ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگررفتی
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمیبینم آن یار در آن غار است تو غاردگررفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی
|
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر |
|
هوای یار دگر دارم و دیار دگر |
|
به دیگری دهم این دل که خوار کردهی تست |
|
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر |
|
میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است |
|
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر |
|
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم |
|
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر |
|
خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف |
|
حکایتیست که گفتی هزار بار دگر |
وحشی
یکی از دوستان به این شعر علاقه داشت که به یاد اون این را اینجا می آورم. امیدوارم هر جایی که هست موفق و شاد باشه.
|
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم |
|
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم |
|
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند |
|
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم |
|
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود |
|
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم |
وحشی

اي حاكم اين شهر و آفاق! بتو پناه مي آورم و توكل و تضرع مي كنم, من خادم تو هستم، رضـاي ترا را مي خواهـم و من طالب تو هستم و تـرا مي جويم.
در قديم الايام دو برادر باهم سفر دور و درازي را آغاز كردند, رفتند و رفتند تا به دو راهي رسيدند .. مرد با وقار و با شخصيتي را در آنجا ديده از او پرسيدند كه از اين دو راه كدام بهتر است؟
او برايشان گفت: در راه راست اطاعت از نظم و قانون اجباري است, اما اين زحمت, امنيت و سعادت را در بر دارد و در راه چپ، حريت و آزاديست مگر اين آزادي سر انجام هلاكت و بدبختي در پي دارد. اكنون حق انتخاب با شماست:
بعد از شنيدن اين سخن، برادر نيك كردار " الهي به اميد تو " گفته و راه راست را برگزيد و اطاعت از نظم و قانون را پذيرفت, اما برادر بد اخلاق و سرگردان ديگر فقط به هوس آزادي, راه چپ را ترجيح داد.
اكنون بيائيد در عالم خيال اين رونده راه به ظاهر آسان و در باطن پر از سختي و مشقت را، دنبال كنيم.
اين شخص با عبور از دره ها و ارتفاعات به صحرائي داخل شد. ناگاه صداي ترسناكي را شنيد, ديد كه شير بزرگ و خشمگين از بند آزاد شده به سمتش مي دود، با ترس و دلهره پا به فرار نهاد، اندكي بعد با چاه خشك شصت متري برخورد و به منظور نجادت خود را در آن افگند، در اثناء سقوط دستش به درختي اصابت نمود و بر آن چنگ زد. اين درخت دو ريشه داشت كه روي ديوار چاه روييده بود. دو موش سفيد و سياه به آن مسلط بود. موشها با دندانهاي تيز شان ريشه ها را مي بريدند، بالا نگاه كرد ديد كه شير چون نگهباني در دهن چاه ايستاده است و به پائين نگاه كرد، اژدهاي بسيار بزرگي را ديد كه سرش را بلند كرده مي خواهد به او نزديك شود و به فاصله سي متري رسيده است و دهان فراخي به فراخي خود چاه دارد. ديد كه در دور و بر چاه حشرات موذي و گزنده او را احاطه كرده اند, به بالاي درخت نگاه كرد، ديد كه درخت انجير است, اما بصورت استثنائي انواع مختلف ميوه ها از گردو گرفته تا انار در آن روئيده است. اين مرد از روي بي خردي و حماقتش نفهميد كه اين يك كار عادي نيست و امكان ندارد حسب تصادف اتفاق افتاده باشد و اسرار عجيبي در پشت آن نهفته نباشد. اما او در پشت اين كار ها وجود مدبر و كارفرماي بسيار بزرگ را نتوانست درك كند. در عين حاليكه قلب, روح و عقل اين مرد از اين وضعيت دردناك مخفيانه فرياد و فغان سر مي داد, نفس اماره اش به گريه هاي روح و قلب اظهار بي اعتنائي مي كرد و مثل اينكه اتفاقي نيفتاده باشد بــا خـود سرگـرم بـود و در درون بـاغي، بــه خوردن ميـوه هاي درخـت مي پرداخت. گرچند برخي از آن ميوه ها مسموم و مضر بودند.
