تبليغاتX
بشنو این نی
سلام دوستان عزیز

این دفعه برای یک ماه یکدفعه آپ شدم. من تا یک مدت نمی توانم آپ بشم ولی به وبلاگتون سر می زنم. خوشحال میشم که نظرتون را درباره شعرها بنویسید. از صفحات قبل هم دیدن کنید.

به امید دیدار، فعلا خداحافظ   

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد

خسته‌ی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد

هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه

می‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد

هیچ کلک فکر میرانی بر این کان خسته را

جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد

در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ای

مرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد

پیش چشمت هیچ می‌گردد که در دشت خیال

آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد

پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین

مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد

ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون

گشت بختش واژگون اقبالش چه شد

محتشم

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

من به  سوی  باغ  و گلشن  می روم

تو   نمی‌آیی،   میا   من   می روم

روز   تاریک   است    بی‌رویش   مرا

من   برای  شمع  روشن   می روم

جان مرا هشته‌ست و پیشین می رود

جان  همی‌گوید  که بی‌تن می روم

بوی  سیب   آمد  مرا  از  باغ    جان

مست گشتم سیب خوردن می روم

عیش باقی  شد مرا  آن جا  که  من

از   برای   عیش   کردن   می روم

من  به  هر  بادی  نگردم زانک  من

در رهش  چون  کوه  آهن می روم

من   گریبان   را   دریدم  از   فراق

در  پی   او  همچو  دامن  می روم

آتشم  گر  چه   به  صورت   روغنم

و اندر  آتش  همچو روغن می روم

همچو  کوهی می نمایم  لیک  من

ذره  ذره   سوی   روزن   می روم

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

  صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

که همی‌دانم یجوز و لایجوز

خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و آن ناروا دانی ولیک

تو روا یا ناروایی بین تو نیک

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقیست

سعدها و نحسها دانسته‌ای

ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای

جان جمله علمها اینست این

که بدانی من کیم در یوم دین

آن اصول دین بدانستی ولیک

بنگر اندر اصل خود گر هست نیک

از اصولینت اصول خویش به

که بدانی اصل خود ای مرد مه

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

در شهر شما یکی نگاریست

کز وی دل و عقل بی‌قراریست

هر نفسی را از او نصیبیست

هر باغی را از او بهاریست

در هر کویی از او فغانیست

در هر راهی از او غباریست

در هر گوشی از او سماعیست

هر چشم از او در اعتباریست

در کار شوید ای حریفان

کاین جا ما را عظیم کاریست

پنهان یاری به گوش من گفت

کاین جا پنهان لطیف یاریست

او بد که به این طریق می‌گفت

کز تعبیه‌هاش دل نزاریست

او بود رسول خویش و مرسل

کان لهجه از آن شهریاریست

نوحست و امان غرقگانست

روحست و نهان و آشکاریست

گرد ترشان مگرد زین پس

چون پهلوی تو شکرنثاریست

گرد شکران طبع کم گرد

کان شهوت نیز برگذاریست

این جا شکریست بی‌نهایت

این جا سر وقت پایداریست

خاموش کن ای دل و مپندار

کو را حدیست یا کناریست

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

من ز وصلت چون به هجران می روم

در بیابان مغیلان می روم

من به خود کی رفتمی او  می کشد

تا نپنداری که خواهان می روم

چشم نرگس خیره در من مانده‌ست

کز میان باغ و بستان می روم

عقل هم  انگشت  خود  را  می گزد

زانک جان این  جاست و  بی‌جان می روم

دست ناپیدا  گریبان می کشد

من پی دست و گریبان می روم

این چنین پیدا و پنهان دست کیست

تا  که من پیدا و پنهان می روم

این همان دست است کاول او مرا

جمع کرد و من پریشان می روم

در تماشای چنین دست  عجب

من شدم از دست و  حیران می روم

من  چو از دریای عمان قطره‌ام

قطره قطره سوی عمان می روم

من چو  از  کان  معانی  یک  جوم

همچنین  جو جو  بدان  کان می روم

من  چو  از  خورشید  کیوان  ذره‌ام

ذره ذره سوی کیوان می روم

این  سخن پایان  ندارد  لیک من

آمدم  زان  سر به پایان می روم

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم

کاخر بیا و بشنو دستان و داستانم

من آن نیم که دیدی و آوازه‌ام شنیدی

در من بچشم معنی بنگر که من نه آنم

گر گوش هوش داری بشنو که باز گویم

رمزی چنانکه دانی رازی چنانکه دانم

من بلبل فصیحم من همدم مسیحم

من پرده سوز انسم من پرده ساز جانم

من بادپای روحم من بادبان نوحم

من رازدار غیبم من راوی روانم

گاه ترانه گفتن عقلست دستیارم

در شرح عشق دادن روحست ترجمانم

عیسی روان فزاید چون من نفس برآرم

