اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
خیام
"عرف اللَّه بفسخ العزائم و حل العقود و كشف البليه عمن اخلص النيه" خداوند شناخته شده است بوسيله بهم زدن تصميمها و باز كردن بسته شدهها و بر طرف نمودن بلاها از كسى كه نيتش را پاك گردانيده است.
امام علی (ع)
اگر شخصى پيدا شود به خود اجازه بدهد كه در همه چيز ترديد كند، در اين موضوع نمىتواند ترديدى داشته باشد كه رويدادهاى زندگى همواره به دل خواه انسانى به وجود نمىآيد. گروهى از افراد در مقابل اين موضوع دچار سرگيجه مىشوند و قدرت درك راز نهفته در اين موضوع را ندارند. مىبينند گاهى تصميماتى مىگيرند كه صد در صد و همه جانبه اجرا مىگردد، گاهى تصميم نگرفته در ميان رويدادى غوطهور مىشوند كه حتى در خواب هم نمىديدند، گاهى با دقت كامل و با هدف گيرى و انتخاب وسايل منطقى قطعى، تصميم به گفتار يا عملى مىگيرند، ناگهان آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مىشود، يا موانعى پيش مىآيد كه يك هزارم آن هم از ذهنشان خطور نمىكرد. مثلاً يك قطعه ابر پر باران خرامان خرامان قدم به فضاى واترلو مىگذارد و تصميم ناپلئون را با مارشالهايش نقش بر آب و در دره خاكى واترلو دفن مىنمايد و سپس بىاعتنا راه خود را پيش مىگيرد. اين شكستها در تصميم و عزم و موفقيتهاى بدون تصميم براى اذهان خام شكنجه آور و گيج كننده است. اين جريان متضاد در زندگى يكى از عالىترين طرق درك يك جريان ما فوق خواستهها و رويدادهاى هستى است كه بجاى گيج و مبهوت و نوميد ساختن به هشيارى انسان و تكيه او به موجود برترين افزايد. اين همه عوامل شكست تصميمها و خنثى شدن "مىخواهم" ها براى هشياران وسيله و انگيزهاى براى توجيه انسانها به سوى خالق مطلق است و براى ناهشياران بهانهاى براى فرار از منطق پذيرى حيات.
عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهى راست مىآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند بار ديگر نيتت را بشكند
ور بكلى بىمرادت داشتى دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عورىاش كى شدى پيدا بر او مقهورىاش
عاشقان از بىمراديهاى خويش با خبر گشتند از مولاى خويش
بىمرادى شد قلاووز بهشت حفت الجنة شنو اى خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته پاست پس كسى باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكستهاش آن صادقان ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكستهاش از اضطرار عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندىاند عاشقانش شكرى و قندىاند
ائتيا كرها مهار عاقلان ائتيا طوعا بهار بىدلان
گاهى در امور جارى عزمى كه مىكنى و انجام امرى را كه در نظر مىگيرى مطابق نقشه تو انجام مىيابد،
تا بطمع انجام آن امر باز هم نيت انجام كار ديگرى را بكنى و اين دفعه نيت تو را بشكند و مقصودت انجام نشود.
بلى اين طور است براى اينكه اگر بكلى در هر مرحله از رسيدن بمقصود بازت مىداشت و مانع از رسيدن بمرادت مىشد دلت نااميد مىشد و ديگر تخم آرزو نمىكاشتی.
و اگر آرزويى نداشت و بكلى از لباس آرزو برهنه بود كى مقهور بودن خود را حس مىكرد.
اشخاص خردمند از نامراديهاى خود پى بوجود مولاى خود برده و از او با خبر شدهاند.
نامرادى پيش قراول بهشت است و حديث "انما الجنة حفت بالمكاره" دليل بر اين معنى است، چون مقاصد و مرادهاى تو همگى پا شكسته بوده و اطمينانى بانجام آنها نيست پس كسى غير از تو هست كه او همواره كامروا بوده و تمام امور مطابق خواست او انجام مىگيرد.
و صادقانه شكست خورده او هستند ولى شكست عاشقان غير از شكست صادقان است و با او فرقها دارند
خردمندان مقهور و شكسته او هستند ولى از ناچارى اما عاشقان با كمال ميل و اختيار مقهور او شدهاند.
خردمندان بندگانى هستند كه در قيد و بند مىباشند ولى عاشقان بندگان شكرى و قندى بوده بندگى نزد آنها لذيذ و شيرين است.
اينكه خداى تعالى فرموده است "اِئْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً" 41: 11 بياييد با ميل يا اكراه ائتيا كرهاً مهار عاقلان و اِئْتِيا طَوْعاً بهار عاشقان است.
تفسیر مثنوی معنوی جعفری
و نثری
داشتم غزلیات سعدی را می خوندم که به این شعر برخوردم واقعا سعدی به نکته زیبایی اشاره کرده آن هم فخر فروشی!
- وقتی داری راه می ری یادت باشه که در زیر پات افرادی هستند که در زمان خودشون دارای مال و نصب بالایی بودند!
نه هر چه جانورند آدمیتی دارند
بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند
سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند
خلاف آن به در آید که خلق پندارند
کسان به چشم تو بیقیمتند و کوچک قدر
که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند
برادران لحد را زبان گفتن نیست
تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفتهاند بیدارند
که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند
هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند
کرا نمیکند این پنجروزه دولت و ملک
که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند
طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
به دست خوی بد خویشتن گرفتارند
به جان زندهدلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند
این هم مناجات نامه ای از سعدی که خیلی زیباست:
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهی عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهی ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهی خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهی کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری
سلام، این دفعه با دو تا از شعرهایی که دوستان برام فرستاده بودن آپ شدم. قرار بود که از این به بعد نظر خودم را درباره شعرها بنویسم ولی باشه برای پست بعدی. ان شاءالله دوباره که آپ شدم تفسیر خودم را از شعرها حتما می نویسم.
۱: نسیم تنهایی
گفتی:
بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم
۲-گنجینه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو