بيا تا قدر يک ديگر بدانيم
که تا ناگه ز يک ديگر نمانيم
چو مومن آينه مومن يقين شد
چرا با آينه ما رو گرانيم
کريمان جان فداي دوست کردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همديگر نخوانيم
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم
گهي خوشدل شوي از من که ميرم
چرا مُرده پرست و خصم جانيم
چو بعد از مرگ خواهي آشتي کرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
کنون پندار مُردم، آشتي کن
که در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانيم
خمش کن مُرده وار اي دل ازيرا
به هستي متهم ما زين زبانيم
مولوی
عمر بر اومید فردا میرود
غافلانه سوی غوغا میرود
روزگار خویش را امروز دان
بنگرش تا در چه سودا میرود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت
هر نفس از کیسه ما میرود
مرگ یک یک میبرد وز هیبتش
عاقلان را رنگ و سیما میرود
مرگ در ره ایستاده منتظر
خواجه بر عزم تماشا میرود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر
خاطر غافل کجاها میرود
تن مپرور زانک قربانیست تن
دل بپرور دل به بالا میرود
چرب و شیرین کم ده این مردار را
زانک تن پرورد رسوا میرود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح را
تا قوی گردد که آن جا میرود
حکمتت از شه صلاح الدین رسد
آنک چون خورشید یکتا میرود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گر گمشدگان روزگاریم
ره یافتگان کوی یاریم
گم گردد روزگار چون ما
گر آتش دل بر او گماریم
نی سر ماند نه عقل او را
گر ما سر فتنه را بخاریم
این مرگ که خلق لقمه اوست
یک لقمه کنیم و غم نداریم
تو غرقه وام این قماری
ما وام گزار این قماریم
جانی ماندهست رهن این وام
جان را بدهیم و برگزاریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا رب من بدانمیچیست مراد یار من
بسته ره گریز من، برده دل و قرار من
یا رب من بدانمیتا به کجام می کشد
بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمیسنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمیهیچ به یار می رسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمیعاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من

برانيد برانيد که تا بازنمانيد
بدانيد بدانيد که در عين عيانيد
بتازيد بتازيد که چالاک سواريد
بنازيد بنازيد که خوبان جهانيد
چه داريد چه داريد که آن يار ندارد
بياريد بياريد در اين گوش بخوانيد
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد
بگوييد بگوييد اگر مست شبانيد
شرابيست شرابيست خدا را پنهاني
که دنيا و شما نيز ز يک جرعه آنيد
دوم بار دوم بار چو يک جرعه بريزد
ز دنيا و ز عقبي و ز خود فرد بمانيد
گشادست گشادست سر خابيه امروز
کدوها و سبوها سوي خمخانه کشانيد
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح
سبک روح کند راح اگر سست و گرانيد
رسيدند رسيدند رسولان نهاني
درآريد درآريد برونشان منشانيد
دريغا و دريغا که در اين خانه نگنجند
که ايشان همه کانند و شما بند مکانيد
مبادا و مبادا که سر خويش بگيريد
که ايشان همه جانند و شما سخره نانيد
بکوشيد بکوشيد که تا جان شود اين تن
نه نان بود که تن گشت اگر آدميانيد
زهي عشق و زهي عشق که بس سخته کمانست
در آن دست و در آن شست و شما تير مکانيد
سماعيست سماعيست از آن سوي که سو نيست
عروسي همه آن جاست شما طبل زنانيد
خموشيد خموشيد خموشانه بنوشيد
بپوشيد بپوشيد شما گنج نهانيد
به ديدار نهانيد به آثار عيانيد
پديد و نه پديديت که چون جوهر جانيد
چو عقليد و چو عقليد هزاران و يکي چيز
پراکنده به هر خانه چو خورشيد روانيد
در اين بحر در اين بحر همه چيز بگنجد
مترسيد مترسيد گريبان مدرانيد
دهان بست دهان بست از اين شرح دل من
که تا گيج نگرديد که تا خيره نمانيد
مولوی
"عرف اللَّه بفسخ العزائم و حل العقود و كشف البليه عمن اخلص النيه" خداوند شناخته شده است بوسيله بهم زدن تصميمها و باز كردن بسته شدهها و بر طرف نمودن بلاها از كسى كه نيتش را پاك گردانيده است.
