بهلول بيك مرد الهى مىرسد و از او مىپرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مىگويد: شما از حال كسى مىپرسيد كه همواره جهان به مراد او مىگردد، اين است حال من.
گفت بهلول آن يكى درويش را چونى اى درويش واقف كن مرا
گفت چون باشد كسى كه جاودان بر مراد او رود كار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند
بهلول مىگويد: اى مرد الهى، راست مىگويى از شكوه وحشت و قيافه تو پيداست. تو همان شخصى كه مىگويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علت اين حالت شگفت انگيز روحى را روشن كن، تا مردم با فضل هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.
گفت اى شه راست گفتى همچنين در فر و سيماى تو پيداست اين
اين و صد چندينى اى صادق و ليك شرح كن اين را بيان كن نيك نيك
اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند هر گونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ مهمانى بىغذا نماند و هر كس خوراك شايسته خود را بخورد. مانند قرآن ،عام مىتوانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن در يابند.
ناطق كامل چو خوان باشى بود خوانش پر هر گونهى آشى بود
كه نماند هيچ مهمان بىنوا هر كسى يابد غذاى خود جدا
همچو قرآن كه به معنى هفت توست خاص را و عام را مطعم در اوست
آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقينى است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمىفتد. او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمهاى بگلو وارد نمىگردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مىخواهمها كه زمام امور آدمى را به دست گرفتهاند در مقابل امر آن خداى بىنياز رام و تسليماند. بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذرهاى در زمينها و آسمانها بحركت در آيد و يا چرخى بگردش آيد. كيست كه بتواند همه برگهاى درختان را بشمارد؟ هيچ كس، زيرا- بىنهايت در گفتگوى محدود هرگز نمىگنجد. به طور خلاصه بگويم، هيچ كارى بجز با امر پروردگار صورت نمىگيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بندهاش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمانهاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مىگردد. اين بندگى را از راه تكلف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمىآورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام واقعى بندگى نائل آمده است، او ديگر زندگى را براى خود نمىخواهد، بلكه به حكم خداوند بىنظير است. در هر جا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ، آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج، مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزهاى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمىكند چنان كه ترك كفر و معاصى براى او، انگيزهاى جز وجه اللَّه الاعظم ندارد، ترس از آتش نمىتواند محرك او به بر كنارى از كفر و معصيت بوده باشد.
بهر يزدان مىزيد نى بهر گنج بهر يزدان مىمرد نه از خوف و رنج
هست ايمانش براى خواست او نه براى جنت و اشجار و جو
ترك كفرش هم براى حق بود نه ز بيم آن كه در آتش رود
اين حال را نه با رياضت و جستجو به دست آورده است، بلكه خوى و طبيعت او به چنين مقامى گام گذاشته است خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مىچشد. آيا بندهاى كه باين حال روحى با عظمت نائل شود، جهان به امر و فرمان او نمىگردد؟ بنا بر اين به چه علت دعا و زارى كند و از خدا بخواهد كه قضا را از او بر گرداند؟
اين چنين آمد ز اصل آن خوى او نه رياضت نه به جست و جوى او
آن گهان خندد كه او بيند رضا همچو حلواى شكر او را قضا
بندهاى كش خوى و خلقت اين بود نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه كند او يا دعا كه بگردان اى خداوند اين قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پيشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن با وفا چون قطايف پيش شيخ بىنوا
پس چرا گويد دعا الا مگر در دعا بيند رضاى دادگر
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
رنج ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم این زمان، آسوده ایم
سعدی
چند بینی سایۀ خود، نور او را هم ببین
مولوی
Keep your face to the sunshine and you
will never see the shadow
Helen Keller
خدایا ...
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیدهای؟
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیدهای؟
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیدهای؟
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیدهای؟
گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیدهای؟
من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیدهای؟
خدایا ... ؟
خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
حافظ
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
خیام
کسی که به روی درس های زندگی آغوش گشاید و خود را با پیش داوری تغذیه نکند همچون برگ سفید است که خداوند کلمات خود را بر آن می نگارد.
آنکه همواره با بدبینی و پیش داوری به جهان می نگرد همچون برگی نوشته شده است که کلامی جدید بر آن نوشته نخواهد شد.
خود را نگران آنچه می دانی یا نمی دانی نکن نه به گذشته بیندیش و نه به آینده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتی های اکنون را برای تو بیاورند.
الیشع بن ابویه
روزه تطوع صرفه نان است،
نماز تهجد کار پیرزنان است،
حج کردن تماشای جهان است،
نان دادن کار جوانمردان است،
دلی بدست آر که کار آنست.
