارد از خيال گونه گون‏

مشت بر اعمى زند يك جلف مست         كور پندارد لگد زن اشتر است‏

ز انكه آن دم بانك اشتر مى‏شنيد           كور را گوش است آيينه، نه ديد

باز گويد كور نه اين سنگ بود               يا مگر از قبه‏اى پر طنگ بود

اين نبود و او نبود و آن نبود                 آن كه او ترس آفريد اينها نمود

ترس و لرزه باشد از غيرى يقين             هيچ كس از خود نترسد اى حزين‏

 

  اين بى‏نوا نمى‏داند كه همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمى‏دهد.

تفسیر مثنوی ( محمد تقی جعفری)

متن شعر:

 http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11958&q=%D8%AA%D8%B1%D8%B3

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

 

     

        رو رو که از این جهان گذشتی

                                         وز  محنت  و  امتحان  گذشتی

 

        ای نقش شدی به سوی نقاش

                     

                                          وی جان سوی جان جان گذشتی

        

       بر خور  هله  از  درخت  ایمان

          

                            کز     منزل    بی‌ امان    گذشتی

      

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

           کجایید ای شهیدان خدایی

 

                                بلاجویان دشت کربلایی

 

            کجایید ای سبک روحان عاشق

 

                                 پرنده‌تر ز مرغان هوایی

 

             کجایید ای شهان آسمانی

 

                                بدانسته فلک را درگشایی

 

             کجایید ای ز جان و جا رهیده

 

                               کسی مر عقل را گوید کجایی

 

             کجایید ای در زندان شکسته

 

                              بداده  وام  داران  را رهایی

 

             کجایید ای در مخزن گشاده

 

                              کجایید  ای   نوای   بی‌نوایی

 

            در آن بحرید کاین عالم کف او است

 

                             زمانی    بیش    دارید  آشنایی

 

              کف دریاست صورت‌های عالم

 

                              که اصل اصل اصل  هر  ضیایی

 

             دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

 

                             بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

 

              برآ ای شمس تبریزی ز مشرق

 

                               ز  کف  بگذر  اگر  اهل  صفایی

 

                                       مولوی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

مشو  مولای هی  ناشسته  رویی

                                 که  تا  از   عشق  مولانا   نمانی

مکن رخ همچو زر از غصه‌ی سیم

                              که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی

                                                            مولوی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

گريختن عيسى عليه السلام فراز كوه از احمقان‏

 

       حضرت عيسى بن مريم عليهما السلام را ديدند كه چنان وحشتناك و با شتاب به سوى كوهى مى‏گريخت كه گويى شير درنده‏اى مى‏خواهد خون او را بريزد. شخصى در دنبال آن حضرت دويد و گفت اى پيامبر عزيز، خير است، كسى نيست كه شما را تعقيب كند، بكجا فرار مى‏كنيد؟ حضرت عيسى از شدت عجله كه داشت توقف نكرد تا پاسخ آن شخص را بگويد.

  مرد كنجكاو يك دو ميان در دنبال آن حضرت دويد و با تمام جديت او را صدا كرد و عرض كرد: از براى رضاى حق لحظه‏اى توقف فرما، اين گريختن تو مشكلى براى من پيش آورده است، اى پيامبر كريم، چرا باين طرف مى‏گريزى، با اين كه نه شيرى ترا تعقيب مى‏كند و نه دشمنى، و چيزى ديده نمى‏شود كه موجب خوف و هراس بوده باشد. حضرت عيسى فرمود:

من از انسان احمق گريزانم و با اين گريختن مى‏خواهم خودم را نجات بدهم، برو سد راه من مباش.

 

گفت از احمق گريزانم برو            مى‏رهانم خويش را بندم مشو

 

  آن شخص گفت: مگر تو همان مسيح نيستى كه كور بينايى و كر شنوايى خود را از دم تو مى‏يابند؟ عيسى فرمود: آرى من همان هستم. آن شخص گفت: تو مگر همان نيستى كه روح تو جايگاه اسرار غيبى است؟ اگر از آن اسرار كه در درون دارى به مرده‏اى بخوانى، استخوانهاى پوسيده‏اش از خاك مى‏جهد و مانند شيرى كه به شكارى دست يافته است، حيات در وى مى‏جوشد. آن حضرت فرمود: بلى من همانم. آن شخص گفت: مگر تو همان نيستى كه از مشتى گل پرنده زيبا مى‏سازى و در او مى‏دمى و آن پرنده داراى حيات و جان مى‏شود و در فضا به پرواز در مى‏آيد؟ آن حضرت فرمود: آرى من همانم. آن شخص عرض كرد: اى روح پاك، تو كه مى‏توانى هر كارى را انجام بدهى، از چه كسى باك دارى كه احمق را هم عاقل بسازى؟ با چنين برهان الهى كسى در دنيا پبدا شود که بنده تسلیم تو نباشد؟ حضرت عيسى فرمود: كه سوگند به ذات پاك حق تعالى كه بدن ابداع كرده و بحكم حكمت سابقه جان را آفريده است و سوگند به حرمت ذات و صفات پاكش كه همه جهان هستى از اشتياق و احساس عظمت او گريبان چاك است، آن اسم اعظم را كه بر كر و كور خواندم و شنوايى و بينايى پيدا كردند و بر كوه سنگين خواندم و كوه شكافته شد و خرقه طبيعى خود را تا بناف پاره كرد، و به بدن مرده خواندم، زنده گشت و خلاصه به معدوم خواندم به وجود آمد، همان اسم اعظم را از روى مهر و داد بر دل احمق صد هزار بار خواندم، درد احمقى‏اش را نتوانستم درمان كنم.

 

 گفت عيسى كه به ذات پاك حق            مبدع تن خالق جان در سبق‏

 حرمت ذات و صفات پاك او               كه بود گردون گريبان چاك او

 كان فسون و اسم اعظم را كه من          بر كر و بر كور خواندم شد حسن‏

 بر كه سنگين بخواندم شد شكاف          خرقه را بدريد بر خود تا بناف‏

 بر تن مرده بخواندم گشت حى             بر سر لا شى بخواندم گشت شى‏

خواندم آن را بر دل احمق به ود            صد هزاران بار و درمانى نشد

 

   من اسم اعظم به احمق خواندم او مانند سنگ خارا گشت و از حماقت خود دست بر نداشت مانند. سنگ ريزه گشت كه چيزى از آن نمى‏رويد. آن شخص پرسيد: كه اى پيامبر عزيز، حكمت بالغه الهى چيست كه اسم اعظم در آن موارد اثر كرد و در باره احمق اثرى ننمود؟ آن كورى و كرى و مردن رنج بود. اين حماقت هم رنجى است، روى چه علت اسم اعظم در آن‏ها تأثير مى‏كند و در حماقت نفوذى ندارد؟ حضرت عيسى فرمود: حماقت از قهر و خشم الهى است در حالتى كه رنج كورى ابتلا و بيمارى طبيعى مى‏باشد، رنج ابتلاء و بيمارى رنجى است كه موجب ترحم و دل سوزى است، اما حماقت رنجى است كه دلهاى مردم را مجروح مى‏سازد.

 

گفت رنج احمقى قهر خداست            رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست‏

ابتلا رنجى است كان رحم آورد        احمقى رنجى است كان زخم آورد

 

  حماقت داغى است كه خدا به شخصى مى‏نهد و مهرش مى‏زند، چاره آن داغ و مهر از هيچ كس ساخته نيست. از انسان احمق مانند حضرت عيسى بگريز، زيرا رفاقت و دمسازى با احمق‏ها خونها ريخته است. رنج احمقى زخم بر سر آدمى وارد مى‏سازد، چاره آن شقى تبه‏كار ترحم نيست چنان كه هوا تدريجا آب را بخار مى‏كند و از او مى‏كاهد، همچنان احمق هم خرد و وجدان را تدريجا مى‏دزدد و از بين مى‏برد.

 

ز احمقان بگريزچون عيسى گريخت      صحبت احمق بسى خونها بريخت‏

اندك اندك آب را دزدد هوا                   دين چنين دزدد هم احمق از شما

گرمى‏ات را دزدد و سردى دهد             همچو آن كاو زير كون سنگى نهد

آن گريز عيسيى نه از بيم بود               ايمن است او آن پى تعليم بود

 

تفسیر مثنوی (محمد تقی جعفری)

لینک شعر:

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11454&q=%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

 

       زاهد بودم ترانه گویم کردی

 

                                     سر حلقه بزم و باده جویم کردی

 

       سجاده نشین با وقاری بودم

          

                                    بازیچه   کودکان   کویم    کردی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

 

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

 وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

 

                                           عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

                                            آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

 

 دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

 زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم  زند

 

                                     بشکافد  آن دم آسمان  نی کون  ماند نی  مکان

                                    شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

 

 گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد

 گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم  زند

 

                                     خورشید  افتد  در کمی  از  نور  جان  آدمی

                                    کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

 

 مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری

 مه را نماند زهره را  تا پرده خرم  زند

 

                                     افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل

                                     زهره  نماند  زهره  را  تا  پرده  خرم زند

 

 نی قوس ماند نی قزح نی  باده ماند  نی قدح

 نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

 

                                    نی  آب  نقاشی  کند   نی   باد   فراشی  کند

                                   نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

 

 نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا

نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

 

                                    اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود

                                    جان  ربی  الاعلی  گود دل  ربی  الاعلم  زند

 

 برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل

 تا نقش‌های  بی‌بدل  بر  کسوه  معلم  زند

 

                                      حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته

                                      آتش بسوزد  قلب  را بر قلب آن عالم زند

 

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

بر  پوره   ادهم  جهد   بر   عیسی   مریم   زند

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |

پیغام دل است این دو سه حرف

                  بشنو  سخن  شکسته  بسته

+ نوشته شده در شنبه 1385/03/13ساعت توسط نی |