امام علی (ع)
اگر شخصى پيدا شود به خود اجازه بدهد كه در همه چيز ترديد كند، در اين موضوع نمىتواند ترديدى داشته باشد كه رويدادهاى زندگى همواره به دل خواه انسانى به وجود نمىآيد. گروهى از افراد در مقابل اين موضوع دچار سرگيجه مىشوند و قدرت درك راز نهفته در اين موضوع را ندارند. مىبينند گاهى تصميماتى مىگيرند كه صد در صد و همه جانبه اجرا مىگردد، گاهى تصميم نگرفته در ميان رويدادى غوطهور مىشوند كه حتى در خواب هم نمىديدند، گاهى با دقت كامل و با هدف گيرى و انتخاب وسايل منطقى قطعى، تصميم به گفتار يا عملى مىگيرند، ناگهان آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مىشود، يا موانعى پيش مىآيد كه يك هزارم آن هم از ذهنشان خطور نمىكرد. مثلاً يك قطعه ابر پر باران خرامان خرامان قدم به فضاى واترلو مىگذارد و تصميم ناپلئون را با مارشالهايش نقش بر آب و در دره خاكى واترلو دفن مىنمايد و سپس بىاعتنا راه خود را پيش مىگيرد. اين شكستها در تصميم و عزم و موفقيتهاى بدون تصميم براى اذهان خام شكنجه آور و گيج كننده است. اين جريان متضاد در زندگى يكى از عالىترين طرق درك يك جريان ما فوق خواستهها و رويدادهاى هستى است كه بجاى گيج و مبهوت و نوميد ساختن به هشيارى انسان و تكيه او به موجود برترين افزايد. اين همه عوامل شكست تصميمها و خنثى شدن "مىخواهم" ها براى هشياران وسيله و انگيزهاى براى توجيه انسانها به سوى خالق مطلق است و براى ناهشياران بهانهاى براى فرار از منطق پذيرى حيات.
عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهى راست مىآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند بار ديگر نيتت را بشكند
ور بكلى بىمرادت داشتى دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عورىاش كى شدى پيدا بر او مقهورىاش
عاشقان از بىمراديهاى خويش با خبر گشتند از مولاى خويش
بىمرادى شد قلاووز بهشت حفت الجنة شنو اى خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته پاست پس كسى باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكستهاش آن صادقان ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكستهاش از اضطرار عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندىاند عاشقانش شكرى و قندىاند
ائتيا كرها مهار عاقلان ائتيا طوعا بهار بىدلان
گاهى در امور جارى عزمى كه مىكنى و انجام امرى را كه در نظر مىگيرى مطابق نقشه تو انجام مىيابد،
تا بطمع انجام آن امر باز هم نيت انجام كار ديگرى را بكنى و اين دفعه نيت تو را بشكند و مقصودت انجام نشود.
بلى اين طور است براى اينكه اگر بكلى در هر مرحله از رسيدن بمقصود بازت مىداشت و مانع از رسيدن بمرادت مىشد دلت نااميد مىشد و ديگر تخم آرزو نمىكاشتی.
و اگر آرزويى نداشت و بكلى از لباس آرزو برهنه بود كى مقهور بودن خود را حس مىكرد.
اشخاص خردمند از نامراديهاى خود پى بوجود مولاى خود برده و از او با خبر شدهاند.
نامرادى پيش قراول بهشت است و حديث "انما الجنة حفت بالمكاره" دليل بر اين معنى است، چون مقاصد و مرادهاى تو همگى پا شكسته بوده و اطمينانى بانجام آنها نيست پس كسى غير از تو هست كه او همواره كامروا بوده و تمام امور مطابق خواست او انجام مىگيرد.
و صادقانه شكست خورده او هستند ولى شكست عاشقان غير از شكست صادقان است و با او فرقها دارند
خردمندان مقهور و شكسته او هستند ولى از ناچارى اما عاشقان با كمال ميل و اختيار مقهور او شدهاند.
خردمندان بندگانى هستند كه در قيد و بند مىباشند ولى عاشقان بندگان شكرى و قندى بوده بندگى نزد آنها لذيذ و شيرين است.
اينكه خداى تعالى فرموده است "اِئْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً" 41: 11 بياييد با ميل يا اكراه ائتيا كرهاً مهار عاقلان و اِئْتِيا طَوْعاً بهار عاشقان است.
تفسیر مثنوی معنوی جعفری
و نثری
سلام، این دفعه با دو تا از شعرهایی که دوستان برام فرستاده بودن آپ شدم. قرار بود که از این به بعد نظر خودم را درباره شعرها بنویسم ولی باشه برای پست بعدی. ان شاءالله دوباره که آپ شدم تفسیر خودم را از شعرها حتما می نویسم.
