تبليغاتX
بشنو این نی

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه ‌ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن

ملک الشعراء بهار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت توسط نی |

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت توسط نی




عطار نیشابوری


عشق را گوهر ز کانی دیگر است


مرغ عشق از آشیانی دیگر است


هرکه با جان عشق بازد این خطاست


عشق بازیدن ز جانی دیگر است


عاشقی بس خوش جهانی است ای پسر


وان جهان را آسمانی دیگر است


کی کند عاشق نگاهی در جهان


زانکه عاشق را جهانی دیگر است


در نیابد کس زبان عاشقان


زانکه عاشق را زبانی دیگر است


کس نداند مرد عاشق را ولیک


هر گروهی را گمانی دیگر است


نیست عاشق را به یک موضع قرار


هر زمانی در مکانی دیگر است


نی خطا گفتم برون است از مکان


لامکان او را نشانی دیگر است


گرچه عاشق خود در اینجا در میان است


جای دیگر در میانی دیگر است


جوهر عطار در سودای عشق


گویی از بحری و کانی دیگر است


عطار

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت توسط نی |


به نظر شما حی لا یموت کیست؟؟؟


با نظر عطار تا چه اندازه موافق هستید؟


 



 


دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو


قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو


گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی


چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو


چو کامت بر نمی‌آید به ناکامی فرو ده تن


که در زندان ناکامی نیابی کامرانی تو


به چیزی زندگی باید که نبود زین جهان لابد


که تا چون زین جهان رفتی بدان زنده بمانی تو


وگر زنده به دنیا باشی ای غافل در آن عالم


بمانی مرده و هرگز نیابی زندگانی تو


اگر تو پر و بال دنیی و عقبی بیندازی


خطابت آید از پیشان که هرچ آن جستی آنی تو


بلی هر دم پیامت آید از حضرت که ای محرم


چو حی‌لایموتی تو چرا بر خود نخوانی تو


چو گشتی زین خطاب آگاه جانت را یقین گردد


که سلطان جهان‌افروز دارالملک جانی تو


زهی عطار کز بحر معانی چون مدد داری


توانی کرد هر ساعت بسی گوهرفشانی تو


عطار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت توسط نی |

نوروز باستانی

 

بیائید با هم نوروز را جهانی کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01ساعت توسط نی |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

                             عرفان

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

منبع: عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط نی |

بيا  تا  قدر يک  ديگر  بدانيم

که تا ناگه ز يک ديگر نمانيم

 

چو مومن آينه مومن يقين شد

چرا  با  آينه  ما  رو گرانيم

 

کريمان جان فداي دوست کردند

سگي  بگذار   ما   هم   مردمانيم

 

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همديگر نخوانيم

 

غرضها تيره دارد دوستي را

غرضها  را چرا از دل  نرانيم

 

گهي خوشدل  شوي از من که   ميرم

چرا مُرده پرست و خصم جانيم

 

چو بعد از مرگ خواهي آشتي کرد

همه  عمر  از  غمت   در  امتحانيم

 

کنون  پندار  مُردم،  آشتي  کن

که در تسليم ما چون مردگانيم

 

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون  همانيم

 

خمش کن  مُرده وار  اي  دل  ازيرا

به  هستي متهم ما زين زبانيم

 

مولوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/02ساعت توسط نی |

از صبح به فکر آپ کردن وبلاگم بودم و داشتم شعر ها را مي خوندم و دنبال يک مطلبي بودم که پر از انرژي باشه که خدا خودش رسوند. يک ايميل زيبا بدستم رسيد که ديدم بهترين مطلبي هست که امروز خوندم اون را تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم استفاده کنيد از طرفي لينک نويسنده را هم گذاشتم مطالب زيباي ديگري هم داره که پيشنهاد مي کنم حتما سر بزنيد.

از همه دوستان به خاطره نظرات متشکرم، ببخشيد که دير آپ کردم.

 

زمين ايمان آورد و جهان سبز شد...

   زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟

تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !

و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.

نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

منبع : عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط نی |

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

 

 خدا برای ما نشانه ها و داستانهایی قرار داده که ممکنه خیلی هم از ما دور نباشند ولی عادت کردیم از کنار آنها بدون هیچ توجهی عبور کنیم. هرکدام از این نشانه ها می تواند باعث تقویت روحیه و امید ما باشد تا ما را به هدفهایمان نزدیک تر کند. پس بهتره که در این نشانه ها فکر کنیم و از آن درس بگیریم.

یکی از این داستانها زندگینامه یک دانشمند ایرانیست، انسان بزرگی که زیاد هم از ما دور نبوده پس یادش را گرامی می داریم.