اگر بر روی آب روی خسی باشی و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی بدست آر تا کسی باشی.
خواجه عبدالله انصاری
من یقین دارم که در رگهای من، خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست،
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست.
مهدی اخوان ثالث

عادت ما نيست، رنجيدن ز کس
و ر بيازارد، نگوييمش به کس
و ر برآرد دود از بنياد ما
آه آتش بار نايد ياد ما
ورنه ما شوريدگان در يک سجود
بيخ ظالم را براندازيم، زود
رخصت ار يابد ز ما باد سحر
عالمي در دم کند زير و زبر
مولوی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی
چوآمد موسی عمران چرا از آل فرعونی
چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمیگردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی
چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمیگردی
مولوی
دام است جهان تو، ای پسر، دام
زین دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغول
دانهی تو چه چیز است جز می و جام؟
امید چه داری که کام یابی؟
در دام کسی کام یابد ای خام؟
کاین گنبد گردان گرد بد رام
شوریده بسی کرد کار پدرام
امروز بده داد خویش کایزد
فردا همه بر حق راند احکام
ناصر خسرو
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=8830&q=%D8%AF%D8%A7%D9%85
دزدكى از مارگيرى مار برد ز ابلهى آن را غنيمت مىشمرد
وارهيد آن مارگير از زخم مار مار كشت آن دزد او را زار زار
مارگيرش ديد پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
در دعا مىخواستى جانم از او كش بيابم مار بستانم از او
شكر حق را كان دعا مردود شد من زيان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها كان زيان است و هلاك وز كرم مىنشنود يزدان پاك
دزدى از مارگيرى مارى را ربود و آن را از نادانى غنيمت مىشمرد. آن مارگير از زخم مار نجات پيدا كرد، ولى دزدى كه مار را ربوده بود از نيش مار جان خود را از دست داد. مارگير هنگامى كه مرده آن دزد را ديد، او را شناخت و گفت: آرى مار من بوده است كه جان او را گرفته و به ديار نيستى رهسپارش ساخته است.
من از روى سادگى و نادانى دعا مىكردم كه خدايا چه مىشد اگر من آن دزد را پيدا مىكردم و مار خود را از او مىگرفتم، آن دزد را به من برسان تا مارم را از او بستانم، سپاس خداى را كه دعاهاى من مستجاب نگشت، من گمان مىكردم كه مستجاب نشدن دعاى من ضررى بود كه عايد من مىگشت، ولى در واقع سودى بود كه بقاى زندگى مرا تأمين مىكرد.
چه بسا دعاها كه اگر مستجاب شود زيان و هلاكت ما در استجابت آنها است، خداوند از كرم و لطف خويش آنها را مستجاب نمىسازد. او خداوند مصلح است و تمام مصلحتها را مىداند و روى همان مصلحت ذاتى دعاها را از استجاب باز مىدارد.
آن دعا كننده ساده و نادان هم از آن جهت كه دعايش مستجاب نشده است گمان بد در حق خدا مىكند و اين كار زشتى است، اين بد گمانى ناشى از جهالت است، او نمىداند كه مورد دعايش بلاى جان او است و خداوند از روى كرم و لطف آن را مستجاب نكرده است. گاهى خواستههاى ما موجب هلاكت ما است.
دو نكته را بايستى در اين مبحث متذكر شويم:
اول- علت لزوم نيايش با خداوند. اما هنگامى كه به زبان مىآوريم فعاليت مخصوص كه همان حالت نيايش باشد از ساير فعاليتها متمايز گشته و انسان مىتواند قواى درونى خويش را در همان فعاليت متمركز بسازد.
دوم- علت عدم لزوم استجابت بعضى از دعاها. انسان خواستههايى در اين زندگانى دارد كه اگر آن خواستهها عملى شود ممكن است زندگانى او را تباه بسازد
علت ديگرى براى عدم استجابت بعضى از دعاها را جلال الدين در مثنوى به بهترين وجهى بيان كرده است که خلاصه آن اين است كه خداوند مىخواهد انسانها سوز و گدازى به سوى او داشته باشند.
خلاصه ای از تفسیر مثنوی (محمد تقی جعفری)
پس شايد بايد گفت: خدايا شكر كه دعايم را براورده نكردى. !!!
اين هم يك توجيه براى برآورده نشدن بعضى از خواسته هايمان است ولى اون چيزى را كه من به آن ايمان دارم اين است كه هركه از خدا سئوال كند آنرا خواهد يافت مطمئنا روزى خواهيم يافت كه چرا دعاهايمان برآورده نمى شود و چرا به اصطلاح خدا صدايمان را نمى شنودكه چيزى خارج از لطف و حكمت او نيست پس خداوندا اگر شما صلاح مى دانيد يا دعا هايمان را برآورده كن ويا علت برآورده نشدن انها را برايمان روشن كن تا در جهل و خيال باطل نمانيم و تو مى دانى كه انسان بسيار ضعيف و عجول آفريده شده است.
اين هم يك معماى ناگشودنى كه گامهاى مثبت ما براى فرار از منفىهاى ما است.
خداوند با حكمت بالغه خود قدرتمندى را مانند كشتى نجات در مقابل طوفانها قرار مىدهد. او از حرص و اشتياق به مقام و خود خواهى پيكارها مىكند، مقصود او آن نيست كه خلق خدا در آسايش و ايمنى زندگى كنند، بلكه منظورش آن است كه ملكش پا بر جا بماند.
پادشاهى را خدا كشتى كند تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند قصدش آن كه ملك گردد پاى بند
گاو مزرعه در كشتگاه مىدود و قصدش اين است كه از زخم ضربه صاحب مزرعه خلاص شود، نه اين كه آبى را بكشد يا كنجد را بسايد و روغنش را در بياورد. آرى گاو با شتاب مىدود و مىرود، ولى از ترس زخم صاحبش، نه اين كه كشيدن گردونه و رخت و بار را هدف گيرى كرده باشد.
آن خر آسى مىدود قصدش خلاص تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبى بر كشد يا كه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت نه براى بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع تا مصالح حاصل آيد در تبع
اين از حكمت الهى است كه چنين ترسى را به گاو داده است، تا به پيروى آن ترس مصالح مردم براه بيافتد
بدين ترتيب هر كاسبى در دكانش براى سود خود نشيند، نه براى اصلاح
همچنان هر كاسبى اندر دكان بهر خود كوشد نه اصلاح جهان
هر يكى بر درد جويد مرهمى در تبع قايم شده زين عالمى
هر كسى مرهم به درد خود مىجويد و به پيروى آن مرهم جوئى امور عالم تنظيم مىگردد.
حق تعالى ستون بقاى اين دنيا را از ترس و هراس پى ريزى و بر همين اساس هر جاندار از ترس خود را به كار وا مىدارد. سپاس خداى را كه ترس را معمار اصلاح روى زمين نموده است.
حق ستون اين جهان از ترس ساخت هر يكى از ترس جان در كار باخت
حمد ايزد را كه ترسى را چنين كرد او معمار اصلاح زمين
شگفتا، مردم اين همه از نيك و بدهاى خارج از خود مىترسند، ولى ترسى و باكى از خود ندارند كه بدانند حركات و سكناتشان به كدامين عامل مستند است، آيا درد و فرار از ضرر و خود خواهى است كه آنان را به تكاپو در زندگى وادار مىسازد، يا همه اين امور وسايلى هستند و عامل اصلى خدا است؟ بلى عامل اصلى خداوند است-
پس حقيقت بر همه حاكم كسى است كه قريب است او اگر محسوس نيست
او خدايى است كه ديده بانى او در كمينگاه هستى براى مغز و قلب تو قابل دريافت است، نه محسوس خانه اين حواس كوته بين. آن حس والا كه حق را مىتوان با او ديد از محصولات جهان طبيعت نيست، بلكه از آن جهان بالاتر است،
هست او محسوس اندر مكمنى ليك محسوس حس اين خانه نى
آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است نيست حس اين جهان آن ديگر است
آن خدايى كه كالبد مادى بدن را مظهر روح نمود و كشتى را براق معراج نوح، هم آن خداوند عين كشتى را خوى طوفانى مىدهد.
اگر درست بيانديشى، هر لحظه در غم و شادىهايت طوفانى دارى و كشتيى. اگر ديدگانت از ديدن اين طوفانها و كشتىها ناتوان است، در لرزشهاى همه اجزاى موجوديتت بنگر.
اگر چه انسانهاى بىخيالى هستند كه ترس محركشان را با چشمبينند، ولى ترسى را كه از خيالات گونه گون، درون آنان را فرا مىگيرد، در مىيابند.
مثل اينان مانند آن كور است كه آدم جلف و مستى به او مشتى مىزند و چون همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود، كور همان مشت را به شتر مستند مىدارد و مىگويد: شتر بوده است كه به او لگد انداخته است، زيرا آيينهاى كه واقعيات را به نابينا نشان مىدهد، گوش او است نه ديدگانش.
نابينا احتمال ديگرى هم مىدهد و مىگويد: نه خير، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبهاى بود كه با صدا به طرف من آمد.
چون نبيند اصل ترسش را عيون ترس دارد از خيال گونه گون
مشت بر اعمى زند يك جلف مست كور پندارد لگد زن اشتر است
ز انكه آن دم بانك اشتر مىشنيد كور را گوش است آيينه، نه ديد
باز گويد كور نه اين سنگ بود يا مگر از قبهاى پر طنگ بود
اين نبود و او نبود و آن نبود آن كه او ترس آفريد اينها نمود
ترس و لرزه باشد از غيرى يقين هيچ كس از خود نترسد اى حزين
اين بىنوا نمىداند كه همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمىدهد.
تفسیر مثنوی ( محمد تقی جعفری)
متن شعر:
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11958&q=%D8%AA%D8%B1%D8%B3
رو رو که از این جهان گذشتی
وز محنت و امتحان گذشتی
ای نقش شدی به سوی نقاش
وی جان سوی جان جان گذشتی
بر خور هله از درخت ایمان
کز منزل بی امان گذشتی
و چه زیبا قران توصیف میکند:
محمد (ص) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند; پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند; نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است; اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و بقدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامىدارد; اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايستهانجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.
آخرین آیه سوره فتح به راستی از زیباترین آیات قران است که در کتابهای پیشین نیز آمده است.
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
که اصل اصل اصل هر ضیایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
مولوی
مشو مولای هی ناشسته رویی
که تا از عشق مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهی سیم
که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
مولوی
گريختن عيسى عليه السلام فراز كوه از احمقان
حضرت عيسى بن مريم عليهما السلام را ديدند كه چنان وحشتناك و با شتاب به سوى كوهى مىگريخت كه گويى شير درندهاى مىخواهد خون او را بريزد. شخصى در دنبال آن حضرت دويد و گفت اى پيامبر عزيز، خير است، كسى نيست كه شما را تعقيب كند، بكجا فرار مىكنيد؟ حضرت عيسى از شدت عجله كه داشت توقف نكرد تا پاسخ آن شخص را بگويد.
مرد كنجكاو يك دو ميان در دنبال آن حضرت دويد و با تمام جديت او را صدا كرد و عرض كرد: از براى رضاى حق لحظهاى توقف فرما، اين گريختن تو مشكلى براى من پيش آورده است، اى پيامبر كريم، چرا باين طرف مىگريزى، با اين كه نه شيرى ترا تعقيب مىكند و نه دشمنى، و چيزى ديده نمىشود كه موجب خوف و هراس بوده باشد. حضرت عيسى فرمود:
من از انسان احمق گريزانم و با اين گريختن مىخواهم خودم را نجات بدهم، برو سد راه من مباش.
گفت از احمق گريزانم برو مىرهانم خويش را بندم مشو
آن شخص گفت: مگر تو همان مسيح نيستى كه كور بينايى و كر شنوايى خود را از دم تو مىيابند؟ عيسى فرمود: آرى من همان هستم. آن شخص گفت: تو مگر همان نيستى كه روح تو جايگاه اسرار غيبى است؟ اگر از آن اسرار كه در درون دارى به مردهاى بخوانى، استخوانهاى پوسيدهاش از خاك مىجهد و مانند شيرى كه به شكارى دست يافته است، حيات در وى مىجوشد. آن حضرت فرمود: بلى من همانم. آن شخص گفت: مگر تو همان نيستى كه از مشتى گل پرنده زيبا مىسازى و در او مىدمى و آن پرنده داراى حيات و جان مىشود و در فضا به پرواز در مىآيد؟ آن حضرت فرمود: آرى من همانم. آن شخص عرض كرد: اى روح پاك، تو كه مىتوانى هر كارى را انجام بدهى، از چه كسى باك دارى كه احمق را هم عاقل بسازى؟ با چنين برهان الهى كسى در دنيا پبدا شود که بنده تسلیم تو نباشد؟ حضرت عيسى فرمود: كه سوگند به ذات پاك حق تعالى كه بدن ابداع كرده و بحكم حكمت سابقه جان را آفريده است و سوگند به حرمت ذات و صفات پاكش كه همه جهان هستى از اشتياق و احساس عظمت او گريبان چاك است، آن اسم اعظم را كه بر كر و كور خواندم و شنوايى و بينايى پيدا كردند و بر كوه سنگين خواندم و كوه شكافته شد و خرقه طبيعى خود را تا بناف پاره كرد، و به بدن مرده خواندم، زنده گشت و خلاصه به معدوم خواندم به وجود آمد، همان اسم اعظم را از روى مهر و داد بر دل احمق صد هزار بار خواندم، درد احمقىاش را نتوانستم درمان كنم.
گفت عيسى كه به ذات پاك حق مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاك او كه بود گردون گريبان چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من بر كر و بر كور خواندم شد حسن
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف خرقه را بدريد بر خود تا بناف
بر تن مرده بخواندم گشت حى بر سر لا شى بخواندم گشت شى
خواندم آن را بر دل احمق به ود صد هزاران بار و درمانى نشد
من اسم اعظم به احمق خواندم او مانند سنگ خارا گشت و از حماقت خود دست بر نداشت مانند. سنگ ريزه گشت كه چيزى از آن نمىرويد. آن شخص پرسيد: كه اى پيامبر عزيز، حكمت بالغه الهى چيست كه اسم اعظم در آن موارد اثر كرد و در باره احمق اثرى ننمود؟ آن كورى و كرى و مردن رنج بود. اين حماقت هم رنجى است، روى چه علت اسم اعظم در آنها تأثير مىكند و در حماقت نفوذى ندارد؟ حضرت عيسى فرمود: حماقت از قهر و خشم الهى است در حالتى كه رنج كورى ابتلا و بيمارى طبيعى مىباشد، رنج ابتلاء و بيمارى رنجى است كه موجب ترحم و دل سوزى است، اما حماقت رنجى است كه دلهاى مردم را مجروح مىسازد.
گفت رنج احمقى قهر خداست رنج و كورى نيست قهر، آن ابتلاست
ابتلا رنجى است كان رحم آورد احمقى رنجى است كان زخم آورد
حماقت داغى است كه خدا به شخصى مىنهد و مهرش مىزند، چاره آن داغ و مهر از هيچ كس ساخته نيست. از انسان احمق مانند حضرت عيسى بگريز، زيرا رفاقت و دمسازى با احمقها خونها ريخته است. رنج احمقى زخم بر سر آدمى وارد مىسازد، چاره آن شقى تبهكار ترحم نيست چنان كه هوا تدريجا آب را بخار مىكند و از او مىكاهد، همچنان احمق هم خرد و وجدان را تدريجا مىدزدد و از بين مىبرد.
ز احمقان بگريزچون عيسى گريخت صحبت احمق بسى خونها بريخت
اندك اندك آب را دزدد هوا دين چنين دزدد هم احمق از شما
گرمىات را دزدد و سردى دهد همچو آن كاو زير كون سنگى نهد
آن گريز عيسيى نه از بيم بود ايمن است او آن پى تعليم بود
تفسیر مثنوی (محمد تقی جعفری)
لینک شعر:
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11454&q=%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوه معلم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بیخانمان که هیچ ندارد بجز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندانکه میرود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند
عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهی دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهی شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست
گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
چون گنه را عذر میآرم، خداوندا، ببخش
پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو
دست حاجت پیش میدارم، خداوندا، ببخش
گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست
بر گناه سخت بسیارم، خداوندا، ببخش
چون پذیرفتار بدرفتار نادانان تویی
بر من نادان و رفتارم، خداوندا، ببخش
مایهداران نقد روز رفته بازآرند و من
بی زر این شهر و بازارم، خداوندا، ببخش
پیشت از روز الست آوردم اقرار بلی
هم بر آن پیشینه اقرارم، خداوندا: ببخش
بخششت عامست و میبخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم، خداوندا، ببخش
ناامیدی بردم از یاران، که میاندوختم
روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش
آبرویم نیست اندر جمع خاصان را، ولی
آب چشمم هست و میبارم، خداوندا، ببخش
عالمی بر عیب و تقصیرم تو، یارب دست گیر
واقفی بر غیب و اسرارم، خداوندا، ببخش
گفتهای: بر زاری افتادگان بخشش کنم
اینک آن افتادهی زارم، خداوندا، ببخش
با خروش سینهی زیرم، الهی، درپذیر
یا بر آب چشم بیدارم، خداوندا، ببخش
گر به دلداری دل مجروح من میلی نمود
بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا، ببخش
ور چشیدم شربتی بیخود ز روی آرزو
ز آرزوی خود به آزارم، خداوندا، ببخش
اوحدیوار از گناه خود فغانی میکنم
بر فغان اوحدیوارم، خداوندا، ببخش
اوحدی
پیغام دل است این دو سه حرف
بشنو سخن شکسته بسته