۱: نسیم تنهایی
گفتی:
بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم
۲-گنجینه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
تو نمیآیی، میا من می روم
روز تاریک است بیرویش مرا
من برای شمع روشن می روم
جان مرا هشتهست و پیشین می رود
جان همیگوید که بیتن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان
مست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من
از برای عیش کردن می روم
من به هر بادی نگردم زانک من
در رهش چون کوه آهن می روم
من گریبان را دریدم از فراق
در پی او همچو دامن می روم
آتشم گر چه به صورت روغنم
و اندر آتش همچو روغن می روم
همچو کوهی می نمایم لیک من
ذره ذره سوی روزن می روم
مولوی
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همیدانم یجوز و لایجوز
خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا و آن ناروا دانی ولیک
تو روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله میدانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقیست
سعدها و نحسها دانستهای
ننگری سعدی تو یا ناشستهای
جان جمله علمها اینست این
که بدانی من کیم در یوم دین
آن اصول دین بدانستی ولیک
بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
از اصولینت اصول خویش به
که بدانی اصل خود ای مرد مه
مولوی
در شهر شما یکی نگاریست
کز وی دل و عقل بیقراریست
هر نفسی را از او نصیبیست
هر باغی را از او بهاریست
در هر کویی از او فغانیست
در هر راهی از او غباریست
در هر گوشی از او سماعیست
هر چشم از او در اعتباریست
در کار شوید ای حریفان
کاین جا ما را عظیم کاریست
پنهان یاری به گوش من گفت
کاین جا پنهان لطیف یاریست
او بد که به این طریق میگفت
کز تعبیههاش دل نزاریست
او بود رسول خویش و مرسل
کان لهجه از آن شهریاریست
نوحست و امان غرقگانست
روحست و نهان و آشکاریست
گرد ترشان مگرد زین پس
چون پهلوی تو شکرنثاریست
گرد شکران طبع کم گرد
کان شهوت نیز برگذاریست
این جا شکریست بینهایت
این جا سر وقت پایداریست
خاموش کن ای دل و مپندار
کو را حدیست یا کناریست
مولوی
من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من ماندهست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بیجان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست
تا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مرا
جمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجب
من شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطرهام
قطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جوم
همچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذرهام
ذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک من
آمدم زان سر به پایان می روم
مولوی
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
مولوی
عاشقان کل نه عشاق جزو
ماند از کل آنک شد مشتاق جزو
چونک جزوی عاشق جزوی شود
زود معشوقش بکل خود رود
مولوی
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگررفتی
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمیبینم آن یار در آن غار است تو غاردگررفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
منبع : http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=13412
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
ملولان همه رفتند در خانه ببنديد
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخنديد
به معراج برآييد چو از آل رسوليد
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
چو او ماه شکافيد شما ابر چراييد؟
چو او چست و ظريفست شما چون هلپنديد
ملولان به چه رفتيد که مردانه در اين راه
چو فرهاد و چو شداد دمي کوه نکنديد؟
چو مه روي نباشيد ز مه روي متابيد
چو رنجور نباشيد سر خويش مبنديد
چنان گشت و چنين گشت چنان راست نيايد
مدانيد که چونيد مدانيد که چنديد
چو آن چشمه بديديت چرا آب نگشتيد؟
چو آن خويش بديديت چرا خويش پسنديد؟
چو در کان نباتيد ترش روي چراييد؟
چو در آب حياتيد چرا خشک و نژنديد؟
چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد
چه امکان گريزست که در دام کمنديد؟
گرفتار کمنديد کز او هيچ امان نيست
مپيچيد مپيچيد بر استيزه مرنديد
چو پروانه جانباز بساييد بر اين شمع
چه موقوف رفيقيد چه وابسته بنديد
از اين شمع بسوزيد دل و جان بفروزيد
تن تازه بپوشيد چو اين کهنه فکنديد
ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد
خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد
همان يار بيايد در دولت بگشايد
که آن يار کليدست شما جمله کلنديد
خموشيد که گفتار فروخورد شما را
خريدار چو طوطيست شما شکر و قنديد
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم
ای خدا از عاشقان خشنود باد
عاشقان را عاقبت محمود باد
عاشقان را از جمالت عید باد
جانشان در آتشت چون عود باد
دست کردی دلبرا در خون ما
جان ما زین دست خون آلود باد
هر که گوید که خلاصش ده ز عشق
آن دعا از آسمان مردود باد
مه کم آید مدتی در راه عشق
آن کمی عشق جمله سود باد
دیگران از مرگ مهلت خواستند
عاشقان گویند نی نی زود باد
آسمان از دود عاشق ساختهست
آفرین بر صاحب این دود باد
کجا شد عهد و پیمانی که کردی
کجا شد قول و سوگندی که خوردی
نگفتی چرخ تا گردان بود گرد
از این سرگشته هرگز برنگردی
نگفتی تا بود خورشید دلگرم
نکاهد گرم ما را هیچ سردی
نگفتی یک دل و مردانه باشیم
به جان جمله مردان و بمردی
مرا گویی اگر من جور کردم
بدان کردم که پیش از من تو کردی
چرا شاید که با چون من گدایی
چو تو شاهنشهی گیرد نبردی
میان ما و تو سرکنگبین است
ز من سرکه ز تو شکرنوردی
چو من سرکه فروشم پس تو شکر
بیفزا چون به شیرینی تو فردی
منم خاک و چو خاکی باد یابد
تو عذرش نه مگویش گرد کردی
نباشد راه را عار از چو من گرد
که زر را عار نبود رنگ زردی
شهاب آتش ما زنده بادا
چو القاب شهاب سهروردی
مولوی
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
مولوی
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جانها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد
رومی در جهان:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
مولوی در تمام جهان روزبه روز معروفتر و محبوبتر می شود ولی در ایران هنوز مردم به ارزش اون پی نبردند. حتی در بعضی از کشور ها تصوف مولوی بصورت یک مکتب در آمده و طرفدارهای زیادی پیدا کرده آیا واقعا حیف نیست که ما اینقدر از این گنجینه ها دور مانده ایم گنجی که در خانه خودمان هست را در بیرون جستجو می کنیم! مولوی فقط یک شاعر نیست بلکه یک دانشمند بوده که به خیلی از قوانین فیزیک قبل از اینکه افراد دیگری به آن پی ببرن اشاره کرده. امروزه او الگو خیلی از نویسنده های بزرگ جهان شده که به واسطه او به شهرت جهانی رسیدند و حتی در ایران هم کتابهای این نویسنده های خارجی به عنوان پر فروش ترین کتابها شناخته شده است ولی افسوس و صد افسوس که کتابهای مولوی چندان طرفدار ندارد. هر وقت اشعار مولوی را می خوانم به خودم می گم چه خوب که زبان فارسی بلد هستم و این اشعار را بهتر و راحتتر می خوانم. بعضی وقتها ارزش داره که ادم یک زبان را یاد بگیره فقط برای خواندن یک کتاب. مثلا زبان عربی برای خواندن قران زبان انگلیسی برای متون علمی و زبان فارسی برای خواندن کتابهایی مثل مثنوی.
توی اینترنت سایت های زیادی پیدا می شه که شعر های مولوی را به زبان هایی مثل انگلیسی روسی ترکی آلمانی فرانسوی ایتالیایی و.. ترجمه کردن
تازگی شنیدم که سازمان ملل می خواهد سال ۲۰۰۷ را سال مولوی نامگذاری بکنه. پس واقعا حیف هست که کتابهای شاعران و دانشمندان بزرگمان را نادیده بگیریم افرادی مثل مولوی عطار و حتی شاعران معاصر.
اندک اندک جمع مستان میرسند 
اندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان میرسند
جمله دامنهای پرزر همچو کان
از برای تنگدستان میرسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان میرسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان میرسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوههای نو زمستان میرسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان میرسند
To Love is to reach God.
Never will a Lover's chest
feel any sorrow.
Never will a Lover's robe
be touched by mortals.
Never will a Lover's body
be found buried in the earth.
To Love is to reach God.
بهلول بيك مرد الهى مىرسد و از او مىپرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مىگويد: شما از حال كسى مىپرسيد كه همواره جهان به مراد او مىگردد، اين است حال من.
گفت بهلول آن يكى درويش را چونى اى درويش واقف كن مرا
گفت چون باشد كسى كه جاودان بر مراد او رود كار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند
بهلول مىگويد: اى مرد الهى، راست مىگويى از شكوه وحشت و قيافه تو پيداست. تو همان شخصى كه مىگويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علت اين حالت شگفت انگيز روحى را روشن كن، تا مردم با فضل هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.
