مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژالهبار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن
ملک الشعراء بهار
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
عشق را گوهر ز کانی دیگر است
مرغ عشق از آشیانی دیگر است
هرکه با جان عشق بازد این خطاست
عشق بازیدن ز جانی دیگر است
عاشقی بس خوش جهانی است ای پسر
وان جهان را آسمانی دیگر است
کی کند عاشق نگاهی در جهان
زانکه عاشق را جهانی دیگر است
در نیابد کس زبان عاشقان
زانکه عاشق را زبانی دیگر است
کس نداند مرد عاشق را ولیک
هر گروهی را گمانی دیگر است
نیست عاشق را به یک موضع قرار
هر زمانی در مکانی دیگر است
نی خطا گفتم برون است از مکان
لامکان او را نشانی دیگر است
گرچه عاشق خود در اینجا در میان است
جای دیگر در میانی دیگر است
جوهر عطار در سودای عشق
گویی از بحری و کانی دیگر است
عطار
به نظر شما حی لا یموت کیست؟؟؟
با نظر عطار تا چه اندازه موافق هستید؟
![]()
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
قدم در نه اگر هستی طلبکار معانی تو
گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی
چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو
چو کامت بر نمیآید به ناکامی فرو ده تن
که در زندان ناکامی نیابی کامرانی تو
به چیزی زندگی باید که نبود زین جهان لابد
که تا چون زین جهان رفتی بدان زنده بمانی تو
وگر زنده به دنیا باشی ای غافل در آن عالم
بمانی مرده و هرگز نیابی زندگانی تو
اگر تو پر و بال دنیی و عقبی بیندازی
خطابت آید از پیشان که هرچ آن جستی آنی تو
بلی هر دم پیامت آید از حضرت که ای محرم
چو حیلایموتی تو چرا بر خود نخوانی تو
چو گشتی زین خطاب آگاه جانت را یقین گردد
که سلطان جهانافروز دارالملک جانی تو
زهی عطار کز بحر معانی چون مدد داری
توانی کرد هر ساعت بسی گوهرفشانی تو
عطار
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
منبع: عرفان نظرآهاری
بيا تا قدر يک ديگر بدانيم
که تا ناگه ز يک ديگر نمانيم
چو مومن آينه مومن يقين شد
چرا با آينه ما رو گرانيم
کريمان جان فداي دوست کردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همديگر نخوانيم
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم
گهي خوشدل شوي از من که ميرم
چرا مُرده پرست و خصم جانيم
چو بعد از مرگ خواهي آشتي کرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
کنون پندار مُردم، آشتي کن
که در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانيم
خمش کن مُرده وار اي دل ازيرا
به هستي متهم ما زين زبانيم
مولوی
از صبح به فکر آپ کردن وبلاگم بودم و داشتم شعر ها را مي خوندم و دنبال يک مطلبي بودم که پر از انرژي باشه که خدا خودش رسوند. يک ايميل زيبا بدستم رسيد که ديدم بهترين مطلبي هست که امروز خوندم اون را تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم استفاده کنيد از طرفي لينک نويسنده را هم گذاشتم مطالب زيباي ديگري هم داره که پيشنهاد مي کنم حتما سر بزنيد.
از همه دوستان به خاطره نظرات متشکرم، ببخشيد که دير آپ کردم.
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد...
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.
منبع : عرفان نظرآهاري
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
خدا برای ما نشانه ها و داستانهایی قرار داده که ممکنه خیلی هم از ما دور نباشند ولی عادت کردیم از کنار آنها بدون هیچ توجهی عبور کنیم. هرکدام از این نشانه ها می تواند باعث تقویت روحیه و امید ما باشد تا ما را به هدفهایمان نزدیک تر کند. پس بهتره که در این نشانه ها فکر کنیم و از آن درس بگیریم.
یکی از این داستانها زندگینامه یک دانشمند ایرانیست، انسان بزرگی که زیاد هم از ما دور نبوده پس یادش را گرامی می داریم.