در يك حديث قدسي خداوند متعال فرموده است: [انا عند ظن عبدي بي] يعني (بنده من به هر گونه يي كه مرا بشناسد من نيز به همان شكل با او معامله مي كنم) لذا اين انسان بدبخت از روي سوء ظن و بي عقلي هر آنچه را كه ديد امري عادي و عاري از حكمت پنداشت. پس با خود او نيز مطابق گمانش رفتار مي شود, همواره در آتش عذاب مي سوزد, نه مرگ به سراغش مي آيد تا راحت شود و نه روي خوش زندگي را مي بيند.
ما نيز به نوبه خود اين بدبخت را بر حال خود رها ساخته بر مي گرديم تا از احوال برادر ديگر با خبر شويم.
اين مرد عاقل بدون مواجه شدن با مشكلات به راهش ادامه مي دهد، چون اخلاقش خوب است به اشياي زيبا فكر مي كند و جز بر زيبايي و لطافـت بـه چيز ديگـري نمي انديشـد، خود را مـونس و همـدم خود قـرار مي دهد و همچون برادرش با موانع و نابساماني ها برخورد نمي كند. چون نظام را مي شناسد, از قانون اطاعت مي كند, در نتيجه كار ها را در برابرش هموار مي بيند و آزادانه و سرفرازانه در سايه امن و استقرار حركت مي كند. تا سر انجام به باغچة ميرسد.
در ايـن باغچه عـلاوه از گلـها و ميـوه هاي زيبـا چيزهـايي بـه چشـم مي خورد كه بر اثر بي توجهي به نظافت شان گنديده و متعفن شده بودند, همسفرش نيز به همچون باغچة داخل شده بود، اما چون با چيز هاي آلوده و متعفن خود را مشغول ساخت، معده اش خراب شد و حالت تهوع بر او دست داد, بدون اينكه استراحتي كند از باغ خارج شد و رفت, اما اين شخص به قانون " به خوبي هر چيز بنگر" عمل نمود و به چيز هاي فاسد توجهي نكرد، از گلها و ميوه هاي باغ كمال استفاده را نمود. پس از استراحت كامل از باغ خارج شد و به راهش رفت.
سر انجام او نيز مثل برادرش به صحراي بزرگي داخل شد، ناگهان غرش شير را شنيد، ترسيد اما نه مثل برادرش، چون با حسن ظن و فكر نيكش تصور نمود كه اين صحرا حتماً حاكمي دارد, احتمال دارد اين شير خدمتگذار تحت امر آن حاكم باشد، با اين سخنان به خود آرامش داد، باز هم پا به فرار نهاد، تا اينكه به چاه خشك شصت متري رسيد، خود را در آن افگند، مثل برادرش در نيمه چاه دستش به درختي اصابت نمود، در هوا آويزان ماند. ديد كه دو حيوان مشغول بريدن ريشه هاي آن درخت هستند، بالا نگاه كرد، شير بود، پائين نگاه كرد، اژدهائي را ديد, عين برادرش با وضعيت عجيبي روبرو شد, اين هم ترسيد، اما هزار درجه كمتر از ترس برادرش, چون اخلاق خوبش فكر خوبي به او داده بود و فكر خوب جنبه هاي خوب هر چيز را به او نشان ميداد.
در نتيجه فكر كرد كه اين كار هاي شگفت انگيز با يكديگر ارتباط دارند و معلوم مي شود كه تحت يك فرمان در حركت اند, در اين صورت رمزي در كار است. بله، اينها به دستور حاكم مخفي حركت مي كنند، پس من تنها نيستم، آن حاكم پنهان مرا مي بيند و مورد آزمايش قرار مي دهد و حتماً به خاطر هدفي مرا به جايي مي برد و به آن سمت فرا مي خواند.