گفت اى شه راست گفتى همچنين در فر و سيماى تو پيداست اين
اين و صد چندينى اى صادق و ليك شرح كن اين را بيان كن نيك نيك
اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند هر گونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ مهمانى بىغذا نماند و هر كس خوراك شايسته خود را بخورد. مانند قرآن ،عام مىتوانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن در يابند.
ناطق كامل چو خوان باشى بود خوانش پر هر گونهى آشى بود
كه نماند هيچ مهمان بىنوا هر كسى يابد غذاى خود جدا
همچو قرآن كه به معنى هفت توست خاص را و عام را مطعم در اوست
آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقينى است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمىفتد. او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمهاى بگلو وارد نمىگردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مىخواهمها كه زمام امور آدمى را به دست گرفتهاند در مقابل امر آن خداى بىنياز رام و تسليماند. بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذرهاى در زمينها و آسمانها بحركت در آيد و يا چرخى بگردش آيد. كيست كه بتواند همه برگهاى درختان را بشمارد؟ هيچ كس، زيرا- بىنهايت در گفتگوى محدود هرگز نمىگنجد. به طور خلاصه بگويم، هيچ كارى بجز با امر پروردگار صورت نمىگيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بندهاش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمانهاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مىگردد. اين بندگى را از راه تكلف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمىآورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام واقعى بندگى نائل آمده است، او ديگر زندگى را براى خود نمىخواهد، بلكه به حكم خداوند بىنظير است. در هر جا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ، آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج، مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزهاى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمىكند چنان كه ترك كفر و معاصى براى او، انگيزهاى جز وجه اللَّه الاعظم ندارد، ترس از آتش نمىتواند محرك او به بر كنارى از كفر و معصيت بوده باشد.
بهر يزدان مىزيد نى بهر گنج بهر يزدان مىمرد نه از خوف و رنج
هست ايمانش براى خواست او نه براى جنت و اشجار و جو
ترك كفرش هم براى حق بود نه ز بيم آن كه در آتش رود
اين حال را نه با رياضت و جستجو به دست آورده است، بلكه خوى و طبيعت او به چنين مقامى گام گذاشته است خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مىچشد. آيا بندهاى كه باين حال روحى با عظمت نائل شود، جهان به امر و فرمان او نمىگردد؟ بنا بر اين به چه علت دعا و زارى كند و از خدا بخواهد كه قضا را از او بر گرداند؟
اين چنين آمد ز اصل آن خوى او نه رياضت نه به جست و جوى او
آن گهان خندد كه او بيند رضا همچو حلواى شكر او را قضا
بندهاى كش خوى و خلقت اين بود نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه كند او يا دعا كه بگردان اى خداوند اين قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پيشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن با وفا چون قطايف پيش شيخ بىنوا
پس چرا گويد دعا الا مگر در دعا بيند رضاى دادگر
چند بینی سایۀ خود، نور او را هم ببین
مولوی
Keep your face to the sunshine and you
will never see the shadow
Helen Keller

عادت ما نيست، رنجيدن ز کس
و ر بيازارد، نگوييمش به کس
و ر برآرد دود از بنياد ما
آه آتش بار نايد ياد ما
ورنه ما شوريدگان در يک سجود
بيخ ظالم را براندازيم، زود
رخصت ار يابد ز ما باد سحر
عالمي در دم کند زير و زبر
مولوی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی
چوآمد موسی عمران چرا از آل فرعونی
چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمیگردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی
چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمیگردی
مولوی
دزدكى از مارگيرى مار برد ز ابلهى آن را غنيمت مىشمرد
وارهيد آن مارگير از زخم مار مار كشت آن دزد او را زار زار
مارگيرش ديد پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
در دعا مىخواستى جانم از او كش بيابم مار بستانم از او
شكر حق را كان دعا مردود شد من زيان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها كان زيان است و هلاك وز كرم مىنشنود يزدان پاك
دزدى از مارگيرى مارى را ربود و آن را از نادانى غنيمت مىشمرد. آن مارگير از زخم مار نجات پيدا كرد، ولى دزدى كه مار را ربوده بود از نيش مار جان خود را از دست داد. مارگير هنگامى كه مرده آن دزد را ديد، او را شناخت و گفت: آرى مار من بوده است كه جان او را گرفته و به ديار نيستى رهسپارش ساخته است.