داود مست گردد چون من زبور خوانم

در گوش هوش پیچد آواز دلنوازم

وز پرده‌ی دل آید دستان دلستانم

بی فکر ذکر گویم بی‌لهجه نغمه آرم

بی حرف صوت سازم بی‌لب حدیث رانم

پیوسته در خروشم زیرا که زخم دارم

همواره زار و زردم زانرو که ناتوانم

اکنون که صوفی آسا تجریدخرقه کردم

بنگر چو بت پرستان زنار برمیانم

ببریده‌اند پایم در ره زدن ولیکن

با این بریده پائی با باد همعنانم

معذورم ار بنالم زیرا که می‌زنندم

لیکن چه چاره سازم کز خویش در فغانم

وقتی که طفل بودم هم خرقه بود خضرم

اکنون که پیر گشتم همدست کودکانم

خواجو اگر ندانی اسرار این معانی

از شهر بی زبانان معلوم کن زبانم

خواجو کرمانی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

کم شدن در کم شدن دین من است

نیستی در هستی آیین من است

حال من خود در نمی‌آید به نطق

شرح حالم اشک خونین من است

کار من با خلق آمد پشت و روی

کافرین خلق نفرین من است

تا پیاده می‌روم در کوی دوست

سبز خنگ چرخ در زین من است

از درش گردی که آرد باد صبح

سرمه‌ی چشم جهان‌بین من است

چون به یک دم صد جهان از پس کنم

بنگرم گام نخستین من است

من چرا گرد جهان گردم چو دوست

در میان جان شیرین من است

ماه ‌رویا عشق تو گر کافری است

این چنین صد کافری دین من است

گر بسوزم زآتش عشقت رواست

کتش عشق تو تسکین من است

تا دل عطار خونین شد ز عشق

خاک بستر خشت بالین من است

عطار

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود

هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود

ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش

که محالست در این مرحله امکان خلود

وی که در شدت فقری و پریشانی حال

صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود

خاک راهی که برو می‌گذری ساکن باش

که عیونست و جفونست و خدودست و قدود

این همان چشمه‌ی خورشید جهان افروزست

که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود

خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان

خاک مصرست ولی بر سر فرعون و جنود

دنیی آن قدر ندارد که بدو رشک برند

ای برادر که نه محسود بماند نه حسود

قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن

گرت ایمان درستست به روز موعود

دست حاجت که بری پیش خداوندی بر

که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود

از ثری تا به ثریا به عبودیت او

همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود

کرمش نامتناهی، نعمش بی‌پایان

هیچ خواهنده ازین در نرود بی‌مقصود

پند سعدی که کلید در گنج سعد است

نتواند که به جای آورد الا مسعود

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

 بهائی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست

دل گم کرده در این شهر نه من می‌جویم

هیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست

آن پری زاده مه پاره که دلبند منست

کس ندانم که به جان در طلبش پویان نیست

ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا

خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست

مرد باید که جفا بیند و منت دارد

نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست

عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمیی

کدمی نیست که میلش به پری رویان نیست

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

ای ساربان آهسته رو کرام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

سعدی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او

تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ دل

هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم

خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران

طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم

درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانه‌ام

نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم

ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن

تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم

ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم

دستی که در آغوش بود اکنون به دندان می‌برم

گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی

حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم

سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا

از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن می‌برم

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او

گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم

       سعدی                                              

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من      گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

مولوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد

لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد

رحمی که به این غمزده‌اش بود نماندست

لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد

آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید

کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد

گر یار خبردار شود از غم عاشق

جوری که به این قوم روا داشت ندارد

وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست

کان گوشه‌ی چشمی که به ما داشت ندارد 

وحشی بافقی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر    صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم

سنایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

ای ز ما سیر آمده بدرود باش      ما نه خشنودیم تو خشنود باش

سنایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

درره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

عطار

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

 

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

خیام

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

عاشقان  کل   نه   عشاق   جزو

ماند از کل آنک شد مشتاق جزو

چونک جزوی عاشق جزوی شود

زود   معشوقش  بکل  خود  رود

مولوی

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت توسط نی |

پشت بر روزگار باید کرد

 

روی در روی یار باید کرد

چون ز رخسار پرده برگیرد

 

در دمش جان نثار باید کرد

پیش شمع رخش چو پروانه

 

سوختن اختیار باید کرد

از پی یک نظاره بر در او

 

سال‌ها انتظار باید کرد

تا کند یار روی در رویت

 

دلت آیینه‌وار باید کرد

تات در بوته‌زار بگدازد

 

قلب خود را عیار باید کرد

تا نهد بر سرت عزیزی پای

 

خویش، چون خاک خوار باید کرد

ور تو خود را ز خاک به دانی

 

خود تو را سنگساز باید کرد

تا دهی بوسه بر کف پایش

 

خویشتن را غبار باید کرد

دشمنی کت ز دوست وا دارد

 

زودت از وی فرار باید کرد

ور ز چشمت نهان بود دشمن

 

پس دو چشمت چهار باید کرد

دشمن خود تویی، چو در نگری

 

با خودت کارزار باید کرد

چون عراقی ز دست خود فریاد

 

هر دمت صدهزار باید کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/15ساعت توسط نی |

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

منظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/15ساعت توسط نی |

خدا را از روی منصرف شدن از خواست ها و تصمیماتم شناختم؛ یعنی هنگامی که می بینم وقتی تصمیم می گیریم، ولی مانعی جلوی آن را می گیرد، می فهمم همه کارها به دست من نیست و مدبر امورم کس دیگری است.

 

حضرت علی (ع)

 

منبع: http://marzie1983.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14ساعت توسط نی |

 

The darkest hour of the night come just before the dawn.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/09ساعت توسط نی |

ثنا و حمد بی پایان خدا را

 

 

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را       که صنعش در وجود آورد ما را

 

الها قادرا پروردگارا            کریما منعما آمرزگارا

 

چه باشد پادشاه پادشاهان         اگر رحمت کنی مشتی گدا را

 

خداوندا تو ایمان و شهادت            عطا دادی به فضل خویش ما را

 

وز انعامت همیدون چشم داریم         که دیگر باز نستانی عطا را

 

از احسان خداوندی عجب نیست         اگر خط درکشی جرم و خطا را

 

خداوندا بدان تشریف عزت       که دادی انبیا و اولیا را

 

بدان مردان میدان عبادت           که بشکستند شیطان و هوا را

 

به حق پارسایان کز در خویش             نیندازی من ناپارسا را

 

مسلمانان ز صدق آمین بگویید          که آمین تقویت باشد دعا را

 

خدایا هیچ درمانی و دفعی        ندانستیم شیطان و قضا را

 

چو از بی دولتی دور اوفتادیم          به نزدیکان حضرت بخش ما را

 

خدایا گر تو سعدی را برانی               شفیع آرد روان مصطفی را

 

محمد سید سادات عالم         چراغ و چشم جمله انبیا را

+ نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت توسط نی |

 

·      اى‌ مردم‌ هر چه‌ از من‌ براى‌ شما نقل‌ كردند و موافق‌ قرآن‌ است‌ من‌ گفته‌ام، و هر چه‌ براى‌ شما نقل‌ كردند و مخالف‌ قرآن‌ است‌ من‌ نگفته‌ام.

 

·      كسى كه بر نمازهاى پنجگانه محافظت و مراقبت نمايد، اين نمازها براى او در قيامت نور و وسيله نجات خواهد بود.

 

·      دو ركعت‌ نماز دانشمند بهتر از هفتاد ركعت‌ نماز غير دانشمند است.

 

·   شيطان هميشه از مؤمن مى ترسد، تا زمانى كه بر نمازهاى پنجگانه محفاظت دارد و در وقتش به جا مى آورد، امّا هنگامى كه وقت نماز را ضايع كرد، بر او جرأت پيدا مى كند و او را در گناهان بزرگ مى اندازد.

 

·   هر كس به ديدار و زيارت عالم و دانشمندى برود مثل آن است كه مرا زيارت كرده، هر كه با دانشمندى دست دهد و مصافحه كند مثل آن كه با من مصافحه نموده، هر شخصى منشين دانشمندى گردد مثل آن است كه با من مجالست كرده و هر كه در دنيا با من همنشين شود، در آخرت همنشين من خواهد گشت.

 

·      وقتى‌ خداوند بنده‌اى‌ را دوست‌ دارد، دنيا را از او منع‌ مى‌كند چنانكه‌ شما مريض‌ خويش‌ را از نوشيدن‌ آب‌ منع‌ مى‌كنيد.

 

·      وقتى‌ در كارى‌ تصميم‌ مى‌گيرى، در نتيجه‌ آن‌ بينديش‌ اگر نتيجه‌ نيك‌ است‌ آن‌ كار را انجام‌ بده‌ و اگر بد است‌ از آن‌ در گذر.

 

·      وقتى‌ خواستى‌ كارى‌ را انجام‌ دهى‌، تأمل‌ كن‌ تا خدا راه‌ آن‌ را به‌ تو نشان‌ دهد.

 

·      وقتى‌ خداوند براى‌ بنده‌اى‌ نيكى‌ خواهد، وى‌ را در كار دين‌ دانا و به‌ دنيا بى‌اعتنا سازد و عيوب‌ وى‌ را بدو بنماياند.

 

·   هر چه‌ مى‌توانيد از غم‌ دنيا فارغ‌ مانيد، زيرا هر كه‌ غم‌ جهان‌ بيشتر خورد خداوند به‌ تشتت‌ و سردرگمى‌ مبتلايش‌ نمايد و فقر او را رو به‌ رويش‌ نهد، و هر كه‌ غم‌ آخرت‌ بيشتر خورد خداوند كارش‌ را به‌ نظام‌ آرد و بى‌نيازى‌ او را در دلش‌ قرار دهد.

·     
آنكه‌ در فروبردن‌ خشم‌ از ديگران‌ بيشتر است، از همه‌ كس‌ دورانديش‌تر است‌.

 

·      خدا را بخوانيد و به‌ اجابت‌ دعاى‌ خود يقين‌ داشته‌ باشيد و بدانيد كه‌ خداوند دعا را از قلب‌ غافل‌ بى‌خبر نمى‌پذيرد.

 

·   سه‌ كس اند كه‌ خدا آنها را دوست‌ مى‌دارد: 1- كسى‌ كه‌ شب‌ برخيزد و كتاب‌ خدا  را بخواند. 2- كسى‌ كه‌ با دست‌ راست‌ خود صدقه‌ دهد و آن‌ را از دست‌ چپ‌ خود مخفى‌ دارد. 3- كسى‌ كه‌ با گروهى‌ به‌ جنگ‌ رود و يارانش‌ بگريزند و او به‌ سوى‌ دشمن‌ رود.

 

·      خواب‌ دانشمند از عبادت‌ عابد بهتر است‌.

 

·      تاجر درستكار راستگوى‌ مسلمان، روز رستاخيز با شهيدان‌ است‌.

 

·      محبوبترين‌ بندگان‌ در پيش‌ خدا پرهيزگاران‌ گمنامند.

 

·      مردم‌ (قابل‌ اعتنا) دو كس اند: عالم‌ و علم‌ آموز، و در غير آنها خيرى‌ نيست.