از اين ترس شيرين و فكر زيبا، علاقه و انگيزة به او دست داد و اين سوال را بر انگيخت: اين چه كسي است كه مرا مي آزمايد؟ و مي خواهد خود را به من بشناساند؟ اين كيست كه از اين راه عجيب مرا به مقصدي سوق مي دهد؟
سپس از اين اشتياق شناخت، محبت صاحب طلسم پيداشد و از اين محبت آرزوي گشودن طلسم روييد و اين آرزو سبب گرديد تا وضعيتي اتخاذ نمايد كه مورد رضايت و خوشنودي صاحب طلسم واقع شود.
سپس به بالاي درخت چشم دوخت، ديد كه درخت انجير است, اما در شاخه هايش ميوه هاي هزاران نوع درخت وجود دارد. اينجا بود كه ترس و دلهره اش به كلي از بين رفت. به يقين دريافت كه اين درخت انجير، فهرست و نمايشگاهي است كه آن حاكم پنهان ميوه هاي باغ و بستان خود را به شكل معجزه آسائي به آن آويخته است. تا اشارة باشد به نعمت ها و شيريني هاي مهيا ساخته بر مهمانانش، ورنه يك درخت هرگز ميوة هزاران درخت را به بار نمي آورد.
سپس به راز و نياز پرداخت تا كليد طلسم به او الهام شد, فرياد بر آورد:
" اي حاكم اين شهر و آفاق! بتو پناه مي آورم و توكل و تضرع مي كنم, من خادم تو هستم، رضـاي ترا را مي خواهـم و من طالب تو هستم و تـرا مي جويم. "
بعد از اين راز و نياز ناگهان از ديوار چاه دري بطرف باغ رنگارنگ, پاك و زيبا گشوده شد، شايد دهان آن مار به اين درب تبديل شده باشد, شير و اژدها بصورت دو خادم در آمدند .. و شروع كردند به دعوت نمودن او به باغ, حتي شير بشكل يك اسپ رام در خدمت او قرار گرفت.
اما آن دو برادر: يكي روح مؤمن و قلب صالح است و ديگري روح كافر و قلب فاسق .
و اما از آن دو راه، سمت راستش راه قرآن و راه ايمان است و سمت چپ راه عصيان و كفران.
و اما باغچه كه در مسير راه قرار داشت، عبارت است از حيات اجتماعي مؤقت جامعه بشري و تمدن انساني كه در آن خير و شر, خوب و بد, پاك و ناپاك باهم پيدا مي شود. پس عاقل كسي است كه به قاعدة " خذ ما صفا ودع ما كدر " (خوبي را بگير و بدي را ترك كن) عمل مي كند و با سلامت قلب و آرامش وجدان مي رود.
و اما آن صحرا، عبارت است از اين دنيا و اين زمين.
و آن شير, موت و اجل است.
و آن چاه، عبارت است از جسد انسان و زمان حيات.
و آن چاه شصت متري, اشاره است به عمر متوسط كه "شصت سال " است.
و آن درخت, مدت زمان عمر و ماده حيات است.
و آن دو حيوان سياه و سفيد, شب و روز است.
و آن اژدها, دهان قبر گشاده شده به راه برزخ و پرده آخرت است, كه آن دهان براي مؤمن دري است كه از زندان به سوي باغچه گشوده مي شود.
و آن حشرات مضر, مصيبت هاي دنيوي است, كه براي مؤمن در حكم تنبيهات شيرين الهي و التفات رحماني است تا به خواب غفلت فرو نرود.
و آن خوردني هاي درخت, نعمتهاي دنيوي است كه, پروردگار كريم مطلق آنها را بعنوان فهرست يادآوري كننده و نمونه هاي نعمتهاي اخروي خلق كرد تا با نشان دادن اين نمونه ها مشتري ها را به ميوه هاي جنت دعوت دهد.
و سبز شدن انواع ميوه هاي درختان مختلف در يك درخت، اشاره است به سكه قدرت صمداني و مهر ربوبيت الهي و نشان سلطنت الوهيت. زيرا (ساختن هر چيز از يك چيز) يعني ساختن تمام نباتات و ميوه ها از يك خاك و آفريدن تمام حيوانات از يك آب و به وجود آوردن تمام جهازات حيواني از طعام بسيط (ناچيز) و همچنان (ساختن يك چيز از هر چيز ) يعني از غذا هاي كاملاً مختلفي كه موجودات زنده مي خورند ساختن گوشت مخصوص و پوشاندن پوست مخصوص, تمام اينها عبارتند از سكه خاص ذات احد صمد و مهر مخصوص سلطان ازل و ابد كه تقليد آن امكان ندارد.