در ديار غربت: بعد از اينکه ما در بيروت بي پناه شديم زندگي سختي را پشت سرگذاشتيم بايدکجا مي رفتيم آن هم در کشور قريب که هيچ کس را نمي شناختيم. تمام اثاثيه ما را پشت ديوار سفارت ريخته بودند و من و برادرم و مادرم کنار اثاثيه نشسته بوديم و بايد واقعيت را قبول مي کرديم. از ته دل به خدا پناه آورديم و چيزي از درون به ما مي گفت که خدا به فريادمان خواهد رسيد. همان که گفته شد قنسولگري ايران در بيروت مستخدمي داشت به اسم حاج علي که همشهري ما بود وقتي ما را با آن حال و روز ديد علي رغم خطراتي که براي ايشان داشت ما را به خانه خودش برد و با احترام بسيار زيادي از ما استقبال کردند و ما ساکن اتاق سرايدار قنسولگري بوديم و بايد حرفها و نگاه هاي اعضاي سفارت خانه و خانواده آنها را که خرد کننده بود گوش مي داديم خوب چاره اي نبود چه مي شود کرد؟ با اين حال سختي هاي بسيار زيادي را متحمل شديم و در حالي که با کمک حاج علي زندگي را مي چرخانديم گاهي هم مادر از جواهرات خود استفاده مي کرد. اما يک روز که ما مشغول بازي بوديم ناگهان صداي جيغ مادر بلند شد و همگي ما را به داخل اتاق کشانيد با جسم بي جان مادر رو به رو شديم مادر را به کمک حاج علي و دخترش به پزشک محلي برديم و دکتر بعد از معالجه گفتند که او سکته کرده و از گردن به پايين فلج است دنيايي از غم سراسر وجودم را فرا گرفت و با خود گفتم مادر به خاطر من و برادرم سکته کرد وقتي ديد که ديگر هزينه اي برايمان نمانده است.
گر در آید شب عید از درم آن صبح امید
شب من روز شود یکسر و روزم همه عید
خستگیهای مرا عشق به یک جو نگرفت لاغریهای مرا دوست به یک مو نخرید
غنچهای در همه گلزار محبت نشکفت گلبنی در همه بستان مودت ندمید
هم سحابی ز بیابان مروت نگذشت هم نسیمی ز گلستان عنایت نوزید
صاف بیدرد کسی از ساقی این بزم نخورد
گل بی خار کسی از گلبن این باغ نچید
نه مسلمان ز قضا کامروا شد، نه یهود نه شقی مطلبش از چرخ برآمد نه رسید
رهروی کو که درین بادیه از ره نفتاد
پیروی کو که درین معرکه در خون نتپید
نیک بخت آن که در این خانه نه بگرفت و نه داد
تیزهوش آن که در این پرده نه بشنید و نه بدید
از مرادت بگذر تا به مرادت برسی
که ز مقصود گذشت آن که به مقصود رسید
وقتی آسوده ز آمدُ شدِ اندیشه شدیم که در خانه ببستیم و شکستیم کلید
ما فروغی به سیهروزی خود خوشنودیم
زآن که هرگز نتوان منت خورشید کشید
عمر بر اومید فردا میرود
غافلانه سوی غوغا میرود
روزگار خویش را امروز دان
بنگرش تا در چه سودا میرود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت
هر نفس از کیسه ما میرود
مرگ یک یک میبرد وز هیبتش
عاقلان را رنگ و سیما میرود
مرگ در ره ایستاده منتظر
خواجه بر عزم تماشا میرود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر
خاطر غافل کجاها میرود
تن مپرور زانک قربانیست تن
دل بپرور دل به بالا میرود
چرب و شیرین کم ده این مردار را
زانک تن پرورد رسوا میرود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح را
تا قوی گردد که آن جا میرود
حکمتت از شه صلاح الدین رسد
آنک چون خورشید یکتا میرود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گر گمشدگان روزگاریم
ره یافتگان کوی یاریم
گم گردد روزگار چون ما
گر آتش دل بر او گماریم
نی سر ماند نه عقل او را
گر ما سر فتنه را بخاریم
این مرگ که خلق لقمه اوست
یک لقمه کنیم و غم نداریم
تو غرقه وام این قماری
ما وام گزار این قماریم
جانی ماندهست رهن این وام
جان را بدهیم و برگزاریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا رب من بدانمیچیست مراد یار من
بسته ره گریز من، برده دل و قرار من
یا رب من بدانمیتا به کجام می کشد
بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمیسنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمیهیچ به یار می رسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمیعاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من
از برق باران گفته ام تا قهر یاران
از سختی ره گفته ام تا پیچ دوران
با شب عجین بودم ولی در ره شتابان
با رهزنان بودم ولی غافل ز دوران
آمدیم که نمانیم ولی راز رفتن را نمی دانیم. از اینکه میهمانیم شکی نداریم. و مدیتیست که در مهمانسرای آفریده میمانیم
از میهمانان گذشته وصف میزبان شنیدیم ولی توان دیدن میزبان در خود ندیدیم.
میدانیم که باید رفت تا این مکان پذیرای دیگران باشد
تا آسمان آرام است و زمین گرم سختی راه کمتر است
سستیمان از دل بستگیست و آشفتگیمان از خواب
باید رها شویم از این سستی و جدا از خواب
ره طولانیست ولی با هر قدم ره کوتاه تر و مقصد نزدیکتر است
منبع: جزیره عشق
" پايونير 10 به سمت ستاره دبران در صور فلکي ثور (Taurus) با سرعت تقريبي 2.6 واحد نجومي در سال در حرکت است. اگر دبران سرعتي برابر صفر داشته باشه، پايونير 2 مليون سال ديگر به آن مي رسد! "
اين قسمتي از مقاله اي بود که من در باره فضاپيما پايونير خواندم! فضاپيمايي که بشر به آن خيلي افتخار مي کنه! اولين جسم ساخته شده به دست بشر که قراره از منظومه شمسي خارج شود. دورتري جسمي که بشر تونسته تا بحال پرتاب بکنه !!! چقدر هم که با آب و تاب توضيح داده. تازه 2 مليون سال ديگه لازمه که به يک ستاره برسه اون هم ستاره اي که جزء نزديکترين ستاره ها به ما هست! من فکر مي کنم تا 2 مليون سال ديگه اصلا چيزي از اين فضاپيما باقي نمي مونه. والا به نظر من بعضي چيزها براي اين نيست که بشر بهش افتخار بکنه بلکه براي اين هست که پي ببره که خيلي ضعيف و کوچک آفريده شده!!!
اگر دوست داشتيد در اين باره بيشتر بخونيد مي تونيد به سايت ويکي پديا برويد. به غير از اين مساله، اطلاعات خوبي را در باره علوم هوافضا داده.
حالا براي اينکه جو عوض بشه اين شعر قشنگ حافظ را آوردم که اصلا ربطي به مطلب بالا ندارد. ![]()
آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است
يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد
هر دلي از حلقهاي در ذکر يارب يارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
شهسوار من که مه آيينه دار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوي بر عارضش بين کفتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زير چشمي ميزند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچکد
زاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است

امام سجاد :
خدايا كسى در طى مراحل شكر تو بسر منزلى نمىرسد، مگر آنكه باز چندان از احسانت بر او فراهم مىآيد، كه او را به شكرى ديگر ملزم مىسازد. و هر چند كوشش كند به درجهاى از طاعت دست نمىيابد مگر آنكه در برابر استحقاق تو به علت فضلت مقصر مىماند. پس شاكرترين بندگانت از شكر تو عاجز است، و عابدترين ايشان از طاعتت مقصر است. هيچكس مستوجب آن نيست كه به علت استحقاقش او را بيامرزى، يا به سبب سزاواريش از او خشنود باشى. پس هر كه را بيامرزى از انعام و احسان تو است، و از هر كه خشنود شوى از تفضل تو است.