 

·      دو خصلت‌ است‌ كه‌ نيك‌تر از آن‌ نيست: ايمان‌ به‌ خدا و سود رساندن‌ به‌بندگان‌ خدا.

 

·      چه‌ نيكو شفيعى‌ است‌ قرآن‌ در روز قيامت، براى‌ كسى‌ كه‌ قرآن‌ خوانده‌ باشد.

 

·      هر چيزى‌ اساسى‌ دارد و اساس‌ اين‌ دين‌ دانش‌ است‌ و يك‌ دانشمند براى‌ شيطان‌ از هزار عابد بدتر است‌.

·     
خدا را از فضل‌ او طلب‌ كنيد، كه‌ خدا دوست‌ دارد كه‌ از او بخواهند.

 

·      خداوند گويد من‌ ناظ‌ر گمان‌ بنده‌ خويشم، اگر گمان‌ خوب‌ به‌ من‌ برد خوبى‌ بيند و اگر گمان‌ بد برد بدى‌ بيند.

 

·   علامت صابر در سه چيزاست، اول: آن كه كسل نشـود, دوم: آن كه آزرده خاطـرنگردد, سـوم: آن كه از خـداونـدعزوجل شكوه نكند, زيرا وقتى كه كسل شـود, حق را ضايع ميكند, وچـون آزرده خاطرگـردد شكـر را به جا نمـيآورد, و چـون از پـروردگارش شكايت كنـد در و واقع او را نافرمانى نموده است.

 

·      هر طفلى‌ كه‌ در طلب‌ علم‌ و عبادت‌ بزرگ‌ شود، خداوند ثواب‌ هفتاد و دو صديق‌ به‌ او عطا كند.

 

·      بهترين‌ شما آن‌ كس‌ است‌ كه‌ ديدار او خدا را به‌ ياد شما آرد، و سخنانش‌ دانش‌ شما را بيفزايد، و رفتارش‌ شما را به‌ آخرت‌ راغب‌ سازد.

 

·   عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قيامت كشانده نمى شود: ايجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم، ناسپاسى در مقابل كارهاى نيك ديگران.

 

·   فاصله بين مسلمان و بين كفرش، چيزى جز ترك نماز واجب نيست؛ چه عمداً ترك نمايد و اصلاً قبول نداشته باشد و يا از بى اعتنايى نماز نخواند.

 

·   خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد، خوشا به حال كسى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج را ببخشد و از سخنانِ زائد و زشت خوددارى ورزد.

 

·      بهترين‌ كارها در پيش‌ خدا آن‌ است‌ كه‌ بينوايى‌ را سير كنند، يا قرض‌ او را بپردازند يا زحمتى‌ را از او دفع‌ نمايند.

 

·      فرشتگان‌ بالهاى‌ خود را براى‌ طالب‌ علم‌ پهن‌ مى‌كنند، زيرا از آنچه‌ مى‌جويد رضايت‌ دارند.

 

·   زمانى بر مردم فرا ميرسد كه براى طمعِ در دنيا، باطنشان پليد و ظاهرشان زيبا باشد، علاقهاى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند، دين آنها ريا شود و خوفى (از خدا) در دلشان آميخته نشود، خداوند همه آنان را به عذاب سختى گرفتار كند، پس مانند دعاى شخص غريق دعا كنند، ولى دعايشان را اجابت نكند!

 

·      واى‌ بر آنكه‌ نداند، و واى‌ بر آنكه‌ بداند و عمل‌ نكند.

 

·      آدمى (در قيامت) با كسى است كه او را دوست دارد.

 

·   به من ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد، خداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.

 

·      از دانشمندان بپرسيد و با فرزانگان سخن بگوييد و با فقيران بنشينيد.

 

·      از نفرين‌ مظلوم‌ بترسيد كه‌ چون‌ شعله‌ آتش‌ بر آسمان‌ مى‌رود.

 

منبع:

http://www.payambarazam.ir/ghesar/default.asp?sub=ghesar

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/01ساعت توسط نی |