بله, يك چيز را از هر چيز و هر چيز را از يك چيز ساختن، علامت و نشاني مخصوص خالق هر چيز و قادر علي كل شئ است.
و آن طلسم, رمز حكمت خلقت گشوده شده با رمز ايمان است.
و آن كليد عبارت است از [الله لا اله الا هو الحي القيوم] و يا " الله " و " لا اله الا الله "
و اما تبديل شدن دهان آن اژدها به درب باغچه، اشاره است به اينكه قبر براي اهل ضلالت و طغيان، زندان وحشت, نسيان و تنهائي و همچون شكم اژدهاست.
در عين حاليكه براي اهل ايمان و قرآن، دري است گشوده شده از زندان دنيا به بستان بقا و از ميدان امتحان به باغ جنان و از رحمت دنيا به رحمت رحمن.
و اما تبديل شدن آن شير درنده به اسب رام و به مستخدم مانوس، اشاره است به اينكه مرگ براي گمراهان جدائي ابدي دردناك از تمام دوستان و اخراج از جنت دروغين دنيا و ادخال به وحشت زندان انفرادي قبر است. اما براي اهل هدايت و اهل قرآن سفري است به عالم آخرت و وسيله است جهت ملاقات دوستان و ياران قديمي و واسطه يي است جهت داخل شدن به وطن حقيقي و منازل ابدي سعادت، و دعوت زيبايي است از زندان دنيا به باغهاي جنت و نوبتي است به گرفتن پاداش خدمت از فضل رحمن رحيم و مرخصي از تكاليف وظيفه حيات و اعلان به پايان رسيدن وظيفه عبوديت و تعليم و تعليمات امتحان است.
از تمام مطالب چنين نتيجه مي گيريم كه:
هر آن كس كه حيات فاني را مقصد و مرام خويش قرار مي دهد او حقيقتاً و معناً در جهنم خواهد بود، حتي اگر ظاهراً در نعمتها غوطه ور باشد.
و هر شخصي كه به حيات باقي متوجه باشد و با جديت و اخلاص در راه آن تلاش ورزد او سعادت دارين را از آن خود ساخته و اهليت هر دو جهان را همزمان كسب نموده است، حتي اگر دنيايش بد و تنگ باشد, مگر او آنرا شيرين و زيبا و صالن انتظار جنتش مي بيند و مشكلات را تحمل مي كند و شكرگذار پروردگارش مي باشد و لباس صبر بر تن مي كند.
اللهم اجعلنا من اهل السعادة و السلامة و القرآن و الايمان .. آمين
منبع: http://www.saidnur.com/foreign/fars/k_sozler/soz_sekiz.htm
|
سحرم دولت بیدار به بالین آمد |
|
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد |
|
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام |
|
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد |
|
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای |
|
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد |
|
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد |
|
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد |
|
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست |
|
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد |
|
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست |
|
که به کام دل ما آن بشد و این آمد |
|
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار |
|
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد |
|
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل |
|
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد |
منطق الطیر یکی از برترین مثنوی های عطار است که می توان آنرا سرچشمه الهام مولوی دانست. عنوان منطق الطیر از یکی از آیات سوره نمل ( به معنی مور) از قرآن کریم گرفنه شده است. سلیمان گفت:
علمنا منطق الطیر
ما را زبان مرغان آموختند.
از داستان منطق الطیر و بنیان تمثیلی آن، که مرغان را رمزی از اصناف آدمیان گرفته و از جان جهان به مرغی بی نشان، چون سیمرغ و عنقا توصیف کرده، از ابداعات عطار نیست، بلکه ابن سینا و احمد غزالی در این باب بر عطار سبقت دارند و نیز در افسانه کهن هندوان و ملل دیگر نظایر این داستان به چشم می خورد، که عطار حکایات دیگری در کنار آن، به آن اضافه کرده است.
