گر در آید شب عید از درم آن صبح امید
شب من روز شود یکسر و روزم همه عید
خستگیهای مرا عشق به یک جو نگرفت لاغریهای مرا دوست به یک مو نخرید
غنچهای در همه گلزار محبت نشکفت گلبنی در همه بستان مودت ندمید
هم سحابی ز بیابان مروت نگذشت هم نسیمی ز گلستان عنایت نوزید
صاف بیدرد کسی از ساقی این بزم نخورد
گل بی خار کسی از گلبن این باغ نچید
نه مسلمان ز قضا کامروا شد، نه یهود نه شقی مطلبش از چرخ برآمد نه رسید
رهروی کو که درین بادیه از ره نفتاد
پیروی کو که درین معرکه در خون نتپید
نیک بخت آن که در این خانه نه بگرفت و نه داد
تیزهوش آن که در این پرده نه بشنید و نه بدید
از مرادت بگذر تا به مرادت برسی
که ز مقصود گذشت آن که به مقصود رسید
وقتی آسوده ز آمدُ شدِ اندیشه شدیم که در خانه ببستیم و شکستیم کلید
ما فروغی به سیهروزی خود خوشنودیم
زآن که هرگز نتوان منت خورشید کشید
عمر بر اومید فردا میرود
غافلانه سوی غوغا میرود
روزگار خویش را امروز دان
بنگرش تا در چه سودا میرود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت
هر نفس از کیسه ما میرود
مرگ یک یک میبرد وز هیبتش
عاقلان را رنگ و سیما میرود
مرگ در ره ایستاده منتظر
خواجه بر عزم تماشا میرود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر
خاطر غافل کجاها میرود
تن مپرور زانک قربانیست تن
دل بپرور دل به بالا میرود
چرب و شیرین کم ده این مردار را
زانک تن پرورد رسوا میرود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح را
تا قوی گردد که آن جا میرود
حکمتت از شه صلاح الدین رسد
آنک چون خورشید یکتا میرود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گر گمشدگان روزگاریم
ره یافتگان کوی یاریم
گم گردد روزگار چون ما
گر آتش دل بر او گماریم
نی سر ماند نه عقل او را
گر ما سر فتنه را بخاریم
این مرگ که خلق لقمه اوست
یک لقمه کنیم و غم نداریم
تو غرقه وام این قماری
ما وام گزار این قماریم
جانی ماندهست رهن این وام
جان را بدهیم و برگزاریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا رب من بدانمیچیست مراد یار من
بسته ره گریز من، برده دل و قرار من
یا رب من بدانمیتا به کجام می کشد
بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمیسنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمیهیچ به یار می رسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمیعاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من
از برق باران گفته ام تا قهر یاران
از سختی ره گفته ام تا پیچ دوران
با شب عجین بودم ولی در ره شتابان
با رهزنان بودم ولی غافل ز دوران
آمدیم که نمانیم ولی راز رفتن را نمی دانیم. از اینکه میهمانیم شکی نداریم. و مدیتیست که در مهمانسرای آفریده میمانیم
از میهمانان گذشته وصف میزبان شنیدیم ولی توان دیدن میزبان در خود ندیدیم.
میدانیم که باید رفت تا این مکان پذیرای دیگران باشد
تا آسمان آرام است و زمین گرم سختی راه کمتر است
سستیمان از دل بستگیست و آشفتگیمان از خواب
باید رها شویم از این سستی و جدا از خواب
ره طولانیست ولی با هر قدم ره کوتاه تر و مقصد نزدیکتر است
منبع: جزیره عشق