برانيد برانيد که تا بازنمانيد
بدانيد بدانيد که در عين عيانيد
بتازيد بتازيد که چالاک سواريد
بنازيد بنازيد که خوبان جهانيد
چه داريد چه داريد که آن يار ندارد
بياريد بياريد در اين گوش بخوانيد
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد
بگوييد بگوييد اگر مست شبانيد
شرابيست شرابيست خدا را پنهاني
که دنيا و شما نيز ز يک جرعه آنيد
دوم بار دوم بار چو يک جرعه بريزد
ز دنيا و ز عقبي و ز خود فرد بمانيد
گشادست گشادست سر خابيه امروز
کدوها و سبوها سوي خمخانه کشانيد
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح
سبک روح کند راح اگر سست و گرانيد
رسيدند رسيدند رسولان نهاني
درآريد درآريد برونشان منشانيد
دريغا و دريغا که در اين خانه نگنجند
که ايشان همه کانند و شما بند مکانيد
مبادا و مبادا که سر خويش بگيريد
که ايشان همه جانند و شما سخره نانيد
بکوشيد بکوشيد که تا جان شود اين تن
نه نان بود که تن گشت اگر آدميانيد
زهي عشق و زهي عشق که بس سخته کمانست
در آن دست و در آن شست و شما تير مکانيد
سماعيست سماعيست از آن سوي که سو نيست
عروسي همه آن جاست شما طبل زنانيد
خموشيد خموشيد خموشانه بنوشيد
بپوشيد بپوشيد شما گنج نهانيد
به ديدار نهانيد به آثار عيانيد
پديد و نه پديديت که چون جوهر جانيد
چو عقليد و چو عقليد هزاران و يکي چيز
پراکنده به هر خانه چو خورشيد روانيد
در اين بحر در اين بحر همه چيز بگنجد
مترسيد مترسيد گريبان مدرانيد
دهان بست دهان بست از اين شرح دل من
که تا گيج نگرديد که تا خيره نمانيد
مولوی
I never think of future – it comes soon enough.
Albert Einstein
|
معاشران گره از زلف یار باز کنید |
|
شبی خوش است بدین قصهاش درازکنید |
|
حضور خلوت انس است دوستان جمعند |
|
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید |
|
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند |
|
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید |
|
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد |
|
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید |
|
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است |
|
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید |
|
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است |
|
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید |
|
هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق |
|
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید |
|
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ |
|
حوالتش به لب یار دلنواز کنید |
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
خیام
"عرف اللَّه بفسخ العزائم و حل العقود و كشف البليه عمن اخلص النيه" خداوند شناخته شده است بوسيله بهم زدن تصميمها و باز كردن بسته شدهها و بر طرف نمودن بلاها از كسى كه نيتش را پاك گردانيده است.
امام علی (ع)
اگر شخصى پيدا شود به خود اجازه بدهد كه در همه چيز ترديد كند، در اين موضوع نمىتواند ترديدى داشته باشد كه رويدادهاى زندگى همواره به دل خواه انسانى به وجود نمىآيد. گروهى از افراد در مقابل اين موضوع دچار سرگيجه مىشوند و قدرت درك راز نهفته در اين موضوع را ندارند. مىبينند گاهى تصميماتى مىگيرند كه صد در صد و همه جانبه اجرا مىگردد، گاهى تصميم نگرفته در ميان رويدادى غوطهور مىشوند كه حتى در خواب هم نمىديدند، گاهى با دقت كامل و با هدف گيرى و انتخاب وسايل منطقى قطعى، تصميم به گفتار يا عملى مىگيرند، ناگهان آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مىشود، يا موانعى پيش مىآيد كه يك هزارم آن هم از ذهنشان خطور نمىكرد. مثلاً يك قطعه ابر پر باران خرامان خرامان قدم به فضاى واترلو مىگذارد و تصميم ناپلئون را با مارشالهايش نقش بر آب و در دره خاكى واترلو دفن مىنمايد و سپس بىاعتنا راه خود را پيش مىگيرد. اين شكستها در تصميم و عزم و موفقيتهاى بدون تصميم براى اذهان خام شكنجه آور و گيج كننده است. اين جريان متضاد در زندگى يكى از عالىترين طرق درك يك جريان ما فوق خواستهها و رويدادهاى هستى است كه بجاى گيج و مبهوت و نوميد ساختن به هشيارى انسان و تكيه او به موجود برترين افزايد. اين همه عوامل شكست تصميمها و خنثى شدن "مىخواهم" ها براى هشياران وسيله و انگيزهاى براى توجيه انسانها به سوى خالق مطلق است و براى ناهشياران بهانهاى براى فرار از منطق پذيرى حيات.
عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهى راست مىآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند بار ديگر نيتت را بشكند
ور بكلى بىمرادت داشتى دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عورىاش كى شدى پيدا بر او مقهورىاش
عاشقان از بىمراديهاى خويش با خبر گشتند از مولاى خويش
بىمرادى شد قلاووز بهشت حفت الجنة شنو اى خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته پاست پس كسى باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكستهاش آن صادقان ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكستهاش از اضطرار عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندىاند عاشقانش شكرى و قندىاند
ائتيا كرها مهار عاقلان ائتيا طوعا بهار بىدلان
گاهى در امور جارى عزمى كه مىكنى و انجام امرى را كه در نظر مىگيرى مطابق نقشه تو انجام مىيابد،
تا بطمع انجام آن امر باز هم نيت انجام كار ديگرى را بكنى و اين دفعه نيت تو را بشكند و مقصودت انجام نشود.
بلى اين طور است براى اينكه اگر بكلى در هر مرحله از رسيدن بمقصود بازت مىداشت و مانع از رسيدن بمرادت مىشد دلت نااميد مىشد و ديگر تخم آرزو نمىكاشتی.
و اگر آرزويى نداشت و بكلى از لباس آرزو برهنه بود كى مقهور بودن خود را حس مىكرد.
اشخاص خردمند از نامراديهاى خود پى بوجود مولاى خود برده و از او با خبر شدهاند.
نامرادى پيش قراول بهشت است و حديث "انما الجنة حفت بالمكاره" دليل بر اين معنى است، چون مقاصد و مرادهاى تو همگى پا شكسته بوده و اطمينانى بانجام آنها نيست پس كسى غير از تو هست كه او همواره كامروا بوده و تمام امور مطابق خواست او انجام مىگيرد.
و صادقانه شكست خورده او هستند ولى شكست عاشقان غير از شكست صادقان است و با او فرقها دارند
خردمندان مقهور و شكسته او هستند ولى از ناچارى اما عاشقان با كمال ميل و اختيار مقهور او شدهاند.
خردمندان بندگانى هستند كه در قيد و بند مىباشند ولى عاشقان بندگان شكرى و قندى بوده بندگى نزد آنها لذيذ و شيرين است.
اينكه خداى تعالى فرموده است "اِئْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً" 41: 11 بياييد با ميل يا اكراه ائتيا كرهاً مهار عاقلان و اِئْتِيا طَوْعاً بهار عاشقان است.
تفسیر مثنوی معنوی جعفری
و نثری
داشتم غزلیات سعدی را می خوندم که به این شعر برخوردم واقعا سعدی به نکته زیبایی اشاره کرده آن هم فخر فروشی!
- وقتی داری راه می ری یادت باشه که در زیر پات افرادی هستند که در زمان خودشون دارای مال و نصب بالایی بودند!
نه هر چه جانورند آدمیتی دارند
بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند
سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند
خلاف آن به در آید که خلق پندارند
کسان به چشم تو بیقیمتند و کوچک قدر
که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند
برادران لحد را زبان گفتن نیست
تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفتهاند بیدارند
که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند
هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند
کرا نمیکند این پنجروزه دولت و ملک
که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند
طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
به دست خوی بد خویشتن گرفتارند
به جان زندهدلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند
این هم مناجات نامه ای از سعدی که خیلی زیباست:
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهی عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهی ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهی خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهی کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری
سلام، این دفعه با دو تا از شعرهایی که دوستان برام فرستاده بودن آپ شدم. قرار بود که از این به بعد نظر خودم را درباره شعرها بنویسم ولی باشه برای پست بعدی. ان شاءالله دوباره که آپ شدم تفسیر خودم را از شعرها حتما می نویسم.
۱: نسیم تنهایی
گفتی:
بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم
۲-گنجینه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
این دفعه برای یک ماه یکدفعه آپ شدم. من تا یک مدت نمی توانم آپ بشم ولی به وبلاگتون سر می زنم. خوشحال میشم که نظرتون را درباره شعرها بنویسید. از صفحات قبل هم دیدن کنید.
به امید دیدار، فعلا خداحافظ
![]()
هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد
خستهی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد
هیچ میپرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
میرسید و نامهای میبود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر میرانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ میگردد که پار افتادهای
مرغ روحش گرد من میگشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ میگردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون اقبالش چه شد
محتشم
تو نمیآیی، میا من می روم
روز تاریک است بیرویش مرا
من برای شمع روشن می روم
جان مرا هشتهست و پیشین می رود
جان همیگوید که بیتن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان
مست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من
از برای عیش کردن می روم
من به هر بادی نگردم زانک من
در رهش چون کوه آهن می روم
من گریبان را دریدم از فراق
در پی او همچو دامن می روم
آتشم گر چه به صورت روغنم
و اندر آتش همچو روغن می روم
همچو کوهی می نمایم لیک من
ذره ذره سوی روزن می روم
مولوی
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همیدانم یجوز و لایجوز
خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا و آن ناروا دانی ولیک
تو روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله میدانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقیست
سعدها و نحسها دانستهای
ننگری سعدی تو یا ناشستهای
جان جمله علمها اینست این
که بدانی من کیم در یوم دین
آن اصول دین بدانستی ولیک
بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
از اصولینت اصول خویش به
که بدانی اصل خود ای مرد مه
مولوی
در شهر شما یکی نگاریست
کز وی دل و عقل بیقراریست
هر نفسی را از او نصیبیست
هر باغی را از او بهاریست
در هر کویی از او فغانیست
در هر راهی از او غباریست
در هر گوشی از او سماعیست
هر چشم از او در اعتباریست
در کار شوید ای حریفان
کاین جا ما را عظیم کاریست
پنهان یاری به گوش من گفت
کاین جا پنهان لطیف یاریست
او بد که به این طریق میگفت
کز تعبیههاش دل نزاریست
او بود رسول خویش و مرسل
کان لهجه از آن شهریاریست
نوحست و امان غرقگانست
روحست و نهان و آشکاریست
گرد ترشان مگرد زین پس
چون پهلوی تو شکرنثاریست
گرد شکران طبع کم گرد
کان شهوت نیز برگذاریست
این جا شکریست بینهایت
این جا سر وقت پایداریست
خاموش کن ای دل و مپندار
کو را حدیست یا کناریست
مولوی
من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من ماندهست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بیجان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست
تا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مرا
جمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجب
من شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطرهام
قطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جوم
همچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذرهام
ذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک من
آمدم زان سر به پایان می روم
مولوی
آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم
کاخر بیا و بشنو دستان و داستانم
من آن نیم که دیدی و آوازهام شنیدی
در من بچشم معنی بنگر که من نه آنم
گر گوش هوش داری بشنو که باز گویم
رمزی چنانکه دانی رازی چنانکه دانم
من بلبل فصیحم من همدم مسیحم
من پرده سوز انسم من پرده ساز جانم
من بادپای روحم من بادبان نوحم
من رازدار غیبم من راوی روانم
گاه ترانه گفتن عقلست دستیارم
در شرح عشق دادن روحست ترجمانم
عیسی روان فزاید چون من نفس برآرم
داود مست گردد چون من زبور خوانم
در گوش هوش پیچد آواز دلنوازم
وز پردهی دل آید دستان دلستانم
بی فکر ذکر گویم بیلهجه نغمه آرم
بی حرف صوت سازم بیلب حدیث رانم
پیوسته در خروشم زیرا که زخم دارم
همواره زار و زردم زانرو که ناتوانم
اکنون که صوفی آسا تجریدخرقه کردم
بنگر چو بت پرستان زنار برمیانم
ببریدهاند پایم در ره زدن ولیکن
با این بریده پائی با باد همعنانم
معذورم ار بنالم زیرا که میزنندم
لیکن چه چاره سازم کز خویش در فغانم
وقتی که طفل بودم هم خرقه بود خضرم
اکنون که پیر گشتم همدست کودکانم
خواجو اگر ندانی اسرار این معانی
از شهر بی زبانان معلوم کن زبانم
خواجو کرمانی
کم شدن در کم شدن دین من است
نیستی در هستی آیین من است
حال من خود در نمیآید به نطق
شرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و روی
کافرین خلق نفرین من است
تا پیاده میروم در کوی دوست
سبز خنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبح
سرمهی چشم جهانبین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنم
بنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین من است
ماه رویا عشق تو گر کافری است
این چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواست
کتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشق
خاک بستر خشت بالین من است
عطار