حکایاتی همچون حکایت مور با سلیمان، که فرمانروای ملک عالم است، بیان شده است:
مور از سلیمان پرسید: دانی، که چرا خداوند باد را مسخر تو گردانید.
سلیمان گفت: آری، تا مطیع فرمان و تخت روان من باشد.
مور گفت: نی، چنین نیست، بلکه آن است تا بدانی که تو را از ملک عالم جز باد در دست نیست،
(( در آید و نپاید و برود.))
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ
خلاصه ای از منطق الطیر:
مرغان جهان در مرغزار عالم مجمعی کردند و گفتند اگر هیچ شهر از شهریار خالی نیست، پس ما را سرور و سلطان کیست. هدهد که سفیر سلیمان به شهر سباست و کلمه مقدس "بسم الله" را در منقار دارد، پیش می آید و آغاز سخن می کند که سلطان شما سیمرغ است و در حریم قدس و قاف عزت جای دارد و هرچند از همه مرغان بی نیاز است، همه را به عین عنایت نظر کرده و به کمند شوق در بند آورده و همین جاذبه عشق اوست که ما را اینک به گفت و گوی او مشغول کرده است.
پر و بال ما کمند عشق اوست
مو کشانش می کشد تا کوی دوست
مولوی
... شور و شوقی در دل مرغان پدید می آید و همگی مشتاق دیدار سیمرغ و آماده پرواز به کوه قاف می شوند، اما وقتی هدهد از مشکلات راه و منازل سهمگین آن سخن می گوید خوف و هراسی در دلهای پرندگان پدید می آید و هریک خود را به عذری معاف می دارد.
یکی چون بلبل پای بند عشق گل است و آواز می خواند که:
در سرم از عشق گل سودا بس است
زآنکه مطلوبم گل رعنا بس است
و یکی چون کبک سوداگر است و در کوه و دشت و زر و گوهر می جوید و می گوید:
عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم
و یکی چون طاووس که به گناه همدستی در ورود مار به بهشت، از بهشت رانده شده و به غرور جمال از شکوه سیمرغ فارغ آمده، مشتاق بازگشت به باغ جنان است و می گوید:
کی بود سیمرغ را پروای من
بس بود فردوس عالی جای من
و آن یکی چون صعوه، دل به چاهی خوش کرده و خود را حقیرتر از آن می بیند که راهی دیار سیمرغ شود، و بهانه می آورد که:
درجهان اوطلبکاران بسی است
وصل اوکی لایق چون من کسی است
در وصال او چون نتوان رسید
بر محالی راه نتوانم برید
یوسفی گم کرده ام در چاهسار
باز یابم آخرش در روزگار
گر بیابم یوسف خود را زچاه
بر پرم با او از ماهی به ماه
هما مرغ سعادت است و این افتخار او را بس که سایه شاه آفرین دارد و جمله مرغان را در سایه خود می پندارد و می گوید:
کی شود سیمرغ سرکش یار من
بس بود خسرو نشانی کار من
و آن طوطی که حله سبز بر تن دارد و خود را خضر مرغان می خواند، در طلب آب حیات است و پادشاهی را در بندگی راه ظلمات می بیند و چنین می خواند:
چون نشان یابم در آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی
و بوتیمار پرنده غمخوار دریاست و از غیرت نخواهد که قطره ای از آب دریا کم شود، نه خود نوشد نه به دیگری روا بیند بلکه همچنان خشک لب بر ساحل وصل نشسته و در عین فراق است و پروای عشق سیمرغ ندارد و امان می جوید که:
جز غم دریا نخواهم این زمان
تاب سیمرغ نباشد الامان
بط سجاده تقوا بر آب افکنده روزی صدبار سر در آب فرو می کند و خود را نمودار پاکی و درستکاری می داند و برترین کرامتش اینست که بر آب راه می رود و بدین خیالات از سودای سیمرغ فارغ است و معذور که:
من ره وادی کجا دانم برید
زآنکه با سیمرغ نتوانم پرید
و از همه مغرورتر باز سفید است که لاف کله داری می زند و پای بر دست شهریار دارد و برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می آورد که:
من اگر شایسته سلطان شوم
به که در وادی بی پایان شوم
من کجا سیمرغ را بینم به خواب
چون کنم بیهوده سوی او شتاب
و جغد ویرانه جوی که به خیال گنج خانه بر خواب زده، عشق سیمرغ را افسانه می خواند و خرابه خویش را رشک فردوس می پندارد و بدین عذر دل خوش کرده است که:
من نیم در عشق او مردانه ای
عشق گنجم باید و ویرانه ای
اما هدهد که از راه و رسم منزلها باخبر است و همه بندها و بهانه ها را می شناسد، با تمثیلات روشن و طنز و کنایات شیرین عذر مرغان را یک به یک پاسخ می گوید و نقصان همت هر یک را باز می نماید.