من از روى سادگى و نادانى دعا مىكردم كه خدايا چه مىشد اگر من آن دزد را پيدا مىكردم و مار خود را از او مىگرفتم، آن دزد را به من برسان تا مارم را از او بستانم، سپاس خداى را كه دعاهاى من مستجاب نگشت، من گمان مىكردم كه مستجاب نشدن دعاى من ضررى بود كه عايد من مىگشت، ولى در واقع سودى بود كه بقاى زندگى مرا تأمين مىكرد.
چه بسا دعاها كه اگر مستجاب شود زيان و هلاكت ما در استجابت آنها است، خداوند از كرم و لطف خويش آنها را مستجاب نمىسازد. او خداوند مصلح است و تمام مصلحتها را مىداند و روى همان مصلحت ذاتى دعاها را از استجاب باز مىدارد.
آن دعا كننده ساده و نادان هم از آن جهت كه دعايش مستجاب نشده است گمان بد در حق خدا مىكند و اين كار زشتى است، اين بد گمانى ناشى از جهالت است، او نمىداند كه مورد دعايش بلاى جان او است و خداوند از روى كرم و لطف آن را مستجاب نكرده است. گاهى خواستههاى ما موجب هلاكت ما است.
دو نكته را بايستى در اين مبحث متذكر شويم:
اول- علت لزوم نيايش با خداوند. اما هنگامى كه به زبان مىآوريم فعاليت مخصوص كه همان حالت نيايش باشد از ساير فعاليتها متمايز گشته و انسان مىتواند قواى درونى خويش را در همان فعاليت متمركز بسازد.
دوم- علت عدم لزوم استجابت بعضى از دعاها. انسان خواستههايى در اين زندگانى دارد كه اگر آن خواستهها عملى شود ممكن است زندگانى او را تباه بسازد
علت ديگرى براى عدم استجابت بعضى از دعاها را جلال الدين در مثنوى به بهترين وجهى بيان كرده است که خلاصه آن اين است كه خداوند مىخواهد انسانها سوز و گدازى به سوى او داشته باشند.
خلاصه ای از تفسیر مثنوی (محمد تقی جعفری)
پس شايد بايد گفت: خدايا شكر كه دعايم را براورده نكردى. !!!
اين هم يك توجيه براى برآورده نشدن بعضى از خواسته هايمان است ولى اون چيزى را كه من به آن ايمان دارم اين است كه هركه از خدا سئوال كند آنرا خواهد يافت مطمئنا روزى خواهيم يافت كه چرا دعاهايمان برآورده نمى شود و چرا به اصطلاح خدا صدايمان را نمى شنودكه چيزى خارج از لطف و حكمت او نيست پس خداوندا اگر شما صلاح مى دانيد يا دعا هايمان را برآورده كن ويا علت برآورده نشدن انها را برايمان روشن كن تا در جهل و خيال باطل نمانيم و تو مى دانى كه انسان بسيار ضعيف و عجول آفريده شده است.
اين هم يك معماى ناگشودنى كه گامهاى مثبت ما براى فرار از منفىهاى ما است.
خداوند با حكمت بالغه خود قدرتمندى را مانند كشتى نجات در مقابل طوفانها قرار مىدهد. او از حرص و اشتياق به مقام و خود خواهى پيكارها مىكند، مقصود او آن نيست كه خلق خدا در آسايش و ايمنى زندگى كنند، بلكه منظورش آن است كه ملكش پا بر جا بماند.
پادشاهى را خدا كشتى كند تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند قصدش آن كه ملك گردد پاى بند
گاو مزرعه در كشتگاه مىدود و قصدش اين است كه از زخم ضربه صاحب مزرعه خلاص شود، نه اين كه آبى را بكشد يا كنجد را بسايد و روغنش را در بياورد. آرى گاو با شتاب مىدود و مىرود، ولى از ترس زخم صاحبش، نه اين كه كشيدن گردونه و رخت و بار را هدف گيرى كرده باشد.
آن خر آسى مىدود قصدش خلاص تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبى بر كشد يا كه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت نه براى بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع تا مصالح حاصل آيد در تبع
اين از حكمت الهى است كه چنين ترسى را به گاو داده است، تا به پيروى آن ترس مصالح مردم براه بيافتد
بدين ترتيب هر كاسبى در دكانش براى سود خود نشيند، نه براى اصلاح
همچنان هر كاسبى اندر دكان بهر خود كوشد نه اصلاح جهان
هر يكى بر درد جويد مرهمى در تبع قايم شده زين عالمى
هر كسى مرهم به درد خود مىجويد و به پيروى آن مرهم جوئى امور عالم تنظيم مىگردد.
حق تعالى ستون بقاى اين دنيا را از ترس و هراس پى ريزى و بر همين اساس هر جاندار از ترس خود را به كار وا مىدارد. سپاس خداى را كه ترس را معمار اصلاح روى زمين نموده است.
حق ستون اين جهان از ترس ساخت هر يكى از ترس جان در كار باخت
حمد ايزد را كه ترسى را چنين كرد او معمار اصلاح زمين
شگفتا، مردم اين همه از نيك و بدهاى خارج از خود مىترسند، ولى ترسى و باكى از خود ندارند كه بدانند حركات و سكناتشان به كدامين عامل مستند است، آيا درد و فرار از ضرر و خود خواهى است كه آنان را به تكاپو در زندگى وادار مىسازد، يا همه اين امور وسايلى هستند و عامل اصلى خدا است؟ بلى عامل اصلى خداوند است-
پس حقيقت بر همه حاكم كسى است كه قريب است او اگر محسوس نيست
او خدايى است كه ديده بانى او در كمينگاه هستى براى مغز و قلب تو قابل دريافت است، نه محسوس خانه اين حواس كوته بين. آن حس والا كه حق را مىتوان با او ديد از محصولات جهان طبيعت نيست، بلكه از آن جهان بالاتر است،
هست او محسوس اندر مكمنى ليك محسوس حس اين خانه نى
آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است نيست حس اين جهان آن ديگر است
آن خدايى كه كالبد مادى بدن را مظهر روح نمود و كشتى را براق معراج نوح، هم آن خداوند عين كشتى را خوى طوفانى مىدهد.
اگر درست بيانديشى، هر لحظه در غم و شادىهايت طوفانى دارى و كشتيى. اگر ديدگانت از ديدن اين طوفانها و كشتىها ناتوان است، در لرزشهاى همه اجزاى موجوديتت بنگر.
اگر چه انسانهاى بىخيالى هستند كه ترس محركشان را با چشمبينند، ولى ترسى را كه از خيالات گونه گون، درون آنان را فرا مىگيرد، در مىيابند.
مثل اينان مانند آن كور است كه آدم جلف و مستى به او مشتى مىزند و چون همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود، كور همان مشت را به شتر مستند مىدارد و مىگويد: شتر بوده است كه به او لگد انداخته است، زيرا آيينهاى كه واقعيات را به نابينا نشان مىدهد، گوش او است نه ديدگانش.
نابينا احتمال ديگرى هم مىدهد و مىگويد: نه خير، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبهاى بود كه با صدا به طرف من آمد.
چون نبيند اصل ترسش را عيون ترس دارد از خيال گونه گون
مشت بر اعمى زند يك جلف مست كور پندارد لگد زن اشتر است
ز انكه آن دم بانك اشتر مىشنيد كور را گوش است آيينه، نه ديد
باز گويد كور نه اين سنگ بود يا مگر از قبهاى پر طنگ بود
اين نبود و او نبود و آن نبود آن كه او ترس آفريد اينها نمود
ترس و لرزه باشد از غيرى يقين هيچ كس از خود نترسد اى حزين
اين بىنوا نمىداند كه همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمىدهد.
تفسیر مثنوی ( محمد تقی جعفری)
متن شعر:
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11958&q=%D8%AA%D8%B1%D8%B3
رو رو که از این جهان گذشتی
وز محنت و امتحان گذشتی
ای نقش شدی به سوی نقاش
وی جان سوی جان جان گذشتی
بر خور هله از درخت ایمان
کز منزل بی امان گذشتی
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
که اصل اصل اصل هر ضیایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
مولوی
مشو مولای هی ناشسته رویی
که تا از عشق مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهی سیم
که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
مولوی
گريختن عيسى عليه السلام فراز كوه از احمقان
حضرت عيسى بن مريم عليهما السلام را ديدند كه چنان وحشتناك و با شتاب به سوى كوهى مىگريخت كه گويى شير درندهاى مىخواهد خون او را بريزد. شخصى در دنبال آن حضرت دويد و گفت اى پيامبر عزيز، خير است، كسى نيست كه شما را تعقيب كند، بكجا فرار مىكنيد؟ حضرت عيسى از شدت عجله كه داشت توقف نكرد تا پاسخ آن شخص را بگويد.
مرد كنجكاو يك دو ميان در دنبال آن حضرت دويد و با تمام جديت او را صدا كرد و عرض كرد: از براى رضاى حق لحظهاى توقف فرما، اين گريختن تو مشكلى براى من پيش آورده است، اى پيامبر كريم، چرا باين طرف مىگريزى، با اين كه نه شيرى ترا تعقيب مىكند و نه دشمنى، و چيزى ديده نمىشود كه موجب خوف و هراس بوده باشد. حضرت عيسى فرمود:
من از انسان احمق گريزانم و با اين گريختن مىخواهم خودم را نجات بدهم، برو سد راه من مباش.
گفت از احمق گريزانم برو مىرهانم خويش را بندم مشو
آن شخص گفت: مگر تو همان مسيح نيستى كه كور بينايى و كر شنوايى خود را از دم تو مىيابند؟ عيسى فرمود: آرى من همان هستم. آن شخص گفت: تو مگر همان نيستى كه روح تو جايگاه اسرار غيبى است؟ اگر از آن اسرار كه در درون دارى به مردهاى بخوانى، استخوانهاى پوسيدهاش از خاك مىجهد و مانند شيرى كه به شكارى دست يافته است، حيات در وى مىجوشد. آن حضرت فرمود: بلى من همانم. آن شخص گفت: مگر تو همان نيستى كه از مشتى گل پرنده زيبا مىسازى و در او مىدمى و آن پرنده داراى حيات و جان مىشود و در فضا به پرواز در مىآيد؟ آن حضرت فرمود: آرى من همانم. آن شخص عرض كرد: اى روح پاك، تو كه مىتوانى هر كارى را انجام بدهى، از چه كسى باك دارى كه احمق را هم عاقل بسازى؟ با چنين برهان الهى كسى در دنيا پبدا شود که بنده تسلیم تو نباشد؟ حضرت عيسى فرمود: كه سوگند به ذات پاك حق تعالى كه بدن ابداع كرده و بحكم حكمت سابقه جان را آفريده است و سوگند به حرمت ذات و صفات پاكش كه همه جهان هستى از اشتياق و احساس عظمت او گريبان چاك است، آن اسم اعظم را كه بر كر و كور خواندم و شنوايى و بينايى پيدا كردند و بر كوه سنگين خواندم و كوه شكافته شد و خرقه طبيعى خود را تا بناف پاره كرد، و به بدن مرده خواندم، زنده گشت و خلاصه به معدوم خواندم به وجود آمد، همان اسم اعظم را از روى مهر و داد بر دل احمق صد هزار بار خواندم، درد احمقىاش را نتوانستم درمان كنم.
گفت عيسى كه به ذات پاك حق مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاك او كه بود گردون گريبان چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من بر كر و بر كور خواندم شد حسن
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف خرقه را بدريد بر خود تا بناف
بر تن مرده بخواندم گشت حى بر سر لا شى بخواندم گشت شى
خواندم آن را بر دل احمق به ود صد هزاران بار و درمانى نشد
من اسم اعظم به احمق خواندم او مانند سنگ خارا گشت و از حماقت خود دست بر نداشت مانند. سنگ ريزه گشت كه چيزى از آن نمىرويد. آن شخص پرسيد: كه اى پيامبر عزيز، حكمت بالغه الهى چيست كه اسم اعظم در آن موارد اثر كرد و در باره احمق اثرى ننمود؟ آن كورى و كرى و مردن رنج بود. اين حماقت هم رنجى است، روى چه علت اسم اعظم در آنها تأثير مىكند و در حماقت نفوذى ندارد؟ حضرت عيسى فرمود: حماقت از قهر و خشم الهى است در حالتى كه رنج كورى ابتلا و بيمارى طبيعى مىباشد، رنج ابتلاء و بيمارى رنجى است كه موجب ترحم و دل سوزى است، اما حماقت رنجى است كه دلهاى مردم را مجروح مىسازد.
گفت رنج احمقى قهر خداست رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست
ابتلا رنجى است كان رحم آورد احمقى رنجى است كان زخم آورد
حماقت داغى است كه خدا به شخصى مىنهد و مهرش مىزند، چاره آن داغ و مهر از هيچ كس ساخته نيست. از انسان احمق مانند حضرت عيسى بگريز، زيرا رفاقت و دمسازى با احمقها خونها ريخته است. رنج احمقى زخم بر سر آدمى وارد مىسازد، چاره آن شقى تبهكار ترحم نيست چنان كه هوا تدريجا آب را بخار مىكند و از او مىكاهد، همچنان احمق هم خرد و وجدان را تدريجا مىدزدد و از بين مىبرد.