تبليغاتX
بشنو این نی

 

اجرام که ساکنان این ایوانند

               اسباب تردد خردمندانند

                        هان تاسر رشته خرد گم نکنی

                                    کانان که مدبرند سرگردانند

                                                                  خیام

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/30ساعت توسط نی |

 

"عرف اللَّه بفسخ العزائم و حل العقود و كشف البليه عمن اخلص النيه"  خداوند شناخته شده است  بوسيله بهم زدن تصميم‏ها و باز كردن بسته شده‏ها و بر طرف نمودن بلاها از كسى كه نيتش را پاك گردانيده است.

امام علی (ع)

اگر شخصى پيدا شود به خود اجازه بدهد كه در همه چيز ترديد كند، در اين موضوع نمى‏تواند  ترديدى داشته باشد كه رويدادهاى زندگى همواره به دل خواه انسانى به وجود نمى‏آيد. گروهى  از افراد در مقابل اين موضوع دچار سرگيجه مى‏شوند و قدرت درك راز نهفته در اين موضوع را ندارند. مى‏بينند گاهى تصميماتى مى‏گيرند كه صد در صد و همه جانبه اجرا مى‏گردد، گاهى تصميم نگرفته در ميان رويدادى غوطه‏ور مى‏شوند كه حتى در خواب هم نمى‏ديدند، گاهى با دقت كامل و با هدف گيرى و انتخاب وسايل منطقى قطعى، تصميم به گفتار يا عملى مى‏گيرند، ناگهان آن چنان  مقتضيات  تصميم خود به خود متلاشى مى‏شود، يا موانعى پيش مى‏آيد كه يك هزارم آن هم از ذهنشان خطور  نمى‏كرد. مثلاً يك قطعه ابر پر باران خرامان خرامان قدم به فضاى واترلو مى‏گذارد و تصميم ناپلئون را با مارشال‏هايش نقش بر آب و در دره خاكى واترلو دفن مى‏نمايد و سپس بى‏اعتنا راه خود را پيش مى‏گيرد.  اين شكست‏ها در تصميم و عزم و موفقيت‏هاى بدون تصميم براى اذهان خام شكنجه آور و  گيج كننده است. اين جريان متضاد در زندگى يكى از عالى‏ترين طرق درك يك جريان ما فوق خواسته‏ها  و رويدادهاى هستى است كه بجاى گيج و مبهوت و نوميد ساختن به هشيارى انسان و تكيه او به موجود  برترين افزايد. اين همه عوامل شكست تصميم‏ها و خنثى شدن "مى‏خواهم" ها براى هشياران وسيله و  انگيزه‏اى براى  توجيه انسان‏ها به سوى خالق مطلق است و براى ناهشياران بهانه‏اى براى فرار از منطق پذيرى حيات.

 

عزمها و قصدها در ماجرا            گاه گاهى راست مى‏آيد ترا

تا به طمع آن دلت نيت كند            بار ديگر نيتت را بشكند

ور بكلى بى‏مرادت داشتى              دل شدى نوميد امل كى كاشتى‏

ور نكاريدى امل از عورى‏اش        كى شدى پيدا بر او مقهورى‏اش

عاشقان از بى‏مراديهاى خويش         با خبر گشتند از مولاى خويش

بى‏مرادى شد قلاووز بهشت            حفت الجنة شنو اى خوش سرشت‏

كه مراداتت همه اشكسته پاست       پس كسى باشد كه كام او رواست

پس شدند اشكسته‏اش آن صادقان    ليك كو خود آن شكست عاشقان‏

عاقلان اشكسته‏اش از اضطرار     عاشقان اشكسته با صد اختيار

عاقلانش بندگان بندى‏اند            عاشقانش شكرى و قندى‏اند

ائتيا كرها مهار عاقلان              ائتيا طوعا بهار بى‏دلان‏

 

گاهى در امور جارى عزمى كه مى‏كنى و انجام امرى را كه در نظر مى‏گيرى مطابق نقشه تو انجام مى‏يابد،

تا بطمع انجام آن امر باز هم نيت انجام كار ديگرى را بكنى و اين دفعه نيت تو را بشكند و مقصودت انجام نشود.

بلى اين طور است براى اينكه اگر بكلى در هر مرحله از رسيدن بمقصود بازت مى‏داشت و مانع از  رسيدن بمرادت مى‏شد دلت نااميد مى‏شد و ديگر تخم آرزو نمى‏كاشت‏ی.

و اگر آرزويى نداشت و بكلى از لباس آرزو برهنه بود كى مقهور بودن خود را حس مى‏كرد.

اشخاص خردمند از نامراديهاى خود پى بوجود مولاى خود برده و از او با خبر شده‏اند.

 نامرادى پيش قراول بهشت است و حديث  "انما الجنة حفت بالمكاره" دليل بر اين معنى است، چون  مقاصد و مرادهاى تو همگى پا شكسته بوده و اطمينانى بانجام آنها نيست پس كسى غير از تو هست  كه او همواره كامروا بوده و تمام امور مطابق خواست او انجام مى‏گيرد.

 و صادقانه شكست خورده او هستند ولى شكست عاشقان غير از شكست صادقان است و با او فرق‏ها  دارند

خردمندان مقهور و شكسته او هستند ولى از ناچارى اما عاشقان با كمال ميل و اختيار مقهور او شده‏اند.

خردمندان بندگانى هستند كه در قيد و بند مى‏باشند ولى عاشقان بندگان شكرى و قندى بوده بندگى  نزد آنها لذيذ و شيرين است.

اينكه خداى تعالى فرموده است  "اِئْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً"  41: 11 بياييد با ميل يا اكراه ائتيا كرهاً  مهار عاقلان و اِئْتِيا طَوْعاً  بهار عاشقان است.

تفسیر مثنوی معنوی جعفری

و  نثری

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/29ساعت توسط نی |

 

    داشتم غزلیات سعدی را می خوندم که به این شعر برخوردم واقعا سعدی به نکته زیبایی اشاره کرده آن هم فخر فروشی!

- وقتی داری راه می ری یادت باشه که در زیر پات افرادی هستند که در زمان خودشون دارای مال و نصب بالایی بودند!

 

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند

سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند

خلاف آن به در آید که خلق پندارند

کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدر

که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند

برادران لحد را زبان گفتن نیست

تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند

که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک

مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات

کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند

کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر

که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

کرا نمی‌کند این پنجروزه دولت و ملک

که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس

که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند

دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان

به دست خوی بد خویشتن گرفتارند

به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند

 

SUNFLOWER 

این هم مناجات نامه ای از سعدی که خیلی زیباست:

 

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری

درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی

یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری

گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم

هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری

گر به نومیدی ازین در برود بنده‌ی عاجز

دیگرش چاره نماند که تو بی‌شبه و نظیری

دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم

که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری

خالق خلق و نگارنده‌ی ایوان رفیعی

خالق صبح و برآرنده‌ی خورشید منیری

حاجت موری و اندیشه‌ی کمتر حیوانی

بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری

گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت

چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری

همه را ملک مجازست بزرگی و امیری

تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری

سعدیا من ملک‌الموت غنی‌ام تو فقیری

چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18ساعت توسط نی |

سلام، این دفعه با دو تا از شعرهایی که دوستان برام فرستاده بودن آپ شدم. قرار بود که از این به بعد نظر خودم را درباره شعرها بنویسم ولی باشه برای پست بعدی. ان شاءالله دوباره که آپ شدم تفسیر خودم را از شعرها حتما می نویسم.

 

۱: نسیم تنهایی 

گفتی:
بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم

 

۲-گنجینه

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت توسط نی |