بلبل نیم مست را هشیار می کند که دولت گل را وفایی نیست و پند حکیم این است که:
در گذر از گل که گل هر نوبهار
بر تو می خندد نه در تو شرم دار
منطق الطیر
چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست، گر حسن جهان دارد
حافظ
طاووس را که مشتاق بهشت است آگاه می کند که بهشت تنها قطره ای از دریای رحمت سیمرغ است و
گر تو هستی مرد کلی کل ببین
کل طلب کل باش کل شو کل گزین
چون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک قطره چرا باید شتافت
مولوی
صعوه را گوید که سالوس تو آشکار است زیرا به ظاهر تواضع می کنی و خود را حقیر می خوانی و کوتاه می بینی و این کوتاهی را بهانه گریز از آستان بلند سیمرغ کرده ای، اما هزار غرور و سرکشی در سر توست. قدم در ره نه و اگر سوختند تو هم باری بسوز که آتش غیرت وصال یوسف را بر یعقوب حرام کرده و تو را از این چاه ظلمانی نفس یوسفی بیرون نخواهد آمد از آنکه:
می فروزد آتش غیرت مدام
عشق یوسف هست بر عالم حرام
و بط را که بر آب می رود و دعوی قداست و پاکی دارد عتاب می کند که:
در میان آب خوش خوابت ببرد
قطره ای آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو هم ناشسته رویی آب جوی
و با غمخوار دریا ( بوتیمار) گوید، نگاه کن که دریا خود عین بی قراری است و از سودای عشق پیوسته چون دیوانگان کف بر لب و پای در زنجیر می جوشد و می خروشد، پس این لب خشک بی آرام، کجا دلارام تو خواهد بود.
می زند او خود ز شوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهی در خروش
او چو خود را می نیابد کام دل
تو نیابی هم از او آرام دل
و کبک گوهر پرست را اندرز می دهد که گوهر خود سنگی بیش نیست و حیف است در سودای سنگی، چنان آهنین دل باشی که از لطافت عشق و صفای سیمرغ دور مانی:
اصل گوهر چیست، سنگی کرده رنگ
تو چنین آهن دل از سودای سنگ؟
و با همای خودبین که سایه شاه آفرین دارد چنین گوید که در صحرای محشر جمله شاهان چون در آتش ظلم و بیداد خود بسوزند گویند: ای کاش شکسته بودی پای آن همای که بر سر ما سایه افکند. پس خوشتر آنکه خود را مرغ سعادت نخوانی و به جای خسرو نشانی، خود را از حرص استخوان برهانی.