 

در ديار غربت: بعد از اينکه ما در بيروت بي پناه شديم زندگي سختي را پشت سرگذاشتيم بايدکجا مي رفتيم آن هم در کشور قريب که هيچ کس را نمي شناختيم. تمام اثاثيه ما را پشت ديوار سفارت ريخته بودند و من و برادرم و مادرم کنار اثاثيه نشسته بوديم و بايد واقعيت را قبول مي کرديم. از ته دل به خدا پناه آورديم و چيزي از درون به ما مي گفت که خدا به فريادمان خواهد رسيد. همان که گفته شد قنسولگري ايران در بيروت مستخدمي داشت به اسم حاج علي که همشهري ما بود وقتي ما را با آن حال و روز ديد علي رغم خطراتي که براي ايشان داشت ما را به خانه خودش برد و با احترام بسيار زيادي از ما استقبال کردند و ما ساکن اتاق سرايدار قنسولگري بوديم و بايد حرفها و نگاه هاي اعضاي سفارت خانه و خانواده آنها را که خرد کننده بود گوش مي داديم خوب چاره اي نبود چه مي شود کرد؟ با اين حال سختي هاي بسيار زيادي را متحمل شديم و در حالي که با کمک حاج علي زندگي را مي چرخانديم گاهي هم مادر از جواهرات خود استفاده مي کرد. اما يک روز که ما مشغول بازي بوديم ناگهان صداي جيغ مادر بلند شد و همگي ما را به داخل اتاق کشانيد با جسم بي جان مادر رو به رو شديم مادر را به کمک حاج علي و دخترش به پزشک محلي برديم و دکتر بعد از معالجه گفتند که او سکته کرده و از گردن به پايين فلج است دنيايي از غم سراسر وجودم را فرا گرفت و با خود گفتم مادر به خاطر من و برادرم سکته کرد وقتي ديد که ديگر هزينه اي برايمان نمانده است.

منبع


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت توسط نی |

 

                 

گر در آید شب عید از درم آن صبح امید

شب من روز شود یکسر و روزم همه عید

 

خستگیهای مرا عشق به یک جو نگرفت   لاغریهای مرا دوست به یک مو نخرید

 

غنچه‌ای در همه گل‌زار محبت نشکفت        گلبنی در همه بستان مودت ندمید

 

هم سحابی ز بیابان مروت نگذشت           هم نسیمی ز گلستان عنایت نوزید

 

صاف بی‌درد کسی از ساقی این بزم نخورد

گل بی خار کسی از گلبن این باغ نچید

 

نه مسلمان ز قضا کام‌روا شد، نه یهود  نه شقی مطلبش از چرخ برآمد نه رسید

 

رهروی کو که درین بادیه از ره نفتاد

پیروی کو که درین معرکه در خون نتپید

 

نیک بخت آن که در این خانه نه بگرفت و نه داد

تیزهوش آن که در این پرده نه بشنید و نه بدید

 

از مرادت بگذر تا به مرادت برسی

که ز مقصود گذشت آن که به مقصود رسید

 

وقتی آسوده ز آمدُ شدِ اندیشه شدیم        که در خانه ببستیم و شکستیم کلید

 

ما فروغی به سیه‌روزی خود خوشنودیم

زآن که هرگز نتوان منت خورشید کشید

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت توسط نی |

عمر بر اومید فردا می‌رود

غافلانه سوی غوغا می‌رود

روزگار خویش را امروز دان

بنگرش تا در چه سودا می‌رود

گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت

هر نفس از کیسه ما می‌رود

مرگ یک یک می‌برد وز هیبتش

عاقلان را رنگ و سیما می‌رود

مرگ در ره ایستاده منتظر

خواجه بر عزم تماشا می‌رود

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر

خاطر غافل کجاها می‌رود

تن مپرور زانک قربانیست تن

دل بپرور دل به بالا می‌رود

چرب و شیرین کم ده این مردار را

زانک تن پرورد رسوا می‌رود

چرب و شیرین ده ز حکمت روح را

تا قوی گردد که آن جا می‌رود

حکمتت از شه صلاح الدین رسد

آنک چون خورشید یکتا می‌رود

 

 

گر گمشدگان روزگاریم

ره یافتگان کوی یاریم

گم گردد روزگار چون ما

گر آتش دل بر او گماریم

نی سر ماند نه عقل او را

گر ما سر فتنه را بخاریم

این مرگ که خلق لقمه اوست

یک لقمه کنیم و غم نداریم

تو غرقه وام این قماری

ما وام گزار این قماریم