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه دولت که بر نااهل افکندی
حافظ
و طوطی را طعن کند که گیرم چون خضر آب حیوان خوری و عمر جاودان یابی، چون به دیوانگان عشق رسی، از تو کناره گیرند و گویند:
آب حیوان خواهی از جان دوست
رو که تو مغزی نداری پوستی
جان چه خواهی کرد بر جانان فشان
مرد نبود هر که نبود جانفشان
و جغد شوم آواز را گوید: گرفتم که در این ویرانه گنجی یافتی، نه آخر بر آن گنج بمیری و به حسرت بگذاری و بگذری، پس بدان که:
زر پرستی بود از کافری
نیستی آخر ز قوم سامری
و آنگاه باز بلند پرواز دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی، ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و آن بانگ " دور باش " که قراولان به هنگام عبور شاهان بر می آورند اشارتی است که از شاهان دور باشید:
زان بود پیش شاهان دور باش
کای شده نزدیک شاهان دور باش
شاه دنیا فی المثل چون آتش است
دور باش از وی که دوری زو خوش است
بدین سان هدهد یک یک مرغان را بیدار و هشیار می کند و شوق پرواز به دیار سیمرغ را در دلها می نشاند، اما هنوز خار خار نفس راحت طلب در نقابهای گوناگون برای مرغان بهانه می آورد...
هدهد به این وسوسه ها نیز پاسخ می دهد که :
ای بی حاصلان بدگمانی و بددلی کار عاشقان نیست، پای در ره نهید که همه سایه سیمرغید و او را با سایه خود عنایتهاست، اگر گنهکارید از رحمت او نا امید نباشید...
از چنین محسن نشاید ناامید
دست در فتراک آن رحمت زنید
مثنوی
اگر از مرگ می ترسید مرگ خود شما را خواهد رسید...
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سعدی
اگر از فقدان زاد و راحله بیم دارید توشه این راه، جز همت بلند و دست افشانی بر زاد و توشه دو عالم نیست که فرمود:
تزودوا فان خیر الزاد التقوی (بقره، 197)
توشه برگیرید همانا که بهترین توشه تقوی کردن و دست افشاندن است.
...
باز مرغی می پرسد: چگونه حق این راه را به جای آوریم و پاسخ منکران و ملامتگران را چه گوییم.
... شما از هیچ ملامت درون و بیرون نترسید و در شمار آنان باشید که:
لایخافون لومه لائم ( مائده، 54)
از ملامت هیچ ملامتگر نترسند و بگویید:
مردم از ورطه دریای ملامت ترسند
ما همه کشتی خود سوی ملامت رانیم
... مرغ دیگر بهانه می گیرد که: آخر من آلوده هزار گناهم و بدین بار سنگین کی توانم کوهها و دره ها را در نوردم و به سیمرغ رسم؟ هدهد پاسخ می گوید که: بهشت را دری است به پهنای آسمان، که هیچ گاه بسته نیست، و آن در توبه است و بدان که پروردگار عالمیان تو را برای آمرزش آفریده.
...
پس مرغان به راه می افتند و چون به آغاز وادی می رسند از هیبت آن بیابان، نفیر و فریاد از ایشان به آسمان می رود. راهی است خاموش و آرام، و خالی از کاروان. یکی می پرسد: آخر از چه روی این راه عزیز را رهروی نیست؟ هدهد گوید: این از جلال آن پادشاه است که هر کس را به خود راه نمی دهد.
جل جناب الحق ان یکون شریعه لکل وارد
جناب کبریایی برتر از آن است که طریق هر سالک شود.
ابن سینا، اشارات
زیرا " راه عشق است این، ره حمام نیست" چنانکه بایزید وقتی به رفعت آسمان، که سایه ای از عظمت آستان آن سیمرغ است، نگریست و آنجا را خالی و خاموش دید:
شورشی در وی پدید آمد بزور
گفت یارب در دلم افتاد شور
با چنین درگه که در رفعت تو رواست
این چنین خالی زمشتاقان چراست
هاتفی گفتش که ای حیران راه
هر کسی را راه ندهد پادشاه
سالها بردند مردان انتظار
تا یکی را بار بود از صد هزار
با این همه راهی از این بهتر و در گاهی از این خوشتر نیست.
گفتا کجاست خوشتر، گفتم که قصر قیصر
گفتا که چه دیدی آنجا، گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی، گفتم از بیم رهزن
گفتا که کیست آن رهزن، گفتم که آن ملامت
دیوان شمس
... مرغ دیگر با شوق پرسید: اکنون که به شهر جانان و قصر سلطان می شویم با خود چه ارمغان ببریم و کدام کالا نقد بازار جانان کنیم. هدهد می گوید: تنها یک متاع است که در بارگاه سیمرغ نیست و آن فقر و نیاز است. " تو نیاز بر، که بی نیاز، نیاز دوست دارد" زیرا غنا و احسان و فیض، که از اوصاف سیمرغ است، تنها در آینه فقر و نیاز آشکار می شود.
قسمتی از تفسیر داستان سیمرغ از کتاب "مقالات" الهی قمشه ای
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک
هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما
جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک
مردم به شرع مینکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد
باشد که توبهای بکند بت پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او
مشکل توان رسید به بالای پست ما

|
ای که بر دوستان همیگذری |
|
تا به هر غمزهای دلی ببری |
|
دردمندی تمام خواهی کشت |
|
یا به رحمت به کشته مینگری |
|
ما خود از کوی عشقبازانیم |
|
نه تماشاکنان رهگذریم |
|
هیچم اندر نظر نمیآید |
|
تا تو خورشیدروی در نظری |
|
گفته بودم که دل به کس ندهم |
|
حذر از عاشقی و بیخبری |
|
حلقهای گرد خویشتن بکشم |
|
تا نیاید درون حلقه پری |
|
وین پری پیکران حلقه به گوش |
|
شاهدی میکنند و جلوه گری |
|
صبر بلبل شنیدهای هرگز |
|
چون بخندد شکوفه سحری |
|
پرده داری بر آستانه عشق |
|
میکند عقل و گریه پرده دری |
|
چو خوری دانی ای پسر غم عشق |
|
تا غم هیچ در جهان نخوری |
|
رایگانست یک نفس با دوست |
|
گر به دنیا و آخرت بخری |
|
قلمست این به دست سعدی در |
|
یا هزار آستین در دری |
|
این نبات از کدام شهر آرند |
|
تو قلم نیستی که نیشکری |
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست؟
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست؟
میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه کیست؟
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست؟
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست؟
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
منبع : http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=13412
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اين گونه می گفت: می آيد من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد
و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند...
گنجشک هيچ نگفت.
و خدا لب به سخن گشود ...
با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم...آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. اين توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟کجای مملکت تو را گرفته بود؟...
و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.
خواب بودی
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمين مار پرگشودی.
گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود.
خدا گفت: وچه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ... ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...
التماس دعا
منبع : http://hta128.blogfa.com
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
ملولان همه رفتند در خانه ببنديد
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخنديد
به معراج برآييد چو از آل رسوليد
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
چو او ماه شکافيد شما ابر چراييد؟
چو او چست و ظريفست شما چون هلپنديد
ملولان به چه رفتيد که مردانه در اين راه
چو فرهاد و چو شداد دمي کوه نکنديد؟
چو مه روي نباشيد ز مه روي متابيد
چو رنجور نباشيد سر خويش مبنديد
چنان گشت و چنين گشت چنان راست نيايد
مدانيد که چونيد مدانيد که چنديد
چو آن چشمه بديديت چرا آب نگشتيد؟
چو آن خويش بديديت چرا خويش پسنديد؟
چو در کان نباتيد ترش روي چراييد؟
چو در آب حياتيد چرا خشک و نژنديد؟
چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد
چه امکان گريزست که در دام کمنديد؟
گرفتار کمنديد کز او هيچ امان نيست
مپيچيد مپيچيد بر استيزه مرنديد
چو پروانه جانباز بساييد بر اين شمع
چه موقوف رفيقيد چه وابسته بنديد
از اين شمع بسوزيد دل و جان بفروزيد
تن تازه بپوشيد چو اين کهنه فکنديد
ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد
خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد
همان يار بيايد در دولت بگشايد
که آن يار کليدست شما جمله کلنديد
خموشيد که گفتار فروخورد شما را
خريدار چو طوطيست شما شکر و قنديد
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگاه ما رهگذران نیست

ما بی غمان مست دل از دست دادهایم
همراز عشق و همنفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم